حسینیه

مجلس تنهائی

مجلس هفتم: مُلکِ ری یکی از اصحاب که بریر ابن خضیرِ همدانی نام داشت – و زاهد بود – با حسین گفت « یَابنَ رسولِ الله، مرا دستوری ده نزدِ ابن سعد روم و با او سخنی گویم درباره ی آب. شاید پشیمان شود. » گفت « اختیار تو راست. » پس آن مردِ همدانی …

مجلس تنهائی

مجلس ششم: آخرین توشه ی آب حسین بفرمود تا سراپرده ها را نزدیک هم بزنند و ریسمان ها در هم افکنند و خود در جلوِ خیمه های زنان باشند: خیمه ها در پشت ِ سر و بر جانبِ دستِ راست و دستِ چپِ آنان و از هر سوی سراپرده های آنان را در میان گرفته …

مجلس تنهائی

مجلس پنجم: شمایل نیکوی مرگ قاسم ابن حسن با حسین گفت « آیا من هم در کشته شدگانم؟ » دلِ حسین بر او بسوخت و گفت « ای پسرکِ من، مرگ نزدِ تو چگونه است؟ » گفت « ای عمّ، از انگبین شیرین تر. » گفت « آری، به خدا سوگند. عمِّ تو فدای تو …

مجلس تنهائی

مجلس چهارم: امید هدایت و ابن زیاد نامه سوی حسین فرستاد، به این مضمون: به من خبر رسید که در کربلا فرود آمدی. و امیرالمومنین، یزید، به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوندِ لطیف و خبیر برسانم یا به حکمِ من و حکمِ یزید …

مجلس تنهائی

مجلس سوم: اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قَتیلا… چون حسین بن علی بر عَقَبه ی بطن بالا رفت، اصحاب ِ خود را گفت « من خود را کشته می بینم. » گفتند « چگونه یا اباعبد الله » گفت « خوابی دیدم. » گفتند « چه بود؟ » گفت « دیدم سگانی مرا می دریدند …

مجلس تنهائی

مجلس دوم: حکایت منزل ها علی بن حسین گفت: با حسین خارج شدیم. و در هیچ منزلی فرود نیامد و کوچ نکرد، مگر از یحیی ابن زکریا یاد کرد. روزی گفت:« از پستی دنیا نزدِ خداست که سر ِ یحیی را نزد ِ زناکاری از زناکاران ِ بنی اسرائیل هدیه بردند. » کتابِ آه صفحه …

مجلس تنهائی

مجلس اول: با خدا بیعت کنید! ابن عباس گفت: حسین را در خواب دیدم: بر درِ خانه ی کعبه، پیش از آن که متوجه به عراق گردد، دستِ جبرئیل در دستِ او بود و جبرئیل فریاد می زد «بیائید و با خدای – تعالی – بیعت کنید.» کتابِ آه صفحه ی یکصد و نهم. پی …

خط خون

یا ذبیح الله؛ تو اسماعیل گزیده ی زمانه ای و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم. کربلا میقات توست و محرم میعاد عشق؛ تو نخستین کس که ایام حج را به چهل روز کشاندی «واتممناها بعشر» آه که در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت که حج نیمه تمام را در استلام حجر وانهادی و با …

رفیقم، خواب زیاد می دید آن روزها

رفیقم خواب دیده بود در یک صحرای دراندشت، کنار هزار هزار نفر آدم دیگر به کسی که نمی دیدیمش اقتدا کرده ایم و نماز می خوانیم. به م نگفته بود خوابش را. فقط یک صبح زود – صبح خیلی زود – از راه رسیده بود و در برابر خمیازه های سحرگاهی ام پرسیده بود: میائی …