جان جهان

به اسمش نمی‌آمد که این‌همه شیرین باشد؛ «تاریخ علم در دوره اسلامی» و نمی‌دانستم استادش این‌قدر شیفته‌ی پیامبر باشد و این‌قدر با حرارت و پر از شوق از رسول خدا بگوید و «پیامبر اکرم» از دهنش نیفتد و مفتونِ جانِ جهان باشد و شیفته‌ی محمد. که درود خدا بر او باد. نمی‌دانستم که پیام‌بر، فقط …

سفر مبارک… ظفر مبارک…

رفیقِ همکاری داریم که ۱۲ سال پیش وقتی استخدام شدم، یک‌راست فرستادندم زیر دست او و نگو در تمام ماه‌هائی که شاد و خرم از صبح تا ظهر می‌گفتیم و می‌خندیدیم و کار! راه می‌انداختیم، دارد زاغ سیاه چوب می‌زند و سبک سنگین می‌کند و می‌آزمایدم به انواع سنگ محک‌ها که آیا یکی مثل خودشانم …

هوائی نشوم؟

خسته‌ی راه، وقتی رسیدیم و آن‌قدر نزدیک شدیم که گنبد و گل‌دسته نمایان شود و همه‌ی خستگی‌ها را ببرد، همآن‌جا که آدم تماما سجده می‌شود و به حیرتِ (تبارک الله احسن الخالقین) خاضع و ساجد و راکع، وقتی سر از سجده برداشت و دست را به ارادتِ سلام دادن بلند کرد که حمد و ثنایت …

بمیری از حسابت کم می‌کنیم!

برای شکستن فضای خشنی که در قبرستان داریم، لازمست هر از گاهی به بهانه‌ای سور بدهیم یا بگیریم و یا کاری کنیم کسی مجبور به سور دادن شود و دورهمی داشته باشیم و ساعتی به نشاط و خنده برگزار شود. این مجبور به سور دادن شامل طیف وسیعی از اتفاقات و پیش‌آمدهای خواسته و ناخواسته …

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

می‌شناختمش. رفیق پدرم و خیلی از جبهه دیده‌های شهر بود. مردی که عین شغلش بود. ساکت و سر به زیر با چشم‌هائی نافذ و نگاهی گرم. از آن‌هائی که خنده و گریه و سرفه و سلام و نشست و برخاست‌شان حساب دارد و می‌دانند کجا باید سرفه کرد و کجا باید خندید و کجا باید …

کشتی وسیع

نمی‌دانم آیا بین این‌همه فایل‌های نیمه نوشته و یادداشت‌های هنوز کامل نشده، مجالی خواهم داشت که از اربعین و کربلای امسال بنویسم یا خیر؟ خاصه این‌که، نرفته به یکی از عزیزانِ دوست، قول داده‌ام که اگر برگشتم! دست به کیبورد نشوم و ننویسم الا متن‌هائی را که ماه‌هاست قولش را به‌ش داده‌ام و حالا که …

چند شب در بر همسایگان شمالی

فردا به افق ایران و عراق که لا بینهم فِراق، اربعین است و جمعیت به نهایت ازدحامش در کربلا رسیده و می‌رسد و هی هر لحظه به آن اضافه می‌شود. اهالی عراق به فتوای حضرت آقای سیستانی که خدایش به سلامت دارد، هر روز از ماه صفر که پا داد را به قصد زیارت اربعین …

ففروا الی الحسین

داریم می‌رویم زیارت. مثل هر سال. اما انگار امسال قصه‌مان جور دیگریست که؛ دلم از هیچ می‌لرزد… . نه من. که خیلی‌های دیگرِ دائم‌الاربعین همین حالند! شب که در تشویش و درگیر فکر و خیال بودم، همسر گفت که چرا دلواپس چیزی هستی که سر و ته‌ و ابتدا و انتهایش به کسی وصل است …

مکتبِ جمعه‌ی طفلِ گریزپای

آقای دکتر که کت و شلوار مشکی و پیراهن رنگ روشن به تن و برق در نگاهش داشت، قرار بود زبان به‌مان تدریس کند. بعدِ قریب به ۱۵ سال که از آخرین واحد زبان انگلیسی‌ای که پاس کرده بودیم می‌گذشت. عرقِ خوف از شش سوراخ‌مان شُر و شُر جاری بود که آمد تو. مرد میان‌سالِ …

بوی ماه مهر

دوباره بعد از ۱۹ سال، مهرماه برایم رنگِ درس و دانشگاه و اضطراب سر وقت رسیدن به کلاس و حاضر غائب شدن گرفت. وقتی در عصر پنج‌شنبه‌ای پائیزی که خورشید نهایت زورش را برای گرم کردن زمین و هوا می‌زد و نگفته معلوم بود طرفی نخواهد بست از این زور بی‌خودی که می‌زند و در …