شهیدانه

۶۲٫۰۱٫۲۲

هنوز و هر روز به احترام اسم نیکوئی که از تو برایم مانده نام کوچک من، عزیز می شود و به حرمت آن آن بهار بی بازگشت که تو در بیست و دُویُّمین روزش شکوفه دادی و به بار نشستی مرا به نام تو می خوانند! از آن روز که نام نامی ات وارد جرگه …

و یادش غالباً با من است!

کارتان را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید! تفاوت اینکه کسی کارش را برای خدا بکند با کسی که برای خدا کار کند زیاد نیست فقط همین قدر است که ممکن است حسین علیه السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا … آسید مرتضای آوینی. اعلی الله مقامه …

دست از طلب ندارم…

حتی اگر نخواهم – که نمی خواهم! – این روزها باید! بیایند و بروند و طی شوند. گذار از روزهای سخت، سخت است و گذشتن از فضای غبار آلود این روزها سخت تر. مرادم به من آموخته که روزهای فتنه گون را باید با چراغ بصیرت و تدبیر و عصای صبر و حلم طی کنم. …

و یادش غالباً با من است!

و از آن روز، دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیک های بشارتی هستند به بهشت. تیرها می بارند… تا بین ما و حیات دنیا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توکل ما را محکم کنند و ما را به یقین برسانند و سِرّ آنکه آتش بر ابراهیم گلستان …

وقتی جنگ! تمام شد…

جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن می‌رفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم می‌تازیم و از مظلوم حمایت می‌کنیم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شریک غم همه مظلومان تاریخ هستیم». از اینجــا

باران واژه بعیدی شده این روزها…

نوشته بود: چهلم پدر، جنگ تمام شده بود همه جا امن و امان همه چیز سر جایش برگشت جز پدر من، جز پدر شما، جز پدر خیلی های دیگر… و نوشتمش: و اتممناها بعشر! حالا نمی دانم شب عیدی چرا دلم هوای باران کرده؟ شاید بقول ایشان: باران واژه بعیدی شده این روزها… روزهای پاییزی …

شهداء! شرمنده ایم.

خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟ الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، …

بلندترین خوابی که می توان دید

دو سال پیش مسعود را دیدم که هیچ شبیه قهرمان هائی که برادرش در فیلم – خواب هایش توصیف می کرد، نبود. موهاش ریخته بود و صورتش پر از چروک. از زندگی. از مصائب زندگی. توی گورستان بودیم که دیدمش. نشسته بود روی سنگ گوری. سنگ گور شهیدی. گور روایت گری که خواب هاش زمانی …

به افق ِ طلوع

خانه ای خواهم ساخت! در بالای بلندی شهر. جائی که حتی شمار آدم هائی که از شهر می روند را داشته باشم. حتی اگر نصف شب باشد! کتابی خواهم نوشت! کتاب خودم را. به سبک دلی که از من ریش شده در طول این سال ها که هر روز و شبش هزار ماه است… خانه …