شهیدانه

و یادش غالباً با من است!

و از آن روز، دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیک های بشارتی هستند به بهشت. تیرها می بارند… تا بین ما و حیات دنیا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توکل ما را محکم کنند و ما را به یقین برسانند و سِرّ آنکه آتش بر ابراهیم گلستان …

وقتی جنگ! تمام شد…

جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن می‌رفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم می‌تازیم و از مظلوم حمایت می‌کنیم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شریک غم همه مظلومان تاریخ هستیم». از اینجــا

باران واژه بعیدی شده این روزها…

نوشته بود: چهلم پدر، جنگ تمام شده بود همه جا امن و امان همه چیز سر جایش برگشت جز پدر من، جز پدر شما، جز پدر خیلی های دیگر… و نوشتمش: و اتممناها بعشر! حالا نمی دانم شب عیدی چرا دلم هوای باران کرده؟ شاید بقول ایشان: باران واژه بعیدی شده این روزها… روزهای پاییزی …

شهداء! شرمنده ایم.

خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟ الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، …

بلندترین خوابی که می توان دید

دو سال پیش مسعود را دیدم که هیچ شبیه قهرمان هائی که برادرش در فیلم – خواب هایش توصیف می کرد، نبود. موهاش ریخته بود و صورتش پر از چروک. از زندگی. از مصائب زندگی. توی گورستان بودیم که دیدمش. نشسته بود روی سنگ گوری. سنگ گور شهیدی. گور روایت گری که خواب هاش زمانی …

به افق ِ طلوع

خانه ای خواهم ساخت! در بالای بلندی شهر. جائی که حتی شمار آدم هائی که از شهر می روند را داشته باشم. حتی اگر نصف شب باشد! کتابی خواهم نوشت! کتاب خودم را. به سبک دلی که از من ریش شده در طول این سال ها که هر روز و شبش هزار ماه است… خانه …

بازآ که تا به خود نیازم بینی

خیر سرم بعد هرگز، کتاب دینی دست گرفته ام که مثلن شب جمعه است و ارواح مومنین آزاد و بلکه م حالی به روح و روان خودم و اموات و احیای منتسب به جمع! بدهم که عدل می خورم به ذکری که هرکس بخواندش خواب کسی که دوستش دارد را می بیند و ال می …

یک روز ارس گردم. اطراف تو را گردم…

عمو می گفت چشم هایت میشی بود. موهایت بور و قامتت بلند. می گفت خوش تیپ بودی. می گفت دندان هایت سفید و یکدست و مرتب بود. می گفت وقتی می خندیده ای وسط چانه ات به اندازه ی یک چاه زنخدان گود می افتاد. می گفت دستهایت استخوانی بود و رگ های مردانه ای …

مرا به اسم کوچک صدا بزن.

حالم خوب نیست. برای آن که بدانی حالم چه قدر خوب نیست می گویمت که بدانی نبودنت… دل ندادنت… هم دل و هم سودا نبودنت تازه گی ها بیش تر از قبل می رود زیر جلدم! شیطان هم مدام زیر گوشم می خواند که این سهم و حق! تو نیست و من درمانده تر از …