آرشیو ماهانه: اسفند ۱۳۹۱

تکنولوژیِ نو، لذتِ قدیم

کتاب‌های قدیمی خواندنی‌ترند! چرا؟ چون به معنای واقعی کلمه، حروف‌چینِ چاپ‌خانه، دانه به دانه، حرف‌ها را کنار هم می‌چید و تا یک صفحه تمام شود، دست و چشمش کلی لابلای خانه‌های سرب اندود میز حروف‌چینی می‌گشت و کلمه به کلمه‌ی کتاب را در هم می‌تنید. تایپ اگرچه زحمت کم و سرعت عمل بالا و قدرت …

حرف‌های خوب؛ آدم‌های خوب

همان غلامِ سال‌های سابق بود. با سیبیلِ تُنُکِ آنکارد شده و ریش سه تیغ اصلاح شده و لباسِ یک‌دست مشکی و کفشِ پاشنه خوابیده‌ی واکس خورده‌ی براق. عشقش هم همان عشق سال‌های سابق بود. محبِ فاطمه و واله‌ی ایامِ فاطمیه. آمده بود پیِ کاری برای تدارک ایام فاطمیه که بعدِ “سیزده” شروع می‌شود. پرسیدم: غلام! …

عشقت رسد به فریاد…

گفت: بهشت همین نزدیکی‌هاست. کافی‌ست دستِ اراده دراز کنی و چشمِ ارادت به اهل نظر باز کنی تا میهمان بهشتی شوی که همین نزدیکی‌هاست… . حرفش آن‌قدر یقین پشتش بود که یقین کنم که به رغم مدعیانی که منع عشق می‌کنند، جمال چهره‌ی آدم خوب‌های شهر، حجتِ موجه ماست! شاید! حتی فهمیدم که | وَ …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۴

فرمانده‌شان سپرده بود: مرخصی که می‌روید، بروید دیدار خانواده‌ی شهداء. سرِ همین وقتی از منطقه برمی‌گشت، لباس عوض می‌کرد و قبل از همه می‌آمد خانه‌ی دخترعمویش که تازه‌گی‌ها شوهرش شهید شده بود. چهار زانو می‌نشست کنج اتاق و سرش را می‌انداخت پائین و حال و احوال می‌کرد و از کم و کسری‌ها می‌پرسید و از …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۳

خریدن کت و شلوار صد هزار تومانی برای مثلِ او که در ضرب و تقسیم مخارج روزمره‌اش درجا می‌زند، دو ماه مقدمه و پرس‌وجو و سبک و سنگین دارد و روز خرید، او نه آن است که توانا باشد صد تومان را یک‌جا کارت بکشد و کت و شلوار را در کاور تحویل بگیرد و …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۲

نصف شب بود که زنگ زد. مثل همیشه‌ی خدا که آخر شب‌ها سرش خلوت می‌شود و یادش می‌افتد کسی این‌جا منتظرش است و آمد که هم را ببینیم. همین دیدارهای نصف شبانه با اهل دلی که او باشد، ولو ساعتِ دو از نیمه‌ی شب گذشته هم غنیمتی است و می‌شود حرف شنید و حرف آموخت …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۱

ارواح بنده‌گان خوبِ خدا بعد از رها شدن از قید مادیات توانائی‌های بیش‌تری دارند؛ دعا می‌کنند، دست‌گیری می‌کنند، هدایت می‌کنند… ان شا الله برکات آقای خوشوقت هم برای ما استمرار داشته باشد… – – – – حضرت آقا. بیت مرحوم آیت‌الله خوشوقت +

آدم‌های خوب شهر/ ۱۰

چشم‌هایش جائی را نمی‌دید. ولی می‌گفتند هر ترم شاگرد اول کلاس می‌شود. از روستائی در دوردستِ شهر، با رفیقی که همیشه‌ی خدا دستش را در بازوی او می‌انداخت، آمده بودند شهر که لیسانس و فوق لیسانس و دکترای کشاورزی بگیرند و برگردند به همان روستای دوردست و زنگار کشت و زرعِ سنتی از روی روستایشان …