آیه

دل من رآی تو دارد…

هربار هرکس را که می بینم عازم قبله است دلم می لرزد و می سوزد … انگار که تابستان را ساخته اند برای عمره برای شبهای سی و چند درجه ای بیت… برای بدرقه و استقبال از زائر خانه ی خدا… برای بوی خوش خدا فَمَن حَجَّ البَیت اَو اِعتَمَر فَلا جُناحَ عَلیهِ اَن یَطَّوَفَ …

تپشی در جان سنگ ها

وقتی در اضطراب و اضطرار، نیمه جان ِ به لب رسیده ام را انداختم روی سنگ سفیدی که سال هاست با گونه و لب و دست هایم آشناست، حس که نه! دیدم! دیدم که نبض ِ سنگ ِ در آغوشم به حرکت در آمده. انگار در سال گرد بیست و هفت سالگی سنگ سفید روی …

دیگر اکنون با جوانان ناز کن!

خدایا سلام! خدایا انگار قرار نیست سر ِ ما سالم به سنگ لحد برسد؟ خدایا! خودت به‌تر می‌دانی که دیگر از سن و سال ما گذشته که بخواهیم امتحان‌های این جوری پس بدهیم. تابلوئه که امتحان نداده رفوزه‌ایم. بقول شاعر: بی‌امتحان مرا به غلامی قبول کن! رسوا شود این دل اگر امتحان دهد… راستش را …

جلوه‌های یک قهقهه‌ی مستانه

بین آدمهائی که رفته ام سراغشان تا برایم از پدرم – پدری که ندیده ام اش – بگویند، به آدمهای جالبی برخورده ام. جالب تر، تنوع آدمهائی است که هر کدام را به تنهائی می شود صمیمی ترین دوست بابا دانست و هیچ کدامشان به هیچ کدام نمی خورند. از پخش کننده نوشابه بگیر تا …

وَ یَسئَلونَکَ عَن ذِی القَرنیِن

آن گاه گه بدون جنگ وارد بابل شدم، مردم گام های مرا به شادی پذیرفتند. نگذاشتم هیچ رنج و آزاری به مردم این سرزمین ِ آباد وارد آید. برده داری را برانداختم و فرمان دادم که همه در پرستش خدای خود آزاد باشند. شهرهای ویران شده را از نو ساختم. نیایش گاه های بسته را …

نیازمندی ها

(و لَقَد اَوحَینا اِلی موسی اَن اَسرِ بِعبادی فَاضرِب لَهُم طَریقا فِی البَحر یَبَساً لّا تخافُ دَرَکاً و لا تَخشی). * ترجمه: به یک عدد عصای موسی، برای شکافتن نیل ِ شک و گذار از دریای تردید و غرقه کردن فرعون ِ وهم و تغلب نیازمندیم! *. طه/۷۷

در حاشیه ی سفرها!

چند روز که نباشی، گوگل ریدر ات پر می شود از نوشته های قشنگی که هر روز برایت می آیند و می خوانی شان و طی این سالها، شده اند جزء مهم و لاینفک لذت های هر روزت. لذائذی که انگار، به ترین دلیل تحمل روزمرگی ها و فضای سرد و خشک محیط کارت هستند. …

شماره‌ی شمع‌های روی کیک تولد

همیشه به نظرم آمده که جشن تولد و گرامی داشتن آن یک‌جور کار دخترانه است. نیز حتی تبریک گفتن آن. هنوز با فلسفه‌ی خلقت و این‌که باید بی‌هیچ اراده‌ای بیفتی در سیکلی که قرارست در آن آن‌قدر چرخ بخوری و بخوری تا شاید برسی به جائی‌که برایت مقدر است، مشکل دارم. یعنی هنوز منطق چنین …

هوای مهمانان را داشته باشیم!

۱-چندین‌سالِ پیش، ایستاده بودم کنارِ مقامِ ابراهیم. شنیده بودم که آن‌جا اگر کسی دو رکعت نمازِ صحیح بخواند، گناهانش بلعتُ می‌شود و یک کله می‌افتد بغلِ حوری‌ها و… نفسم بریده بود. نمی‌دانستم که چه باید بکنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهیم و دفعتاً دیدم که یک جای خالی هم چسبیده به مقام پیدا است. گفتم این‌هم …