به افق ِ طلوع

خانه ای خواهم ساخت!
در بالای بلندی شهر.
جائی که حتی شمار آدم هائی که از شهر می روند را داشته باشم.
حتی اگر نصف شب باشد!
کتابی خواهم نوشت!
کتاب خودم را.
به سبک دلی که از من ریش شده در طول این سال ها که هر روز و شبش هزار ماه است…
خانه ام باید در اوج باشد و کتابم باید در متن.
در متن همه ی اتفاق های زنده! گی ام.
جوری که نواده گان
بخوانند و بدانند که من
من ِ بی تو
چه هجرها که نکشیدم…
چه غصه ها که نچشیدم…
چه روزها که برایم شب بود و چه فراخی ها که برایم قبر…
بگذریم.
دو باره برایت می نویسم.
خانه ای خواهم ساخت!
بر بلندای شهر
جائی که وقت آمدنت اولین کس باشم که می بیندت.
می آئی… می دانم.
از سمت طلوع.
همان جا که همیشه رخ می نمایانی…

دیدگاه ها

Comments are closed.