نوستالوژی

سند

یکی از قرص و محکم‌ترین معلم‌هائی بود که داشتم؛ حوالی سال‌های ۷۲ ۷۱ که دانش‌آموز مدرسه راهنمائی نمونه‌ی دولتی معلم در آخر کوچه باقرخان بودم و مدرسه‌ی دو شیفته‌مان از علی‌الطلوعِ صبح و تا آخرین رمق‌های عصر کلاس داشت و پائیزها تا زنگ آخر بخورد و کیف و کتاب بر سر و کولِ هم زنان، …

سردیس

بس که تو را ندیده‌ام، از بس که تو را نداشته‌ام، آن‌قدر که نبودنت بغض شده و می‌شود؛ هر جا هر نشانه‌ی کوچکی که ردی از تو داشته باشد برای من می‌شود علامت. می‌شود یادواره. می‌شود نشانه‌ای که با آن تو را زندگی کنم و برای خودم سقاخانه‌ای بسازم که آب خنکِ گوارای یاد تو …

تکمیلیه

یادداشت دیروزم که به بهانه‌ی انتشار خبر ازدواج همسر شهید حججی بود و به عمد، سمت و سوئی نداشت و فقط به شکافتن مساله پرداخته بود، بازخوردهای مختلفی در اطراف و اکناف فضای مجازی داشت. در آن یادداشت و به طور ضمنی نوشتم که تحملِ نبودن سرپرست خانواده در ایام جنگ به مراتب راحت‌تر از …

برای دیدن‌تان وقت ما پُر است!

یک پوستر که در قلبش عکس امام تعبیه شده و دورتادورش را عکس ۴*۳ شهدای کربلای پنج است، بدون هیچ اضافه‌ی دیگری که وصله پینه شده باشد به‌ش مثل پوکه‌ی توپ ۱۰۶ و چفیه و پلاک و لاله و… سال‌های سال است هر سال همین روزها با تاریخ بروز شده می‌رود روی دیوارهای شهر. از …

سهم ما

فردا که پنج‌شنبه باشد و بیستمِ دی‌ماه نود و هفت خورشیدی، سومین سالگرد شهادت سردار رشید سپاه اسلام شهید سعید سیاح طاهری است. شهیدی خوزستانی که افتخار هشت سال جهاد در دوره‌ی جنگ هشت ساله را داشت و یک انگشتش را در #آبادان، چشم راستش را در ۵ ضلعی #شلمچه و کتف‌هایش را در #والفجر_۸ …

تحریرات

داشتم به این فکر می‌کردم که قدیم – مثلا صد سال پیش- و چرا اصلا صد سال پیش، همین بیست سی سال قبل، ابزار نوشتن چیزی به غیر کاغذ و قلم نبود. حرفه‌ای هایش، در نهایت لاکچریّت و اشرافی‌گری، یک ماشین تحریر داشتند به وزن ده بیست کیلو و تماما فولادی! که نوشتن با آن …

رد خون روی برف

عملیات‌های بعد از والفجر یک، هیچ‌وقت برای من مهم نبوده‌اند. اصلا جنگ برای من یک‌شنبه‌ای که ۲۲ فروردین ۶۲ بود تمام شد. صبحِ روزی‌که سه روز از حمله‌ی والفجر یک گذشته بود و دشت سوزان فکه با خونی که از قلب پدرم تراوید، سیراب شد… . تاریخ و اسم و منطقه‌ی علمیات‌های بعدِ شهادت پدرم …

کتاب باشه؛ وقتی سفری

سفر، پائیز، جاده‌ی دور و دراز و آفتابِ تابان اما کم‌جان، جان می‌دهد که جیب جلوی کیف کوچک سفرت را پُرِ کتاب کنی. این‌که حضور محفل اُنس باشد و دوستان جمع، جای کتاب را کسی و حضوری و معاشری و گرهِ زلفِ یاری نباید تنگ کند. الغرض، در سفر کاریِ اخیر که چند شهر از …

موقوفات

چند سال پیش به واسطه‌ی شغلی که آن سال‌ها داشتم، شبی دعوت شدم به جلسه‌ی تقدیر از واقفان شهر. جمع خیرین و واقفان و ریش سفیدهای شهر بود و گعده‌ی پررونق و صمیمانه‌ای به پا شده بود. خوی به واسطه این‌که در سده‌های گذشته واقفان خیراندیش و دوراندیشی را به خود دیده، بین شهرهای آذربایجان، …

وصیت

کامپیوتر و طراحی گرافیکی با کامپیوتر تازه داشت بین مردم رواج پیدا می‌کرد و آن سال‌ها هنوز راه کربلا بسته بود. (ربط کامپیوتر به بسته بودن راه کربلا را چند خط بعد عرض می‌کنم.) ما که نوجوان‌هائی بودیم با کله‌هائی که بوی قرمه سبزی می‌دادند، پاتوق‌مان اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان – و نه دانشجویان!- بود …