روزمره‌ها

روایت صِفرُم

هوا ابری است. مثل همه ی روزهای دیگر دی. چند روزی ست محل کارم را عوض کرده ام. هنوز یخ همکاران جدید باز نشده است. نه من می دانم این جا چه می کنم و نه آن ها که معمولا در جریان ریزترین آیند و روندها و انتصاب و عزل ها هستند. در این یک …

این دشمن همیشگی

صبح ششمی بود که پیرمرد آمده بود. شده بود کار هر روزش که بیاید و تا لنگ ظهر، یک لنگه پا بایستد و آخر سر، دست از پا درازتر برگردد خانه شان. پیرمرد لابد جزء آن پدر بزرگ هائی بود که وقتی خمیازه های ۱۰ صبح به بعد نوه ها را می بینند نهیبشان می …