شهیدانه

قربانی

روزی که در شبستان مسجد شجره، بیرون مدینه داشتم تقلا می‌کردم که تلبیه بر زبانم جاری شود و لبیک بگویم و مُحرم شوم و آن لحظات ملکوتی مثل تهی کردن قالب، سخت بودند و شیرین، دلم، تهِ تهِ دلم این امید سوسو می‌زد که این بار به عوض مردی برگزیده که خدا او را به …

قصه قسمت

اهل معنا گفته‌اند که رزق حج را در شب قدر می‌نویسند. اما تقدیر انسان که جزئی از چرخه طبیعت است، لاجرم باید تدریجا محقق و پخته شود و لابد برای همین است که می‌گویند از فردای شبِ قدر برای درکِ شب قدرِ سال آینده برنامه بریزید. و حکما باید تنور داغ نگه داشته شود تا …

بازگشت

برای رمی روز سوم، اول بنا بر این بود که بعد از اذان ظهر چادرها را به مقصد جمرات ترک و بعد از رمی، پای پیاده برگردیم هتل. یعنی علاوه بر منا، در داخل شهر هم دور و بر سه کیلومتر در گرم‌ترین ساعت روز باید پیاده می‌آمدیم. به تمهیدِ حاج محمدِ مدیر، بعد از …

جعرانه

چند سالیست که نظام مدیریت کلان کاروان‌های ایرانی به این شیوه است که هر چند کاروان را در یک هتل جا می‌دهند و اسمش را می‌گذراند مجموعه. مجموعه یک مدیر ایرانی دارد که امور مربوط به تدراکات و حمل و نقل و خورد و خوراک آن هتل بر عهده‌ی اوست و هم تجهیز و مدیریت …

هوس کار

آقا اسماعیل، آرایشگری است پیرسال که از وقتی که من چشم باز کرده‌ام و یادم می‌آید، مغازه‌اش سر گذری بود که نجاری پدربزرگم آنجا بود و ویترین و دک و پوز آرایشگاهش همان‌هاست که چشمِ کودکی من دیده است. بی حتا ذره و کمتر از ذره‌ای تغییر و اصل و فرع مغازه و اشیاء و …

شستوشوئی کن و آنگه به خرابات خرام… .

شانزده سالِ پیش، وقتی عمو به طور غیر مترقبه‌ای مسافر قبله شد، هیچ آمادگی‌ای نداشت برای درک این فیض بزرگ. عمو که می‌گویم، یعنی دوستِ صمیمیِ بابا. یعنی همه‌ی دوستان صمیمیِ بابا برای من عمو هستند و اسم‌شان توی گوشی‌ام نه به اسمِ فامیل که به عنوان ذخیره شده‌اند؛ عمو… .عمو جعفر. عمو محمود. عمو …

سرت را سرسری متراش!

بچه‌سال که بودم، همیشه‌ی خدا یکی از اجزای جیبِ پیراهنم، یک شانه‌ی پلاستیکی بود و موی بلند و شانه کرده که برخلاف قوانین مدارسِ آن روزها بود، یکی از آرزوهای همیشگی‌ام بود و یکی از تعارضات دائمی من و ناظم مدرسه، کوتاه کردن مو بود و این تعارض تا آخر و در هیچ مقطعی از …

برای حامد. برای دوسالگی شهادتش

حامد، که اصرار دارم حامد بخوانمش و واژه‌ای پس و پیشِ اسمش نگذرام، که دستش -که دست‌های ابالفضلیش – هنوز بر سر دنیا هست، که باورم داد می‌شود گاهی به آسمان نگاه کرد و سر از دنیا برداشت و از لمس مکرر و بی‌حاصلِ تاچ‌های لمسیِ آلات الکترونیکیِ نوظهور دست کشید و به آسمان دست …

امام دلها

رفته بودم تا از مصطفا برایم بگوید. از برادرش. از مصطفا حامدِ پیش‌قدم. آخرین فرماندهِ شهیدِ گردان امام حسین ِ لشکر عاشورا. قصه رسیده بود به سال‌های اول انقلاب و داشت از روزهای اول انقلاب می‌گفت و از روزی که قرار شد مصطفا برود جماران و بشود محافظ امام. قصه‌اش که به امام رسید، شوق …

صادق عاشق

بهار بود و بهشتی‌ترین ماهش؛ اردی‌بهشت که خدا او را به پدر و مادرش داد. بهار بود و بهشتی‌ترین ماهش؛ اردی‌بهشت که نشست پای سفره‌ی عقد دختری که دوستش داشت و رسید به آرزویش که می‌خواست همسرش سیده باشد و او بشود داماد صدیقه‌ی طاهره. و بهار بود که رفت. و بهار بود و اردی‌بهشت …