آرشیو ماهانه: شهریور ۱۳۹۴

آرامگاه

“تیری که خورد به پای ستارخان از سفارت انگلیس شلیک شد و پارچه‌ای که با آن مدرس را کشتند… ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود اینجا همیشه دیگ سفارت می‌جوشید و رقاصه‌ها می‌رقصیدند فرقی نمی‌کند زن یا مرد آخوند یا کراواتی پلو می‌دهند همیشه برای کشتن حسین” علی رضا قزوه

فتامّل!

وزیر خارجه‌ی کشور فخیمه‌ی بریتانیا دارد برای دیدار دو روزه قدم رنجه می‌کند بیاید تهران تا هم تجدید دیداری بکند با همتای ایرانیِ همیشه خندانش و هم سفارتشان را باز بگشاید و هم اگر پا بدهند مثل باقی حضرات اروپائی یک سری به اصحاب فتنه‌ی ۸۸ بزند. حالا از قضای روزگار این دیدار مصادف شده …

او جعفرِ خداست!

“مردی غروب کرد وقتی افق شکست خورشید دیگری جای پدر نشست — او یک امام بود هر چند بی‌قیام او یک رسول بود! جبریل شاهد است — در آخرین کلام حرفش نماز بود او جعفر خداست، پیری که بود و هست — از ترس بشکند دشمن نماز او این یک نماز نیست، تیغی‌ست روی دست …

و علاماتٍ و بالنجم هم یهتدون

بعضی‌هاشان انگار که دیگر هیچ صنمی با ما و دنیا ندارند. رفته‌اند که رفته‌اند. انگار نه انگار که روزی روزگاری پا در خاک این دنیا داشتند. “در قهقه‌ی مستانه‌شان و در شادی وصول‌شان عند ربهم یرزقون‌اند…” + به هیچ صراطی مجاب نمی‌شوند که سری به ما و دنیا و آن‌چه بر سر ما می‌گذرد بزنند. …