دفاع

خروج

از کرخه تا راین را با تراکتور یا بی‌تراکتور گز کنی، ممکن نیست کسی را جز ابراهیم حاتمی‌کیا بیابی که بلد باشد در سینمای ایران، خروج را باب کند. کارگردانی که با هشت تراکتور از عدل‌آبادِ فارس تا پاستورِ تهران تاخت که یادمان بیاورد هنوز دود از کُنده بلند می‌شود و کاراکترهایش از دهه هفتاد …

کرونا ضرب در ۴

هنوز مانده تا ابعاد پنهان و پیدای این ویروس عالم‌گیر را متر و ذرع کنیم و این هنوز از نتایج سَحَرِ سِحرِ آن بیماری واگیرِ زبان نفهم است که توانست نمازجمعه‌ای را که موشک‌های صدام و بمب منافقان نتوانست تعطیل کند را تعطیل کرد و حرم اهل بیت علیهم السلام را و درس و دانشگاه …

آخرین انتخابات قرن

و اما انتخابات اخیر که اگر بلائی دامنِ سیاستِ مُلک را نگیرد و رئیس فعلیِ جمهور جر نزند مثل دوباری که خودش گفت «جر زده پیش رهبر» و گفته «من دیگر بازی نیستم!»، آخرین انتخابات قرن اخیر بود و کاش کسی این صد و خورده‌ای سال انتخابات در ایران را که از فردای امضای فرمان …

شرفخانلوی اصل؛ شرفخانلوی فرع

از دین خدا آن قدری سرم نمی‌شود که فتوا بدهم آیا با تغییراتی که در روابط اجتماعی ایجاد می‌شود، احکام مکروه و مستحب و مباح هم می‌تواند دست‌خوش تغییر و تعدیل شود یا خیر؟ مثلا در شرع مقدس داریم که گورستان محل خرید و فروش نیست و شارع مقدس فرموده که این کار مکروه است. …

پول خون

هر بار هرکسی با توپِ پُر و به غیظ و غضب می‌آید تو که «یالاه! مُرده ما را بدهید برویم! خودمان آمبولانس داریم!» ناگفته پیداست که خط و ربطش یک‌راست و بی‌هیچ پیچ و خمی برمی‌گردد به جابر و تحریکاتی که می‌کند و سوءاستفاده‌ای که از حال نزار صاحب عزای تازه عزیز از دست داده …

بدرقه‌ای که نکردم

خبر حاجی را صبح جمعه شنیدم. مثل همه. مثل همه‌ی نمازخوان‌ها و نماز نخوان‌ها که صبح‌ها قبل یا بعدِ طلوع، چشم که از هم باز می‌کنند، در کش و قوس و خماری بین انتقال از نشئه‌ی خواب به حال بیداری، اول کاری که می‌کنند – می‌کنیم- یافتن گوشی و باز کردن مجرای اینترنت و چک …

نوش بادت آن‌همه آغوشِ گشوده

برای از حاج قاسم نوشتن کلمه کم است. که او کلمه نبود. رود بود. روان بود. راه بلد و راه بر و راه نما بود؛ چراغ بود! کسی که تا مرز شهادت رفت و ایستاد پشت دروازه‌ی وصال و داخل بهشتِ شهادت نشد تا ماندگان به گَردِ راهی که رفته بود برسند. و ببینند شوق …

گزارش یک جلسه آموختن

جلسات اول هر مقطعی از تحصیل به آشنائی محصلان و معلمان از هم‌دیگر می‌گذرد و این، در مقطع دکتری که محصل سن و سالی ازش گذشته و زندگیش خط و ربط و مسیر و مجرا پیدا کرده، بیش‌تر و پررنگ‌تر است. جلسه اولی که نشستیم در کلاس تاریخ عثمانی، دکترِ مدرسِ درس، یکان یکانِ ما …

چلّه

رسم است شب یلدا را کنار شب‌چره خوردن و لمباندن حلوا و پشمک و هندوانه، به نقل قصه و خواندن حافظ بگذرانند و اگر ذوقی بود و حالی، خوش بُود گر محک تاپماچا (چیستان) آید به میان و قدیم‌تر در آذربایجان ما رسم بود دیوان “فضولی” شاعرِ غزل‌سرا هم می‌آمد به میان و مردم آن …

از شمار دو چشم؛ یک تَن کم!

آخرین بار، پیرمرد را در حیاط سپاه دیدم. دو سه سال پیش. آن سالی که معاون شهردار بودم و آن‌روز برای شرکت در مراسم روز پاسدار رفته بودم آن‌جا. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی می‌گذشت و گذشت سال‌ها، او را حسابی تکیده کرده بود و از همه‌ی هیبتی که داشت، یک پوست مانده …