شهیدانه

آیریلیق دائمی اُولدی؛ نه بیر آی‌لار، نه مین آی‌لار

تو سالی به دنیا آمدی که جنگ تمام شد. روزهای جنگ، فرهنگ جبهه، مشی مردمی که مشغول مقاومت هشت ساله بودند و فضای آن هشت سال را نه دیدی و نه بودی. پدرت فرمانده بود و وقت تقسیم غنائم که شد، ترجیح داد در لباس پاسداری بماند و طرف گوشت قربانی‌ای که از زمین و …

شوریده و شیدای تو اَم…

اینکه بگویم دوستت دارم، حق دوست داشتن و عاشقی را ادا نمی‌کند. یا بگویم در عمق جان منی، نشانِ خوبی برای شدتی که در دوست داشتنت دارم نیست. “شوریده و شیدای تو ام” هم واژه‌ای نیست که بشود مقصود را با آن رسانید. و من از صبح امروز که روز توست – که هر روز …

۱۳۶۲/۱/۲۲

بهارهای آمده بعد از تو سی و پنج تائی شد. و من مانده‌ام با گوشه‌ی دلی تنگ و با چشم‌هائی یتیمِ ندیدنت و آغوشی یتیمِ نفشردنِ تنت در تنم. -تا تنت بشود وطنم!- قبل‌تر، بچه‌تر که بودم، فکر می‌کردم که رفته‌ای و نیستی و دلم بیش‌تر بهانه‌ی نبودنت می‌کرد اما این روزها از رد عمیقت …

سیدمرتضا

دیروز سالِ سیدمرتضا بود. بیست و پنجمین سالِ شهادتش. سیدمرتضای آوینی که حضرت آقا لحن و متن و منشش را دوست داشت و فهمیده بود که از اهالی آسمان است و آسمانی است و راه‌های آسمان را بلد است. سیدمرتضا را با روایتِ فتحِ پنج‌شنبه‌های دهه‌ی هفتاد و آن موسیقیِ غم‌دار و خاص و منحصربفردش …

تذکر

رسم شهر ما این است که در تشییع جنازه، مردها همراه تابوت تا سر قبر بروند و منتظر بایستند برای انجام تشریفات شرعی ِدفن تا وقتی کارِ خاک‌سپاری تمام شد، سر مزار، دعای خیرِ روحانی در حق مرحوم تازه درگذشته را آمین بگویند و بروند رد کارشان. اصلش هم این است که خیلی‌هایی که برای …

پاینده مانی و جاودان

پرچم برای من حکمِ خانه‌ی پدری دارد. جائی که می‌شود در سایه‌اش آسوده بود و آسوده ماند. دوستش دارم. سرخی و سفیدی و سبزیش را. و خون‌هائی را که به پایش ریخت و خونِ دل‌هائی که خورده شد تا سربلند و سرفراز بماند. و سربلند و سرفراز می‌ماند ان‌شاءالله؛ این نمادِ خوش نقشِ این کهن …

پدران آسمانی

بین پدرها، بین پدرهای آسمانی – که امروز به واسطه‌ی روز پدر به یادشان هستیم – بودند پدرهائی که لذت پدر شدن را نچشیده، آسمانی شدند. مردانی که حسرت به آغوش کشیدن فرزند را به بهشت بردند و وقتی پدر شدند که دیگر در این دنیا نبودند و اسم‌شان را گذاشتند روی پسرهاشان. که تاریخ …

شام کسی صبح نشد بی‌مدد لعل لبش

گفت مهلت من به سر آمده. شاید همین یکی دو روز میهمان این دنیا باشم و پشت بندش درآمد که “می‌خواهم امسال، طلسم دوریِ سی و چند ساله را بشکنم.” می‌گفت “در همه‌ی بیست و چهار بهاری که با علی سال را تحویل کردیم، الا آن بهارِ آخرش که جبهه بود و برنگشت، هفت سین …

حیفا

در شبی زمستانی که بیش‌تر به بهار پهلو می‌زد تا شبی از شب‌های بهمن که قاعدتا می‌باید سرد و سوزناک باشد، وقتی نم‌نم باران عابران پیاده‌روهای عریض خیابان انقلاب را به بازی گرفته بود و نه می‌بارید که خیس‌شان کند و نه نمی‌بارید که تکلیف ملت با هوا معلوم شود که آیا دو نفره است …

۲۲ بهمنِ تماشائی

امروز جشن رنگ‌های اشباعِ سبز و سرخ و سفید شادمانیِ حلولِ الله در قلب پرچمِ این کهن سرزمین صلابتِ تکرار خنده‌ها بر لب‌ها امیدِ دوباره‌ی انقلاب به فرزندانِ انقلابی استواری قدم‌ها – به نیابت از شهدائی که از آخر مجلس چیده شدند و اگر بودند، در اول صف بودند- شکوهِ مدام این مردم پایداریِ تا …