خوی

الکی که نیست!

یکی دیگر از قشنگی‌های حج به محدود بودن آن است. یعنی خدا طوری حج را برخلاف سایر اعمال عبادی، طوری طراحی کرده که قابل دسترسی برای عموم نباشد. این‌که باید بحدی تلاش اقتصادی داشته باشی که بتوانی هزینه سفر و اقامت در مکه را بپردازی و طبیعتا این از عهده‌ی عموم مردم خارج است و …

کلمات مناسب

آن روزهای اولی که قطعه شهدای شهرمان ساخته شد، بازارِ شهادت گرم‌تر بود و ماه و هفته و حتا گاها روزی نبود که کسی به صورت اسامی شهدای مدفون در گلزار شهدای خوی اضافه نشود و در هشت سالی که جنگ مستقیم بر سر ایران‌مان بارید، هر روز و هر هفته و هر ماه و …

اعلان جنگ مسلحانه به ابلیس

از روزی که کاروانیان فیشِ ثبت نام به دست می‌آیند دفتر خدمات حج و زیارت تا روزی که با سلام و صلوات و از زیر قرآن رد شوند و سوار طیاره، راهی شوند، کمِ کمش پنج ماه فاصله است و این فرصت پنج ماهه برای آموزش مناسک و احکام و مناسبات حج کافیست و به …

با کریمان کارها دشوار نیست!

خیلی سال قبل یکی از رفقای طلبه‌ی اهل درد و عامل به وظیفه، از سر دغدغه‌ای که داشت می‌گفت بهزیستی پسر بچه‌هائی که در شهر دچار یتیمی و یا بدسرپرستی می‌شوند را به خاطر نبودن مرکزی برای نگهداری از ایشان، منتقل می‌کند به یکی از شهرهای سُنی نشین جنوب استان و پسران دچار، در فضای …

نمیخای نیا!

محمدحسین پسر قلی، از قدیمی‌های شهر و از معلم‌هائی که نصف هم سن و سال‌های ما، یا در دبیرستان شاگردش شده‌اند و یا در دروس عمومی دانشگاه. مرد پیرسال و موسفید کرده‌ی محترمی که تابستان و زمستان، کت و شلوارِ اتوکشیده‌ی جنتلمنی تنش هست و کفش واکس زده‌ی چرم خالص به پا و سر و …

عید است و می‌دهند برات

پدربزرگم، که خدایش بحق این ایام و بحق اخلاصی که در عمل داشت غریق رحمتش کند، عادتش بود عید که می‌شد، یک طبق شیرینی گل‌محمدی از قنادی مجاور مغازه‌اش می‌خرید و می‌گذاشت روی چهارپایه‌ای جلوی دکان در پیاده‌رو که آیندگان و روندگان دهن‌شان را شیرین نکرده نروند از مقابل نجاریش. عیدهایش هم فقط مختص اعیاد …

سهم من؛ سهم ما

قدِ آن‌روزهای من نهایتش تا کمر آدم بزرگ‌ها می‌رسید و جائی که ازدحام جمعیت بود، من می‌ماندم لابلای دست و بال آدم بزرگ‌ها و یا دست و آرنج می‌دیدم یا آسمان را. این تصویر و این ماندن لابلای جمعیت را فقط یک‌بار تجربه کردم. در ازدحامی که جلوی سپاه خوی بود بخاطر بدرقه‌مان به تهران. …

تقویم رومیزی

سر سال که می‌شود، یک اپیدمیِ گُنگی همه جا را می‌گیرد. ملت می‌افتند به طلبیدن تقویم و سررسید از همدیگر و بیش‌تر البته؛ سررسید. و بیش‌تر آن‌هائی که سالی به دوازده ماه، خودکار و مداد دست نمی‌گیرند برای یادداشت کردن چیزی یا یادآوریِ قراری یا نوشتن جزوه و دفتری مشتاق دریافت سررسیدند و بیش‌تر دوره …

بروایت سال ۵۴

آدم‌ها از یک سِنی به بعد، سر موضوع‌های کم اهمیت حساسیت بی‌خود پیدا می‌کند. مثلا روی پررنگ چاپ شدن پرفراژ روی دفترچه اقساط بانک. یا روی پس و پیش نوشتن تاریخ بالای نامه‌ای که خطاب به مقامی مسئول در فلان اداره نوشته است و روی تاخوردن و نخوردن کاغذهای رسمی و عدد اعشارِ آخر حقوق …

بلاکشان پاکستان (۲)

حکایت بلائی که سر همسایگان فریب خورده‌ی شرقی می‌آید را تا آن‌جا که جسم بی‌جانشان از دل کوه و کمر به سردخانه سازمان منتقل می‌شود را گفتیم و از این‌جا به بعد، داستان دو شقه می‌شود. یک شقه‌اش آن‌ها که اوراق هویتی ندارند و قابل شناسائی نیستند که برابر قانون باید منتقل شوند به مرکز …