آرشیو ماهانه: مرداد ۱۳۹۲

از من به‌جز این های و هو؛ آداب و ترتیبی مجو!

الهی! به حقِ این شب عزیز و این قدرِ متعالی که رزق بنده‌گانت را در قالب آن مقدر می‌کنی؛ روغنِ ریخته از عمر به غفلت رفته‌ی ما را نذرِ روشنائی‌ای کن که قرار است به نورش دنیا نورانی شود. الهی! این‌که این تن و این دل و این جان کم از آن است که صدقه‌ی …

از من به‌جز این های و هو؛ آداب و ترتیبی مجو!

دلم را اگر بناست میهمان غفرانت کنی که؛ می‌کنی! روحم را اگر بناست جلا دهی که؛ می‌دهی! کرده‌هایم را اگر می‌خواهی ناکرده بی‌انگاری که؛ می‌خواهی! لطفن قبلِ همه‌ی لطفی که خواهی کرد، و رزقی که خواهی فرو فرستاد، همه‌ی زنگارهای شتره بسته از عُجب و کینه و خودبینی و حسد و هر رذیلت دیگر که …

دخلیت را با “امید” ببند!

می‌خواستم این را عرض کنم که؛ در باب دعا و به‌خصوص در ایام قدر، انسان هیچ‌وقت نباید به خودش تردیدی راه بدهد! خدا این‌طور نیست که ما را مأیوس و رد کند. این جزء آیات و معارف حتمی ماست. این را بدانید! یأس از رحمت حق از گناهان کبیره است! فقهایمان هم همه فتوا می‌دهند …

یــــادواره؛ روایت دیگری از آدم‌های خوبِ شهر

سنی از او گذشته. دیگر تاب سر پا نماز خواندن را ندارد. حتا توانِ جابه‌جا کردنِ صندلیِ مخصوصِ نمازش را. بینِ دو نمازِ ظهر و عصر، نیم‌خیز شد تا صندلی‌اش را برگردانند سمت صف‌های نماز و دست برد و از جیب کتش دفترچه‌ای را درآورد که می‌گفت؛ سال به سال قطورتر می‌شود! از علمای سابقی …

شبِ عاشقانِ بی‌دل

شهاب که با نور خیره کننده‌اش از بالای سرمان سُرید و در حوالی ستاره‌ی قطبی سوخت و تمام شد، ساعتی بیش‌تر از شب‌ِ نورانیِ بیست‌ویکم نمانده بود. عهد در حین آن قرارِ شبانه که مال من و توست و بی‌گانه در آن راه ندارد، درست وقتی زخم کهنه‌ی ما سر باز کرده بود و می‌رفت …

اصول امیرالمؤمنین

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌خواهد به دنیا نشان دهد که؛ اصول اسلامی در همه‌ی شرایط قابل پیاده شدن است. واقع قضیه هم هم‌این طور است. اصول اسلامی، شکل لباس امیرالمؤمنین نیست که اگر امیرالمؤمنین لُنگ می‌بست یا پیراهن می‌پوشید، ام‌روز لازم باشد ما هم هم‌آن کار را بکنیم! اصول اسلامی عبارتست از: عدالت، توحید، انصاف با مردم، …

با کریمان

ام‌شب در خنکای نسیمی که از بهشت وزانده‌ای و می‌دانم که در هر وزشش، عطر بالِ فرشته‌ای است که از عرش و در رکاب “روح” نازل شده تا سهم تقدیر هر کدام‌مان را به محضر صاحب علیه‌السلام آورَد، چشم در چشم آسمانی که در تسخیر ملائک است و تا سحر، سلام دارد و تسلیم، دست …

و خدعتنی الدنیا…

فکر دنیا و غصه‌های بی‌پایانی که دارد رشته‌ی افکار مرا از تو بریده است. باید سال و ماهی بگذرد و شبِ قدری مقدر آید که مگر مثل منی غافل و بی‌دل، یادم بیفتد که این‌ سبک زنده‌گی که ما داریم، گره از کار بنده‌گی نخواهد گشود؟!

خواجه مگر غلامِ سیه روی ندارد؟

این‌همه روز و شب و عید و عزا و سیف و شتاء آمدند و رفتند. این‌همه ماه رمضان، ارزانی‌ام شد. این‌همه میهمانِ شب‌های قدری شدم که به سرعت برق آمدند و چون باد سپری شدند. اما هنوز که هنوز است، با این‌همه فرصتی که سوزانده‌ام، حسرت یک آن بنده‌گی به دلم مانده… . کِی می‌شود …

کهکشان‌ها نخی از وصله‌ی نعلین علی

کاش سهمِ اشکِ ام‌شبِ ما، به‌قدر نمی از دریای مظلومیتی بود که داشتی و قطره‌ای از اقیانوس عظمتی که تو را تواند تصویر کرد. کلام کِی توانسته هم‌تای صولتت و هم‌پایِ همتت بیاید. “تو آن بزرگ‌ترین هرمی که فرعون خیال تصور تواند کرد و ژرف‌ترین اقیانوس که عمود بر زمین راه می‌رود و پای‌افزاری وصله‌دار …