دفاع

برای شهردار سردار شهید ؛ آقامهدی باکری

تو ، تبلور غیرت آذربایجانیها بودی و امیر دلهیشان. برای عاشورائیان چه سخت بود که اینان در اینسوی دجله  باشند و تو را در آنسوی دجله ، آب با خود به انتها ببرد… به وصالی که هرگز نشان زمینی آن را به ما ننمودی … امروز که سالهاست نشان زمینی ات را گم کرده به یادت …

خداحافظ سردار …

یادم نمی آید تشییعی به عظمت مشایعین تو دیده باشم.چشمهای زمینی من البته برای دیدن ملائکه ای که تو رو روی بالهاشون به عرش می بردند نابینا بود. مادرم می گفت: می داند که خانواده ات چه حالی اند امشب! تشییع جنازه تو انگاره شهادت دیگرباره ی علی بود برای منو  خیلی دیگر از یادگاران سپاه سال۱۳۵۷ . راستی ؛ …

سردارحنیف! سلام منو به بابام برسونی ها

خیلی ساله که عادت به ماندن کرده ایم.اما خبرش خیلی ساده بود.ساده تر از آنچکه بتوان در قاب باور دنیائی ام بگنجانمش.««سردار حنیف ، دیشب در درگیری با پ.ک.ک شهید شده!»» نمیشد باور کرد.گذاشتمش به حساب شایعه… می خاستم نماز عصر رو تکبیر بگم که گوشی همراهم دوباره زنگ خورد… خبر موثقه! … بهم می …

بهترین جایزه برای جانی

  یکی دو روزه هر وقت تو اینترنت یا تلویزیون چشمم به خون آشام بغداد می افته حس بدی بهم دست میده.حس بدی که جنسش از مال قبلی ها نبوده.یه جور بغض فرو خورده که نمی دونم چه جوری منتقلش کنم – من همیشه برای انتقال مکنونات قلبی ام مشکل اساسی داشته ام – وقتی فقط …

ایثار- ببخشید:رستگاری – در ۸:۳۰

اینکه مزار شهدا بشه گورستان و شهرداری فخیمه در جهت رتق و فتق امورات داخله ی ««گورستان»» سازمان درست کند چیز غریبی نیست، سالهاست که با ایثار و شهادت و کلا این نوع مسایل ، برخورد مهرورزانه صورت می گیرد.اما چیزی که باعث شد اسلحه – ببخشید؛ دوربین – بکشیم و در روزی که زوم …

آکواریوم

ملی شدن صنعت نفت، فقط روزبیست ونهم اسفند مهم و تاریخی و بزرگ می شود و کتاب و کتابخوانی فقط در هفته ی کتاب و ایام برگزاری نمایشگاه است که تبدیل به یک باید مهم می شود… هفته ای که گذشت ، هفته ی بسیج، ایام صدور فرمان نورانی امام برای تشکیل ارتش آخرالزمانی بیست …

سالمرگ ستارخان

متاسفانه ستاره های ملی –  تاریخی – قومی ما شده ملک طلق پان … ها و تجزیه طلب ها و …همه اش هم از عرضه انها نیست که هرچه تاریخ رشادت و حماسه داریم را قبضه کرده اند… هیچکس احساس مسئولیت نداشته که افتخارات قومی را درست و در مجرای واقعی آن بشناساند.همین ستار خان و باقرخان …

حالم بد است اینروزها

چادرش را مرتب می کشید روی سرش تا سنگینی نگاه زنان ِ دور و برش آزارش ندهد.  شرمزده بود بنده ی خدا… شرمزده از اشکی که امانش نمی داد توی اداره ای که روی دیوارهایش حرفهای قشنگ گذاشته بودند . توی اداره ای که اولش نوشته بودند کارمندان اینجا با وضو وارد می شوند…  حالم …

مثل چمران

  اینها را به نیت آن ننوشته‏ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته‏ام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم.  هنگامی که شدت درد و رنج طاقت‏فرسا می‏شد، و آتشی سوزان از درونم زبانه می‏کشید و دیگر نمی‏توانستم آتشفشان وجود را کنترل کنم، آنگاه قلم به …