آرشیو برچسب ها: خاطرات قبرستان

نبش کرونائی

من هم مثل شما فکر می‌کردم بعضی آیات قرآن، مربوط به وقایعی هستند که در گذشته اتفاق افتاده و علتش فهم ناقص و عقل ناقص‌تر بشر بوده و امروزِ روز، بعد از ۱۴۰۰ سال و از پس این‌همه پیشرفت‌ها که در علم و فرهنگ و تمدن و روابط بشری بوجود آمده، دیگر ممکن نیست لنگه‌ی …

کودتای کرونائی

عوامل و دوستانِ همکار، چه در بخش اداری و چه در محوطه، ساعت آمد و شد مرا می‌دانند و عادت‌های روزمره‌ام را. مثلا می‌دانند که جای توقف ماشینم کجاست و دقیقا با چه زاویه‌ی کجی پارکش می‌کنم. و می‌دانند الان قریب به چهل روزست بعد از وقت اداری یک سر می‌آیم قطعه شهدا و چرخی …

کرونا ضرب در ۴

هنوز مانده تا ابعاد پنهان و پیدای این ویروس عالم‌گیر را متر و ذرع کنیم و این هنوز از نتایج سَحَرِ سِحرِ آن بیماری واگیرِ زبان نفهم است که توانست نمازجمعه‌ای را که موشک‌های صدام و بمب منافقان نتوانست تعطیل کند را تعطیل کرد و حرم اهل بیت علیهم السلام را و درس و دانشگاه …

حسابرسی کرونائی

حکایت شهرداری‌ها و دولت، بقول ما ترک‌ها حکایت بچه‌ی اضافیِ حاجی لک‌لک‌ است که هیچ‌وقتِ خدا برایش توی لونه جا پیدا نمی‌شود. یا مثل لقمه‌ای که مانده بیخ گلو که نه می‌شود پسش داد و نه می‌شود خوردش. سر همین زیادی بودن و در راستای از سر باز کردن و کوچک کردن حجم دولت و …

صفحه‌ی یکی مانده به آخرِ سجلی

آن سال، سنم به شرکت در انتخابات نمی‌رسید. اما هیجانِ سیاست آن‌قدر بود که حتا منِ نوجوانِ هنوز هیچی ندان را –که هنوز هم هیچ نمی‌دانم!- گرفته بود. نامزدها، ۴ نفر بیش‌تر نبودند؛ ری‌شهری، زواره‌ای، ناطق نوری و سیدمحمد خاتمی. سال ۷۶ و انتخابات معروف دوم خرداد بود و روزنامه همشهری که آن‌زمان ده تومان …

شرفخانلوی اصل؛ شرفخانلوی فرع

از دین خدا آن قدری سرم نمی‌شود که فتوا بدهم آیا با تغییراتی که در روابط اجتماعی ایجاد می‌شود، احکام مکروه و مستحب و مباح هم می‌تواند دست‌خوش تغییر و تعدیل شود یا خیر؟ مثلا در شرع مقدس داریم که گورستان محل خرید و فروش نیست و شارع مقدس فرموده که این کار مکروه است. …

مواد لازم برای ساختنِ بهترِ با ایام تبعید

خبرش را داشتم که به تبعید از مرکز استان فرستاده‌اندش اینجا که تا اطلاع ثانوی، آب خنک بخورد. بنیاد شهید خوی هم در اجرای تصمیم اداره کل، کلیدِ موزه شهدا را از بین دسته کلیدهای بلااستفاده‌ی افتاده در گوشه انباری، سوا کرده و با یک بخاری برقی داده دستِ سیدِ تبعید شده از اداره‌ی کل …

پول خون

هر بار هرکسی با توپِ پُر و به غیظ و غضب می‌آید تو که «یالاه! مُرده ما را بدهید برویم! خودمان آمبولانس داریم!» ناگفته پیداست که خط و ربطش یک‌راست و بی‌هیچ پیچ و خمی برمی‌گردد به جابر و تحریکاتی که می‌کند و سوءاستفاده‌ای که از حال نزار صاحب عزای تازه عزیز از دست داده …

چلّه

رسم است شب یلدا را کنار شب‌چره خوردن و لمباندن حلوا و پشمک و هندوانه، به نقل قصه و خواندن حافظ بگذرانند و اگر ذوقی بود و حالی، خوش بُود گر محک تاپماچا (چیستان) آید به میان و قدیم‌تر در آذربایجان ما رسم بود دیوان “فضولی” شاعرِ غزل‌سرا هم می‌آمد به میان و مردم آن …

از شمار دو چشم؛ یک تَن کم!

آخرین بار، پیرمرد را در حیاط سپاه دیدم. دو سه سال پیش. آن سالی که معاون شهردار بودم و آن‌روز برای شرکت در مراسم روز پاسدار رفته بودم آن‌جا. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی می‌گذشت و گذشت سال‌ها، او را حسابی تکیده کرده بود و از همه‌ی هیبتی که داشت، یک پوست مانده …