مردابی که رود شد …

شب، وقتی با ماهِ شب چهارده چشم در چشم شدم و خستگی روز پر حادثه ام را جمع کردم روی پنجه ی پاهایم که رویشان بلند شوم و دستهایم را تا آنجا که جا دارند باز کنم، متوجه شدم:
در این نصف روز، به اندازه ی این نصف سال که بایکوتم کرده اند، حرف زده ام!
طوری که الان حس می کنم، نبض شریانهای تکلم دوباره در ذهن رسوب شده ام به تپش درآمده اند …

دیدگاه ها

  1. نایب الزیاره

    سلام خسته نباشید
    این موضوع واقعا صحت دارد ودلیل یا پیشینه دینی دارد!!!؟؟؟
    استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله حق شناس رحمت الله علیه می فرمودند :
    اولین قومی که در زمان ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه ایمان می آورند آلمانی ها (ژرمن ها) هستند.
    چون مطالعات خارجی زیاد دارند
    خوشحال میشم به نایب الزیاره سر بزنید
    التماس دعای فراوان”نایب الزیاره”

  2. sina zaman

    ماندونم گرچه حرام است…
    ولی
    می مانم
    رود اگرچه جریان از آنور کوه است
    ولی
    آسمان بهتر از آن است
    و دلم می سوزد
    به همه بی رحمی
    و خود آدمیان بر خودشان می دانند
    آوخ ای دیر شده
    کاش می ماندی…

  3. hossein

    سلام دوست عزیز و همشهری گرامی!
    از اظهار لطفت نسبت به بنده ممنونم.
    امیدوارم خداوند شهید عزیزمان را رحمت کند و شما و بنده را رهرو و حافظ خونش قرار دهد.
    وبلاگ زیبا و پر محتوایی دارید.
    وبلاگتون و لینک کردم.
    ((زندگی منهای خدا، یعنی تکرار بی معنای روزها و هفته ها))
    ((بزرگترین افسوس آدمی آنست که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد روزی را که می توانست ولی نکرد!))
    التماس دعا

Comments are closed.