برگی از دفترچه ی سیمی -۱۳ –

باز امشب هوس گریه ی پنهان دارم!
نظر لطف رفیقی باعث شد تا باز به سراغ دفترچه ی سیمی سرزمین وحی بروم و دیگر بار آنرا ورق بزنم.
این روزها که جماعت حاجی امسال مهیای کوچ بزرگ می شوند، وقتی تلویزیون برنامه های مناسبتی ایام را پخش می کند ، باز دل من می گیرد. باز دلم هوای حرم می کند. یاد اقلیم روشنائی می افتد. یاد اقلیم صبح…
اما بعد.
نماز صبح دیروز را امامی دیگر اقامه کرد. انگار به جهت تپق های مکرر جناب پیشنماز سابق، ایشان را فرستاده اند دردر! و شاید به علت افاضاتی که دیروز در خطبه ی نماز جمعه افاضه فرموده اند. ما که نبودیم اما آنهائی که رفته بودند می گفتند یارو شروع کرده به نعت وجود مقدس حضرت زهراء سلام الله علیها و متذکر شده ایشان مورد جفا واقع شدند و حق! ایشان غصب شده، بعد سرِ خر ِ خطابش را کج کرده سمت ایران و ایرانیان و جریان بنیاد گرائی شیعی و تهدید هائی که از جانب ایرانیان متوجه امنیت جهان اسلام می شود. حالا ستادی درست شده برای پیدا کردن پرتقال فروش و ربط غضب حق حضرت زهراء سلام الله علیها به جریان بنیاد گرائی شیعی ِ ایرانی. حق هم دارند. این جماعت، مرعوب ببر کاغذی استکبارند و بازی را شروع نکرده باخته اند و به اخم استکبار رنگ می بازند.
حاج آقای امیدی امروز جلسه ای گذاشته در همین خصوص و بناست در آن به این موضوع پرداخته شود. خستگی صعود شبانه به کوه نور از سر و روی بنده ی خدا می بارید. امین هم دست کمی از او نداشت. همدیگر را در لابی هتل دیدیم، آنها از حرا بر می گشتند و


ما عازم اقامه صلاه صبح بودیم.
تا وقت اقامه نماز برسد، اوقات پرفیض در بیت بودن را به تلاوت کتاب کریم گذراندم. توفیق رفیق راه نبود که در این سفر، فیض ختم قرآن را درک کنم. شاید در دفعات بعدی و با برنامه ریزی بهتری، این فیض میسور گردد.
بعد نماز وقتی آمدیم سروقت کفشها، نفربرهای من بودند و کفشهای توحید به سرنوشت الباقی پای افزارهائی دچار شده بود که طی این یکی دو هفته به یغما رفته اند! اینهم دُمِ خروس روایات محکمی که می گویند در حجاز دست دزد را فی المجلس، از مرفق قطع می کنند و بس که امنیت اجتماعی فت و فراوان است، بساط فروش ها بساطشان را ول می کنند به امان خدا و می روند پی نماز!
تا با قدمهای برهنه ی توحید برسیم هتل، رستوران هتل پر شده بود. سور و ساط صبحانه را برداشتیم و آمدیم بالا که صبحانه را اتاق در بخوریم. نشستن روی زمین و سفره باز کردن و چای دیشلمه خوردن در خنکای سحرگاهی، حال اساسی داد.
مطابق معمول هر روز ساعت ۸ وقت جلسه کاروان بود. اسمم بد در رفته. طوریکه مدیر کاروان مجاور هم آمار جلسه نرفتنهایم را دارد. جلسه آخر کاروان بود و باید بی خیال خواب می شدم. بچه ها کلی مشعوف شدند از زیارت حقیر در جلسه کاروان و این وجد و شعف به مدیر کاروان هم سرایت کرده بود و حضور آگاهانه ام! را شخصا خوش آمد!!! گفت.
اول، روحانی کاروان در خصوص دائمی شدن خلقیات و خصوصیت سفرهای معنوی و اینکه باید طوری برنامه ریزی کنیم که اثرات مثبت سفر دو هفته ای عمره که ممکن است هرگز تکرار نشود، در روحمان باقی بماند، ربع ساعتی حرف زد و الحق و الانصاف تذکر بجا و متینی بود. طیب الله انفاسه.
بعد، مسابقه ای شش جایزه ای طرح کرد که یکی از شش جایزه نصیب من شد. یک قواره شلواری کرمی رنگ.
مدیر ایرانی هتل هم آمد و بعد از مقدمه ای که در خصوص عملیات عمره و عمره دانشجوئی ارائه کرد، رفت سراغ بحث نظر سنجی و فرمهائی را پخش کرد بین بچه ها که سوالاتش مربوط می شد به نحوه اداره هتل ها و نوع برخورد عوامل ایرانی و نحوه مدیریت عوامل کاروان ها. اکثر سوالات را با « خوب و خیلی خوب » جواب دادم و همین بهانه ای شد که بعد از ظهر دم لابی هتل شنیدم که مدیر کاروان به کنایه گفت که اکثر بچه ها گزینه ای « عالی » را انتخاب کرده اند و فقط! کسانیکه با کاروان هماهنگ نبوده اند «خوب و خیلی خوب» زده اند. مخاطب اشارتش هم فقط من بودم.
مسن ترین و جوان ترین نفرات کاروان هم جایزه گرفتند. جوان ترین متولد ۲۵/۵/۶۸ و مسن ترین متولد ۱۳۴۶ .
آخر جلسه به همه ی بچه های کاروان، یکی یک ساعت از این «کل شی ۲ریال» ها دادند و نیز برچسب هائی را که باید روی ساکهایمان می زدیم تا بین آنهمه بار در فرودگاه جده گم و گور نشوند.
آخر سر، مدیر کاروان آدرس پست الکترونیکی اش را داد که بچه ها گلچینی از عکسهائی را که گرفته اند برایش ایمیل کنند. نشانی منزلش در مرند را هم داد. و آرزو کرد که دوره آموزشی خدمت بچه ها بیفتد تو پادگان بعثت مرند که نزدیکی خانه شان است و بچه ها را زود به زود ببیند. به شوخی پرسیدم تکلیف خدمت رفته ها و معافیت گرفته ها چه می شود؟ که با همان لحن صمیمانه اش جواب داد که حاج حسین، شما بیائید و قدم سر چشم ما بگذراید و بیتوته کنید.
آخر سر دعا کرد بار دیگر همسفرش شویم و در لباس احرام تمتع ببیندمان. معلم است این حاج محمد ابراهیمی و بسیار مرد شریف و نیکو خصال و تو دل بروئی. این چند روزه عجیب مهرش بدلم نشسته …
کاغذی داده بود دست بچه ها که هر کدام شماره تلفن و ایمیل و شهر محل سکونتمان را برایش بنویسیم.
جلسه بود تا حوالی ۱۰ صبح.
کم کم دارد باورم می شود که به آخرهای سفر نزدیک می شویم.
ساعت ده صبح با بچه ها قرار گذاشته بودیم برویم «باوزیر» که آنرا نیز حکایت مفصلی است.
فی الحال، چهار و بیست دقیقه ی بامداد است و اگر زود نجنبم، به نماز جماعت بیت نمی رسم.
باقی مشق ها بماند برای باقی وقت.

دیدگاه ها

  1. آقای او

    دل گفت مرا علم لدنی هوس است
    تعلیمم کن گر تو را دسترس است
    گفتم که « الف»!
    گفت دگر هیچ مگوی
    در خانه اگر کس است
    یک حرف بس است

Comments are closed.