آرشیو ماهانه: خرداد ۱۳۸۷

مبادا

مطابق معمول اوقات بی کاری اش، آمده بود سر وقت من که به سنت مالوفش، باز، آویزان ام شود… حرف درست درمون هم نداشت تا وقت تلف ! کند. باری بهر جهت بود که پرسید: آره داشتی می گفتی … کی ها دلت برا – بابا – تنگ میشه؟ نوک زبانم بود که بگویم، دل …

دختر رود تجلی

ای تکلم کرده با روح‌الامین دختر تجریدی زیتون و تین ای شبستان حرا آینه‌ات شیر سرخ کربلا از سینه‌ات دختر رود تجلی در مسیل دختر آواز بال جبرئیل ای کبود ارغوان‌ها دیه‌ات آب‌های آسمان مهریه‌ات ای ملائک بر سلامت صف زده عرش بر دامان تو رفرف زده ای ز نامت گل چمن آرا شده هاجر …

آب طلب نکرده!

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشن‏های زمستانی‌ات کنند پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند یک نقطه بیش …

فاطمـــــــیون

بانوی من، ای صاحب سر مستودع، و جلالٌ لیس فوقها جلال. … امشب را به حکایتی به شب یتیم شدن علی شبیه کرده اند. که تو ام ابیها بودی و علی هم همانند پدرت، پدر امت بود … بانو، قرار غربت تو و علی، بعد از این تل خاکهای راز آلود بقیع خواهد بود و …