آرشیو ماهانه: آذر ۱۳۸۹

تقویم اتفاق هائی که نمی افتند!

از وقتی که تقّی به توقّی خورده و ما – به زعم خودمان! البته- شده ایم یک کاره ی جائی که این جا باشد!!!، دفتری برداشته ام و کارهای باید ام را هر روز مرقوم می کنم آن تو. هم چنین است کارهائی را که نکرده ام و باید برای انجامشان فکری بکنم. حالا می …

حکایت دست ها

کنار برکه ی خشکیده ی غدیر دست دادند… کنار شط خروشان فرات نیز! امام آنجا بر فراز بود… در کربلا نیز! عجب حکایتی ست قصه ی وفاداری… دست امام دی روز هر روز و همیشه مرا می طلبد برای یاری و همراهی. و هل من ناصر ینصرنی؟ هنوز چون هماره ی تاریخ علی تنهاست… عدالت …

روز خواستن و برآوردن

پس پری روز برای کسی که از شغل م پرسیده بود توضیح می دادم که کار مثل منی عمومیت دارد و همه جای کارم باید یک جا جلو برود و رسیدم به شاهد مثالی و گفتمش حالا شما حساب کن باران، وقتی ببارد هم این طرف بلوار را می شوید و هم آن طرف ش …

خواجه خود رسم بنده پروری داند!؟؟

یکی از عوامل تحت اختیار!!! که اینجا را با خانه ی خاله اش یک سان گرفته! دی روز را دودره کرده بود به خیال اینکه رئیس! می رود کنسرت عالیم قاسیم اف آذربایجانی و اداره نمی آید و نیامده بود سرِ کار. غافل از اینکه من سر کار بودم و کنسرت ام را نرفته ام. …

لیت شعری این استقرت بک النوی

هر جمعه که می گذرد… هر صبح جمعه که خواب آلود و خمار از خواب بیدار می شوم و با چشم های نیمه باز، دنیا را به همان شکلی می بینم که دی روز دیده بودمش و می فهمم اتفاقی! که باید! هنوز! نیفتاده… حسرت ِ نبودنت، نیامدنت و دیدارت چنگ می اندازد به روحم …

می باری… می بارانی…همینک..همیشه…

از صبح تا الان که لنگ ظهر است و قلندر بیدار!، زل زده ام به صفحه ی شیشه ای مانیتور و بارانی از کلمات می بارند بر خیالم و من نمی دانم که کدامشان مناسب حال این روزهای من است! که سر هم شان کنم و بنویسم تا بمانند! به یادگار این روزها که آن …

چشمه… سرچشمه…

آبان فصل ورق خوردن اتفاق هاست. سرآغاز روی داد های مجهول بعدی. این سرِ ماست و آستان لطف تو. اتفاق، زیبائی و شیرینی و شوق دانستنش به مجهول بودن وقت روی دادن و نوع و اندازه ی آن است. عیاری ست شگرف برای یادآوری آزمون صبر و امید و توکل. آی خدائی که آن بالا …