شهیدانه

جای گزین

در هیر و ویر بلای بیکاری و سراب داشتن شغل دولتی و کارمندی، هر کسی هر اداره ای و وزارتخانه ای هست و در آستانه ی افتخار(!!!) بازنشستگی، به هر حیلتی پسر و دخترش را می چپاند جای خودش. حتی تر اینکه، بعض وزاتخانه ها دستورالعمل و قانون این جور جای گزینی را هم دارند …

گلعذاری زگلستانِ تو

در آئینه خیره تر می شوم! به عشق تارهای حنائی رنگی که این روزها بیشتر شده اند تا من بیشتر، ماننده ی تو شوم. در برهوت نبودنت این ریشه های تازه رُسته ی حنائی رنگ در ریش ام، غنیمتی ست… این روزها، می فهمم اینکه می گویند: به ریش نیست و به ریشه است یعنی …

والشکر علی العافیه!

مادر پیر شهید وقتی که تنها شدیم، انگار که بخواهد سرِّ مگویش را باز کند نزدیکتر آمد و طوریکه بفهمم رازش چه قدر بزرگ است به چشم هایم خیره شد و گفت: سال شصت و دو، وقتی خبر پسرم را به م دادند دست راستم از کار افتاد. طوری که حتی نمی شد پسرش را …

جلوه‌های یک قهقهه‌ی مستانه

بین آدمهائی که رفته ام سراغشان تا برایم از پدرم – پدری که ندیده ام اش – بگویند، به آدمهای جالبی برخورده ام. جالب تر، تنوع آدمهائی است که هر کدام را به تنهائی می شود صمیمی ترین دوست بابا دانست و هیچ کدامشان به هیچ کدام نمی خورند. از پخش کننده نوشابه بگیر تا …

حال همه ی ما خوب است …

روزی دعای سفره ی خانه دانشجوئی مان این بود که: خدایا! صورت ما شهیدی ست، سیرت ما را شهیدی کن … امروز دیگر حتی صورت خیلی هامان شهیدی نیست… سیرت ِ شهیدی داشتن مان پیش کش! می گویم؛ حال همه ی ما خوب است! اما تو باور نکن!

رساله ی سعی

گفت ببین بچه! تو پسر برادر منی علی حتی نزدیکتر از بردارم به م بود. هر کاری که می کنی بکن با هر کی هم میخای بپلکی بپلک فقط یادت باشه تو باید – باید! – پسر علی بمونی سعی کن پسر علی باشی همین! پی نوشت: اما خودمانیم عجب رفقائی داشتی سردار …

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای …

می گفت هر باری که به خوابش می رفته ای لباس فرم سپاه تنت بوده. همیشه. و اصلا هیچ باری نبوده که بیائی و لباس سبز تنت نباشد. می گفت سال های سال، هر هفته سراغش را می گرفته ای. می رفتی و میهمان خواب هایش می شدی … می گفت الان خیلی وقت است …