شب‌های رمضان

معلمِ نیک‌کار

کلاس‌مان در طبقه‌ی اولِ یک ساختمانِ نما آجر بهمنیِ قدیمی بود تهِ کوچه‌ی باقرخان. آن سال‌ها مسجد خان را نو نکرده بودند و جلوی مدرسه‌مان، خرابه‌های مسجدی بود که می‌گفتند محل زندگی پیرمرد و پیرزنی است که بچه‌هائی را که توی مدرسه شلوغ کنند و درس نخوانند را می‌فرستند پیش‌شان که آن دو عجوز و …

لا یّمَسُّهُ الا المُطَهرون

حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت… . IIIIIIII تو باز بار داده‌ای مثلِ همه‌ی هزار و چهارصد و سی و چند سالی که از نزولت می‌گذرد. باز بهارت رسیده باز بهار، نو شده در گلستانِ همیشه سبزت باز با صد هزار جلوه برون آمدی که ما با صد هزار دیده تماشایت کنیم… باز سفره گشاده‌ای …

یازگشت

الاهی به حق ثانیه های پایانیِ میهمانی ما را در زمره ی بندگانی قرار ده که در قرآنت آنها را «اَوّاب» خواندی؛ آنها که زیاد و زود سوی تو باز می‌گشتند. مثل «سلیمان» که نیکو بنده ای بود و زیاد سوی تو بازمی‌گشت… .

شبِ جُهَنی

گفته بود “برای رسیدن باید دست به دامان کسی شوید که به خدا نزدیک است. یکی مثل همین شهداء” و گفته بود “شهداء رسانائیِ فوق‌العاده‌ای برای انتقال فیض خدا دارند” و گفته بود “شب‌های قدر از شهدا و مزارشان غافل نباشید… .”

غفران

ما را شده نیم پله، شده حتا به قدر یک تکان کوچک، قدر یک جابه‌جائی حرکت‌مان بده. بگذار مثل آن همه بنده‌ی خوبی که داری نمی از دریای رمضانت به تن و روح ما هم بخورد و خنکای غفران در جهنم هول‌ناکِ سوازن دنیا در جان‌مان رخنه کند… .

عید مبارک

فطر فقط فخر فروختنِ به یک ماه بندگی نیست که اگر نبود لطف حی کریم و اراده‌ی کبریائی‌اش به خواندنِ تک به تک ما به میهمانیِ گسترده‌اش کسی را توانِ تحمل این‌همه گرما و تشنگی و ضعف نبود. که تازه معلومِ کسی نیست که روزه‌اش قبول افتاده یا خیر… فطر، رجوع و ارجاعی است ممزوج …