آرشیو برچسب ها: خوی

بوی ماه مهر

دوباره بعد از ۱۹ سال، مهرماه برایم رنگِ درس و دانشگاه و اضطراب سر وقت رسیدن به کلاس و حاضر غائب شدن گرفت. وقتی در عصر پنج‌شنبه‌ای پائیزی که خورشید نهایت زورش را برای گرم کردن زمین و هوا می‌زد و نگفته معلوم بود طرفی نخواهد بست از این زور بی‌خودی که می‌زند و در …

مرده کِشون/ مرده کُشون

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آدم‌ها بیش‌تر بخاطر بازماندگانِ مرحومی که تازه از دنیا رفته می‌آیند مراسم تشییع و ختم و خاکسپاری تا بخاطر خودِ میت. دلیلش هم تاج‌های بزرگ گل با تقدیم‌نامه‌های درشت و بنر و تابلوهای تسلیتی است که اسمِ اظهار همدردی کننده و اظهار همدردی شونده، درشت‌تر از نام مرحومی …

قوطی کبریت

ما اهالی خوی – و شاید باقی شهرهای آذری زبان- جمع و جور و امن و غیرقابل نفوذ و محصور بودنِ خانه را به قوطی کبریت مثال می‌زنیم. مثلا اگر بخواهیم بگوئیم دیوارهای خانه‌مان آن‌قدر بلند است که دزد نمی‌تواند قلاب بگیرد و بپرد داخلش یا بگوئیم چفت و بست درب و پنجره‌های خانه‌مان محکمند …

نائب

سربند این‌که در طول تاریخ آب‌مان با همسایه‌ی عرب آب‎های جنوبی خلیج فارس به یک جوی نمی‌رفته و هر از گاهی روابط تیره‌مان تارتر از حد مجاز شده و همسایه‌ی جنوبی که سرزمین‌های مقدس را در احاطه دارد، از حضور و ورود حاجیان ایرانی به حج جلوگیری کرده و آن تیرگی روابط و این هر …

اعلان جنگ مسلحانه به ابلیس

از روزی که کاروانیان فیشِ ثبت نام به دست می‌آیند دفتر خدمات حج و زیارت تا روزی که با سلام و صلوات و از زیر قرآن رد شوند و سوار طیاره، راهی شوند، کمِ کمش پنج ماه فاصله است و این فرصت پنج ماهه برای آموزش مناسک و احکام و مناسبات حج کافیست و به …

با کریمان کارها دشوار نیست!

خیلی سال قبل یکی از رفقای طلبه‌ی اهل درد و عامل به وظیفه، از سر دغدغه‌ای که داشت می‌گفت بهزیستی پسر بچه‌هائی که در شهر دچار یتیمی و یا بدسرپرستی می‌شوند را به خاطر نبودن مرکزی برای نگهداری از ایشان، منتقل می‌کند به یکی از شهرهای سُنی نشین جنوب استان و پسران دچار، در فضای …

نشان از بی‌نشان

خیلی از کارهای مردمِ قدیم روی حساب و کتاب بوده. آن‌هم آن‌وقتی‌که ابزارهای محاسباتی ِمدرنِ الان و الزام به مهندسیِ طراحی شهری و معماری نوین هنوز وارد معادلات روزمره‌ی مردم نشده بود و ما مردم مدرنِ امروزی فکر می‌کنیم که کار مردمان سده‌های پیشین، که اکثر قریب به اتفاق‌شان از قضا درست و به قاعده …

همسایگی

فکرِ این‌که شهدای شهر یک‌جا جمع و یک‌جا دفن شوند مال پدرم بود. قبلش شهیدِ هر محله‌ای را می‌بردند توی گورستان همان محله و بین مرده‌ها دفن می‌کردند و حجله و پرچم برایش می‌گذاشتند که از مُرده سوایش کنند. پدرم که اهل فکر و ذوق و دور را دیدن بود، یک‌روز رفت شهرداری و لابی! …

آزمون

  روزهای آخر سال است و هر قدر که از حجم کارِ شعبات دیگر سازمان‌ها و ادارات کم می‌شود و دوستان همکار، اندک اندک فلنگ را می‌بندند و واحدشان با یک دهم ظرفیتِ اسمی و رسمی کار می‌کند و در حد این‌که درِ اتاق‌شان بسته نمانَد، می‌آیند و می‌روند، دوستانِ امور مالی حسابی سرشان شلوغ …

رد خون روی برف

عملیات‌های بعد از والفجر یک، هیچ‌وقت برای من مهم نبوده‌اند. اصلا جنگ برای من یک‌شنبه‌ای که ۲۲ فروردین ۶۲ بود تمام شد. صبحِ روزی‌که سه روز از حمله‌ی والفجر یک گذشته بود و دشت سوزان فکه با خونی که از قلب پدرم تراوید، سیراب شد… . تاریخ و اسم و منطقه‌ی علمیات‌های بعدِ شهادت پدرم …