خارج از موضوع

تحمل بایدش!

و خدا را شاکرم که؛ نهایت اجبارم به هم‌نشینیِ با حضرات، به قاعده‌ی تحملِ ایشان است در نصف روزی از روزهای تعطیل و خدا را شاکرترم که محیطم با محیطی که شب تا صبح و صبح تا شب، بازارِ دودوزه بازی و متلک و لیچار و استثمار و استحمار در آن داغ است، مؤانستی ندارد!

این یک ارادت‌نامه است!

به پاس قدمی که رنجه فرمودید و به جلسه‌ی نقدِ کتابم آمدید به حرمت آن یک‌صدوپنجاه‌ویک کتابی که از سال ۱۳۴۸ تا یومنا هذا نوشتید و معلمِ نسل ما و نسل پدران ما بودید به افتخار هم‌عصر بودن با دُرِّ یتیمی چون شما به اشکی که از چشمانتان ریخت وقتی این شاگردِ کوچک، تحویل درس …

برای مخاطبِ خاصی که پیامک‌های خاص می‌فرستد!

این‌که شهید، شاهد است درست! این‌که شهید، واسطه‌ی فیض خداوندی‌ست هم درست! حتا این‌که شهید، مُجری و مَجرای رحمت الهی‌ست هم قبول و حتا تر این‌که شهید خود رحمتِ بی‌منتهاست هم درست! اما؛ روا نیست هر رطب و یابس و شده و ناشده‌ و شدنی و ناشدنی را ببندیم به بیخ ریش شهداء و هر …

یاد

درست در گرمائی مثل حرارت این روزهای گرم در جائی که من بودم و تو اتفاقی افتاد که کوتاه بود و بلند. کوتاه بود به قاعده‌ی چند نگاه و چند نوبت چشم بر هم زدن و بلند بود عینِ گیسوی افراشته‌ی باد در دلِ درازیِ شبِ یلدا. ام‌روز اما نه دلی مانده و نه گیسوی …

تردید

هر کس دیگری هم بود می‌ماند در تحلیل و تفکیک این‌همه داده‌ی ریز و درشت و سهل و ممتنعی که از زمین و هوا می‌بارد و ملت را در حیرانی مدام مستغرق می‌کند. از دل این‌همه شک و ابهام چه در خواهد آمد؛ الله اعلم!

مخاطبِ خاص دارد!

حقش نبود روز عیدی، وسط این‌همه دل‌خوشی، بعدِ این‌همه مدت نبودن و نخواندن و ندیدن، یک‌هو سر و کله‌ات پیدا شود و آبِ پاکی را بریزی روی دستی که هنوز توی پوست گردوست… دلش را ندارم باور کنم، آن کسی که درخشان می‌خوانی‌اش، وجود داشته باشد. به من باشد، همه‌ی عالم را قلع و قمع …

یار ما سوی ما نمی‌نگرد…

آن‌قدر مسأله‌ی پیچیده پیش پایم سبز کرده‌اید و آن‌قدر کلافِ سر در گم دور و برم ریخته که مجال گشودن رمز از اسم مجعولی که برده‌اید را نداشته باشم. من آدمِ حل مسائل سخت و معادلات بی‌شمار مجهولی نیستم و نبودم. کفِ انتظارم از شما که همه‌ی اوضاع در مشت‌تان است و امور ما به …

انشاءِ حریق

استاد می‌گفت: سوزاندنِ دلِ مشتاق و هنوز امیدوار معصیت دارد. می‌گفت: اگر خواستید دلی را بسوزانید، اول همه‌ی عُلقه‌هایتان را از دست و پایش بردارید و بگذارید خوب همه‌ی امیدش بدل به یأس و ناامیدی شود. بعد همین یأس آتش می‌اندازد به جانِ آدمِ امیدوار و دلش هم‌راهِ جانش می‌سوزد. می‌گفت: دلی که سوخت و …