آرشیو برچسب ها: شهید

منزل نو مبارک

اصلش این بود که نمی‌خواستم تشییعش را بروم. نمی‌خواستم، چون دوست داشتم قبل از همه برسم سر خاک و در مزاری که تا دیروز نمادین بود و جسمش را در آغوش نداشت، مثل باقی شهدائی که قبل از این، فیض دفن و تلقین‌شان را داشتم، مناجات کنم و زیارت عاشورا بخوانم و تبرک بجویم در …

چشم مادرت روشن؛ سهراب

از هزار و چند شهید شهر، سی و هفت شهیدمان بی‌پیکرند. یعنی دلیل و شاهد و مدرکِ قطعیِ شهادت‌شان موجود و پیکر مقدس‌شان مفقود است. از این سی و هفت شهید، به غیر از سه خانواده که هیچ‌وقت راضی نشدند قبول کنند فرزندشان به شهادت رسیده و هنوز چشم انتظار برگشتن رزمنده‌شان از جنگ هشت …

رضایی که جز برای رضای خدا کاری نکرد

سه بار دیدمش. فقط سه بار. بار اول، دو سال پیش در مراسم رونمائی از کتابی که برای شهید مدافع حرم حامد جوانی علیه الرحمه نوشته بودم و او آمده بود و تواضع کرد و کنارم ایستاد و ناخوشی امانش را بریده بود و نا نداشت اما بریده بریده، حرف زد و تقدیر کرد و …

آیریلیق دائمی اُولدی؛ نه بیر آی‌لار، نه مین آی‌لار

تو سالی به دنیا آمدی که جنگ تمام شد. روزهای جنگ، فرهنگ جبهه، مشی مردمی که مشغول مقاومت هشت ساله بودند و فضای آن هشت سال را نه دیدی و نه بودی. پدرت فرمانده بود و وقت تقسیم غنائم که شد، ترجیح داد در لباس پاسداری بماند و طرف گوشت قربانی‌ای که از زمین و …

تذکر

رسم شهر ما این است که در تشییع جنازه، مردها همراه تابوت تا سر قبر بروند و منتظر بایستند برای انجام تشریفات شرعی ِدفن تا وقتی کارِ خاک‌سپاری تمام شد، سر مزار، دعای خیرِ روحانی در حق مرحوم تازه درگذشته را آمین بگویند و بروند رد کارشان. اصلش هم این است که خیلی‌هایی که برای …

شام کسی صبح نشد بی‌مدد لعل لبش

گفت مهلت من به سر آمده. شاید همین یکی دو روز میهمان این دنیا باشم و پشت بندش درآمد که “می‌خواهم امسال، طلسم دوریِ سی و چند ساله را بشکنم.” می‌گفت “در همه‌ی بیست و چهار بهاری که با علی سال را تحویل کردیم، الا آن بهارِ آخرش که جبهه بود و برنگشت، هفت سین …

هذا محبُ فاطمه!

ما نسل سومی‌های انقلاب بودیم. نسلی که خردسالیش را با امام و سال‌های اول انقلاب سپری کرد و جنگ را با نگاه کودکانه دید و رفتن امام را هم. امام برای ما عبارت بود از پیرمردی نورانی که همیشه‌ی خدا در جماران بود. که وقت حرف زدن، آرام و متین چشم به زمین می‌دوخت. که …

اعتراض

یکی از محاسن محل کار فعلی‌م ارتباط مستقیم و مستمر با مزار مطهر شهداست. اقلش این است که هر صبح و هر عصر، توفیق دیدار پرچم‌های سه رنگ و خوش‌رنگ ایران که بر فراز قبور مطهر شهدا در اهتزازند را دارم و نسیمی کز بن آن کاکُل آید، مشامم را می‌نوازد و چه خوش نسیمی …

گنجِ مفتِ جنگ

خیاط خانه‌اش نزدیک مغازه‌ی نجاری ما بود؛ خیاطی علیلو. با تابلوئی که رویش عکس لباس پاسداری کشیده بودند. نظامی‌دوز بود. کارش هم این بود که از صبح تا شب لباس فرم بدوزد برای پاسدارها. و فقط برای پاسدارها. آن سال‌ها شهربانی و ژاندارمری هم بود بین سازمان‌های نظامی و آقا مشد علی، نه برای ارتش …

سبزِ سرخ

لباس سبزی که با فانوسقه‌ی کلفتِ یشمی رنگی مرتب شده و در سینه‌ی چپش آرم زردرنگ سپاه دوخته شده بود در قامت یک جوان قد بلند و خوش سیما که چهره‌ی بشاش و محاسنِ بلند و پوتین‌های خاک خورده داشت، همه‌ی تصویر کودکی‌های من از سپاه و از پاسدارها بود. پاسدارهائی که همه یک شکل …