شهیدانه

شهداء! شرمنده ایم.

خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟ الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، …

بلندترین خوابی که می توان دید

دو سال پیش مسعود را دیدم که هیچ شبیه قهرمان هائی که برادرش در فیلم – خواب هایش توصیف می کرد، نبود. موهاش ریخته بود و صورتش پر از چروک. از زندگی. از مصائب زندگی. توی گورستان بودیم که دیدمش. نشسته بود روی سنگ گوری. سنگ گور شهیدی. گور روایت گری که خواب هاش زمانی …

به افق ِ طلوع

خانه ای خواهم ساخت! در بالای بلندی شهر. جائی که حتی شمار آدم هائی که از شهر می روند را داشته باشم. حتی اگر نصف شب باشد! کتابی خواهم نوشت! کتاب خودم را. به سبک دلی که از من ریش شده در طول این سال ها که هر روز و شبش هزار ماه است… خانه …

بازآ که تا به خود نیازم بینی

خیر سرم بعد هرگز، کتاب دینی دست گرفته ام که مثلن شب جمعه است و ارواح مومنین آزاد و بلکه م حالی به روح و روان خودم و اموات و احیای منتسب به جمع! بدهم که عدل می خورم به ذکری که هرکس بخواندش خواب کسی که دوستش دارد را می بیند و ال می …

یک روز ارس گردم. اطراف تو را گردم…

عمو می گفت چشم هایت میشی بود. موهایت بور و قامتت بلند. می گفت خوش تیپ بودی. می گفت دندان هایت سفید و یکدست و مرتب بود. می گفت وقتی می خندیده ای وسط چانه ات به اندازه ی یک چاه زنخدان گود می افتاد. می گفت دستهایت استخوانی بود و رگ های مردانه ای …

مرا به اسم کوچک صدا بزن.

حالم خوب نیست. برای آن که بدانی حالم چه قدر خوب نیست می گویمت که بدانی نبودنت… دل ندادنت… هم دل و هم سودا نبودنت تازه گی ها بیش تر از قبل می رود زیر جلدم! شیطان هم مدام زیر گوشم می خواند که این سهم و حق! تو نیست و من درمانده تر از …

وین گلستان من همیشه خوش باشد…

خیره می شود روی اجاق گاز تک شعله ای که کهنه گی اش از فرسنگ ها توی ذوق می زند. شعله های اجاق، او را یاد برق چشم های مردش می اندازد که همیشه ی خدا دستِ پر به خانه برمی گشت و بقول مادرش، همیشه چشم بازار را برایش می آورد. انگار روی شعله …

بابام گَلدی!

حتی صدای در زدنش را هم می شناخت. آن قدر که وقتی صدای زنگ در پیچید تو خونه، شوق پُر شد تو چشماش و گفت: این بابامه! بعد بی آنکه از شوقی که تو چشماش موج می زد کم شده باشه دراومد که: از دی روز تا حالا ندیدمش… و من سکوت شدم فقط … …

رساله ی ممات

فکر کن وسعت آدم ها به اندازه ی اوجی باشد که وقت فکر کردن، مرغ ِ خیالشان تا آنجا می تواند پر بکشد. بعد فکر کن همین آدم قرارست روز ِ حساب، راجع به همین وسعت خیال هایش جواب پس بدهد. حالا یادت باشد: روزیکه قرارست آنروز ازمان در مورد مثقال های ذره حساب کشی …

چند روایت معتبر درباره ی حسرت

پیرمرد حتی به چایچی اداره مان هم رحم نکرد و پرسید: من شما رو جائی ندیده ام؟ انگار او هم از قانون نا نوشته ی اداره ی ما با خبر بود: داشتن و یا دست و پا کردن آشنا بِاَّی نحو ٍ کان! فکر می کردم رندی می کند که می پرسد: شما مال خود …