دفاع

شیوه رندانِ بلاکش

شیفت شب، از ساعت ۱۲ شروع می‌شود تا ۶ صبح که مدیر ایرانی هتل یا معاونش بیدار شوند و مجموعه را تحویل بگیرند. کنترل و امضای برگه تردد اتوبوس‌های شهری که زائران را به حرم می‌برند و می‌آورند، تحویل گرفتن نان و میوه و سبزیِ فردا و نظارت بر تخلیه‌ی فاضلاب هتل و رفع و …

قربانی

روزی که در شبستان مسجد شجره، بیرون مدینه داشتم تقلا می‌کردم که تلبیه بر زبانم جاری شود و لبیک بگویم و مُحرم شوم و آن لحظات ملکوتی مثل تهی کردن قالب، سخت بودند و شیرین، دلم، تهِ تهِ دلم این امید سوسو می‌زد که این بار به عوض مردی برگزیده که خدا او را به …

ترقه بازی

ترقه‌بازی دیروز در تهران، هر چه که نداشت، روحِ –شاید- به خواب رفته‌ی همدلی و مودت و وحدت و میهن‌دوستیِ ما ایرانی‌های به ظاهر بی‌خیال را تکانید و زنده کرد و حرکتِ دوباره داد. الغرض، خدا بلد است حتا به دستِ شقی‌ترین قومِ تاریخ، ملتی را متحدتر و منسجم‌تر کند. بماند که این جانیانِ احمق، …

صادق عاشق

بهار بود و بهشتی‌ترین ماهش؛ اردی‌بهشت که خدا او را به پدر و مادرش داد. بهار بود و بهشتی‌ترین ماهش؛ اردی‌بهشت که نشست پای سفره‌ی عقد دختری که دوستش داشت و رسید به آرزویش که می‌خواست همسرش سیده باشد و او بشود داماد صدیقه‌ی طاهره. و بهار بود که رفت. و بهار بود و اردی‌بهشت …

هستیم بر آن عهد که بستیم

می‌گویند خاک سرد است و سردی می‌آورد. دیده‌ایم که داغ‌ها، دردها، دریغ‌ها و حسرت‌ها و جاهای خالی، یکی دو سه ماه و سال که ازشان بگذرد، سرد می‌شوند. فراموش می‌شوند. رنگ می‌بازند. کمرنگ می‌شوند و از یاد می‌روند… . تا بوده همین بوده که هیجانِ اتفاق که خوابید، کم‌کم داغش هم سرد شود و جایش …

از ۶۲/۱/۲۲ تا ۹۶/۱/۲۲

می‌گویند هر سی و چند سال یک‌بار، تقویمِ قمری به قرینه‌ی اینکه سالش ده روز از سالِ شمسی کمتر است، یک دور، دورِ تقویم شمسی می‌گردد و عهد، این اتفاق و این حُسن اتفاق باید در مثل امسالی که این همه مناسبت برای من دارد می‌افتاد… . اینکه ورق تقویم طوری بچرخد که ۲۲ روز …

روز شهید

و مرگ‌تان شد معیار؛ عیارِ سنجیدنِ خالصیِ وعده و عمل. و حسرتی به دلِ آن‌ها که با شما همراه بودند و آن‌ها که نام‌تان را شنیده‌اند و راهتان را شناخته‌اند و باد، یادِ شما را به کوی‌شان برده. هان ای شهید! ای آسوده جان؛ ای که بر کرانه‌ی ازل ایستاده‌ای به تماشای زار ای آشنای …

ام البنین ها

و سپاس خدائی را که بر ما منت گذاشت و ما را در زمانی آفرید که فرشتگان صبر در آن عصر می‌زیستند؛ مادرانی که شیر پسر، شیر دادند. شیر مردش کردند و شجاع و شرزه راهیِ معرکه‌اش کردند… و قبلِ پسرِ شیر و شهیدشان، شهید شدند؛ “فرق مادر شهید با تمام مادران دیگر زمین خلاصه …

پدر کشتگی

مُرشد، اگرچه نه مثلِ باقیِ هم‌سفرانِ سفر اولی، نوبت اولش نبود که عراق و اعتاب مقدسه‌اش را می‌دید، ولی چیز زیادی از عراق و فرهنگ و زبان و مردم‌شان نمی‌دانست. مُرشد، به لهجه‌ی عربِ عراقی یعنی روحانی. یعنی مُلّا. و مُلّا در زبان و فرهنگ ما یعنی کسی که خیلی پُر است و خیلی بارش …

رویای صادق

خانه‌شان را بلد نبودم. از آدرس، فقط اسمِ خیابان اصلی‌شان را داده بودند و این‌که سر کوچه‌شان، یک کانتینر برزگ هست. گفته بودند باقیِ آدرس را خودتان می‌فهمید! و من عاشقِ نشانه‌های این‌طوری‌ام… . که یعنی؛ تو راه بیفت و راه تو را خواهد رساند… و رسانید: سر کوچه‌ای که یک کانتینرِ بزرگ داشت، روی …