آرشیو ماهانه: شهریور ۱۳۹۰

نظر ِ تنگ. روایتی متفاوت از روزمره های یک مدیر روزمره

خصوصیت ایام دانشجوئی آرمان خواهی و ترسیم و تلاش برای مدینه فاضله است. همه ی تلاش آن روزهایمان برای ایجاد این تلقی بود که در جامعه ی آرمانی عدل بر همه چیز می چربد و عدل اساس المُلک است و سیستم توزیع فرصت ها و امکانات کشور باید!!! به نفع عدالت و گسترش برابر عدالت …

داد زن

گفت: «سابقه ی کار چی داری؟» گفتم: «من تو بازار تره بار داد زده م، تو نمایشگاه عرضه ی مستقیم کالاهای چینی داد زده م، یک مدت هم پشت وانت برای خرید آبگرمکن کهنه، بخاری کهنه، چدن آلات داد زده م. بعد که تکنولوژی بلندگوهای چینی وارد کشور شد این کارم را از دست دادم …

باید به فکر دل خودمان باشیم!

من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این کشور از وجود من و شما سود ببرد، راهش این است: باید به فکر دل خودمان، به فکر قیامت خودمان، به فکر فرداى خودمان و به فکر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نکنیم. حضرت آقا.۰۶/۰۸/۸۳

شبی که آسمان به زمین می آید!

امشب نمی دانم با چه روئی بیایم به درگاه و برای بار هزار و یکّم بگویم: شرمنده ام از درهائی که زده ام و می دانستم که پشت شان تو نیستی! که بگویم: ما را امسال نیز زیر سیبیلی رد کن! که بگویم: شتر دیدی ندیدی… که بگویم: دوستت دارم! یا مُجیر…

لعلّهم یتفکرون! – روایت رمضانی روزمره های یک مدیر روزمرّه

روزه نمی گیرد. به رویش نمی آورم. دنبال راهی ام که بفهمانمش که از کار زشتی که می کند دلخورم. باید جوری حالی اش کنم. در به در دنبال بهانه ام. تصمیم گرفته ام در این مورد به خصوص، حرفه ای عمل کنم. … سر ظهر است. کم کم داریم جمع می کنیم که برویم. …

نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو

حرف های قشنگی که یادم داده بودی، ته کشیده اند. این روزها در شوره زار سکوت در به در دنبال جرعه ای کلمه ام. آی تو که آن بالا، از آن بالا، روزی کلمه باریدی بر مردی که دوست ترینش می داشتی…( انّا انزلناه فی لیله القدر) و کلمه می باری و تقدیر بر مردی …

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه *

آدم عیاری است. نسخه ی بروز شده ای از جوانمردی و مرام و لوطی گری. سال های سال کردستان بوده. یعنی بعد از این که بابا شهید شد، جنوب را بی خیال شد و کج کرد سمت کردستان و تا آخر جنگ آن جا ماندگار شد. بعد جنگ هم رفت پی درس و مشق و …

مرا به نام (تو) می خوانند… هنوز! همیشه!

دوستی، جائی برایم یادداشتی گذاشته بود که با اسم فامیلم شروع می شد. یادداشت را که از جانب رفیق عزیزی بود جائی خواندم که کنارش، کنار کادر همان یادداشت، عکس تمام رخ تو را قاب گرفته ام. و ناخودآگاه نگاهم به نگاهت گره خورد. و یادم افتاد اسم من تتمه ی اسم توست. و یادم …

خیال او ز عمر جاودان بِه

خیالت پُر کرده شب های رمضانم را حتی مصلع الفجر خواب از چشم های سرخم رفته از آن روز که تو، باز پشت پرچین خیالم جولان می دهی رمضانم شده روزه ی نبودنت را گرفتن و تاب عطش پس زدنت را آوردن هان تو که حرف از تکلیف زده ای کاش فقط یک روز! فقط …

ناگهان چه قدر زود دیر می شود!

از یک سنّی به آن طرف تر کار آدمیزاد می شود خوردن حسرت روزهای بی تکرار ِ پسین و شمردن تارهای سفیدی که هر روز به شماره شان اضافه می شود! از یک سنّی به آن طرف تر آدمیزاد باورش می شود که روزهای خوش یا مال قصه هاست و یا اگر باشد، فقط و …