جای‌گزین؛ روایت دیگری از روزمرگی‌های یک مدیر روزمره

برای نیروی شرکتی، هیچ چیز بدتر از آن نیست که یک‌هو و بی‌هوا و بی هیچ عیب و علتی یک صبح زود بیاید سر کار و با نیروی جای‌گزینِ رسمی‌ای مواجه شود که آفتاب نزده بسط نشسته جلوی اداره و نیشش تا بناگوش باز است و به اتکای رسمی بودنش سینه جلو داده که؛ جل …

صرفا جهت اطلاع!

مردمی هستیم که؛ به دانستنِ صِرف اکتفا می‌کنیم. به دانستن و دست‌رسی داشتن زودتر از عموم به اخباری که قرار است یکی دو ساعت یا یکی دو روز آینده منتشر شود. و از این‌همه تلاش و لابی و حرف‌های درگوشی، صرفا دانستن آن خبر را می‌خواهیم و دیگر هیچ. مثلن این‌روزها که تبِ انتخابِ شهردار …

پیکر پسرم بدون سر بود!

۱. من برنمی‌گردم و تسویه حساب نمی‌کنم. ۲. فکر نکنید که صلح شده است؛ جنگ جنگ تا رفع کل فتنه! ۳. من اگر برگردم، طوری برمی‌گردم که کسی مرا نمی‌شناسد. همانند پیکر شهید بی‌سر و بی‌دست… . + از وصیت‌نامه شهید سیدصاحب محمدی +

کاش می‌شد که تلفنی اظهار عشقی به ایشان می‌کردیم!

“یک بار استاد به من گفتند که دلم برای شنیدن صدای آقای خامنه‌ای تنگ آمده است و کاش می‌شد که تلفنی اظهار عشقی به ایشان می‌کردیم. استاد معمولاً با تلفن صحبت نمی‌کردند و حتی با آداب صحبت تلفنی هم آشنا نبودند. مثلاً «الو» نمی‌گفتند یا تعارفات متعارف در صحبت‌های تلفنی را مراعات نمی‌کردند و به‌شدت …

کلیک‌هاتان پر دوام!

به لطف کلیک‌های مدام و پر مهر و مداوم دوستان دیده و نادیده ام‌روز شماره‌گان بازدید از این‌جا از مرز یک میلیون کلیک گذشت. ممنون لطف و کلیک رنجه‌هائی هستم که می‌فرمائید و خواهید فرمود. باشد که باشید و باشیم… .

نرمش قهرمانانه!

ما همان‌قدر که انقلابی و پرشور و پر حرارتیم همان‌قدر و حتا بیش‌تر تابع امر ره‌بریـــم. و انقلابی‌گری بی حضور و راه‌نمائی ره‌بر معنا ندارد. همان‌قدر که تیغ‌هایمان بُــرّان و عزم‌هامان راسخ است مطیع تدبیری هستیم که حکم به “نرمش قهرمانانه” کند. خدا بر علو درجات حمیدِ باکری بیفزاید که می‌گفت: “کار امام در جامعه …

هیجان؛ روایت دیگری از روزمره‌های یک مدیر روزمره

آموختی‌ام که؛ حل بحران و رفع معیب و پر کردن کمی و کاستی‌ها قبل از تدبیر و برنامه و ابزار نیازمند خویشتن‌داری و صبر و تصمیم در فضای به دور از تشویش است. ای بسا تصمیم درستی که شتاب‌زدگی و هیجان، ابتر بگذرادش و ناقص‌الخلقه متولدش کند!

املاء؛ روایت دیگری از روزمره‌های یک مدیر روزمره

وای به حالِ مردمی که؛ نماینده‌شان بعد از چهار دور نمایندگی و کلی اندوخته و تجربه و دونده‌گی بین وزارت‌خانه‌ها و دوائر دولتیِ ریز و درشت، از پسِ نوشتنِ بی‌غلط یک نامه‌ی ساده‌ی اداری برنیاید و “سعه‌ی صدر” را “صعه‌ی صدر” بنویسد و جمله‌بندی نامه‌اش چنان افتضاح باشد که کپیِ دست‌خطِ وی دست به دست …

پیش‌درآمدی بر یک فقره کرشمه‌ی خسروانی!

آن اتفاق که اول و آخر و وسط و قبل و بعدش شیرین بود آن اتفاق که حتی وقتی تمام شد شیرینی‌اش تمام نشد آن اتفاق که اتفاقی‌ترین اتفاق عالم بود و من محتاج‌ترین به فضلی که داشت و سرشار بود دارد انگار تکرار می‌شود… ابر و باد و مه و خورشید و فلک انگار …

تا نیائی…

شوری که در شامات است و فتنه‌ای که صهاینه و روس و انگلیس و آمریکا در جانِ برادرانِ مسلمانی انداخته‌اند که هم را به قصد قربت و لقایِ رسولِ خدا می‌کُشند و شعله‌هائی که از جنگ افغانستان و عراق و لیبی و مصر و شام تنوره می‌کِشد و ممالک اسلامی و برادران مسلمان، عین گوشت …