گنجِ مفتِ جنگ

خیاط خانه‌اش نزدیک مغازه‌ی نجاری ما بود؛ خیاطی علیلو. با تابلوئی که رویش عکس لباس پاسداری کشیده بودند. نظامی‌دوز بود. کارش هم این بود که از صبح تا شب لباس فرم بدوزد برای پاسدارها. و فقط برای پاسدارها. آن سال‌ها شهربانی و ژاندارمری هم بود بین سازمان‌های نظامی و آقا مشد علی، نه برای ارتش …

سبزِ سرخ

لباس سبزی که با فانوسقه‌ی کلفتِ یشمی رنگی مرتب شده و در سینه‌ی چپش آرم زردرنگ سپاه دوخته شده بود در قامت یک جوان قد بلند و خوش سیما که چهره‌ی بشاش و محاسنِ بلند و پوتین‌های خاک خورده داشت، همه‌ی تصویر کودکی‌های من از سپاه و از پاسدارها بود. پاسدارهائی که همه یک شکل …

تقریبا هیچ

خوشحال نیستم که برجام به سرانجام نرسید. خوشحال نیستم که عهدنامه‌ای که روی گلستان و ترکمان‌چای را سفید کرده بود و به زعمِ صاحبانش قرار بود گشایش ایجاد کند، نکرد. خوشحال نیستم توافقی که عاقدانش زلف هر چیز و همه چیز از مشکلات ریز و درشت مملکت را به آن گره زده بودند، تو زرد …

نظام پارلمانی

دقیقا شش سال پیش بود که رهبر دانای رازِ انقلاب، در خلال شاخ و شانه‌هائی که دولتِ و مجلس وقت و خاصه رؤسای آن برای هم می‌کشیدند، بین یکی از سخنرانی‌هاشان در جمع دانشجویان دانشگاه رازی کرمانشاه فکری نو در انداختند که نظام ریاستی را آسیب شناسی و برای تبدیل آن به نظام پارلمانی، تمهیدات …

در شگفتم من نمی‌پاشد زِ هم دنیا چرا؟

از یک جائی به بعد شعرِ روضه که به جاهای باریک می‌کشد اشک خشک می‌شود صدا در گلو بغض می‌شود… حتا فریاد در نطفه خفه می‌شود. بس که ماتم بزرگ است و بس که واقعه، دهشتناک ماتت می‌برد. خشک می‌شوی. نه اشکی. نه دادی. نه فریادی و نه حتا بُغضی. و می‌ایستی و حسرتِ اشک …

باب الحسین

گفت؛ “عباس” را اگر با حساب ابجد ببینی، معادل “باب‌الحسین” می‌شود. یعنی راهِ ورود به ملکوتِ متعالیِ حسین علیهما سلام. یعنی برای رسیدن به خیمه‌ی امام شهید راهی به جز عباس نیست. و این است که قرآن فرموده به خانه‌ها از باب‌شان وارد شوید؛ وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا

حسین‌چی

نفر اول لیست زائران و نفر اولی که مدارکش را کامل کرده بود برای ثبت نام، فاطمه خانمی بود پیرسال که همراه نداشت و مشتاق‌ترینِ زائران بود و اولینِ آن‌ها برای هر دعوتی که از کاروان صورت می‌گرفت. پای ثابت و سرحالِ جلسات و بی‌تاب‌ترین برای رسیدن وقت پرواز و رفتن و رسیدن به مکه. …

نَجات

دو نفر از عواملِ اجرائیِ مجموعه‌مان در هتل مکه، در همان شغلی که در ایران به آن مشغول بودند، به کار گرفته شده بودند؛ حاج رحمان انباردارِ مجموعه و حاج نَجات سرآشپز رستوران. و نَجات را با فتحه، به عمد نوشتم که قرائتِ آذریِ اسمش باشد. یعنی همان طوری که آنجا صدایش می‌زدیم. حاج نجات …

استرس

سوالِ تکراریِ قریب به اتفاقِ میهمان‌هائی که برای تجدید دیدار و دیده بوسی آمده بودند، نحوه‌ی برخورد سعودی‌ها و نحوه‌ی تدبیر حجِ امسال بود. خاصه با آن جوِ منفیِ قبل از سفر و احتمالِ هزار جور خطر و بلا و کمینِ مجدد سعودی‌ها! آن عکسِ معروف که دست به دست چرخیده بود در شبکه‌ی مجازی-روسیِ …

حاجی

اتوبوس آمده بود دنبال‌مان. چند سالیست -یعنی دقیقا از وقتی که ترمینالِ متمرکز شهر ساخته و به بهره رسیده است- رسم بر این شده که حاجی‌ها را از توقف‌گاهی که مخصوص بدرقه و استقبال سفرهای زیارتیست سوار کنیم و برگشتنی، برگردیم همان‌جا و مردم نکوبند کلی راه بیایند تا فرودگاه و تا کجا برای استقبال …