روزمره‌ها

و گفت که اسمم «لایموت است. یعنی که هرگز نمی‌میرم!»

خوش‌تیپ و خوش‌بو و خوش‌گِل. موهایش را مثل همه‌ی جوان‌های خوش‌تیپ آن دوران به عقب شانه می‌کرد و جاکلیدی توپکی‌ای که مدام در دستش می‌چرخید یکی از اجزای جدائی ناپذیر هیبتِ دوست داشتنی معلم پرورشی‌مان بود در سال ۱۳۷۲٫ در مدرسه راهنمائی نمونه‌ی دولتی ِمعلم خوی. زنگِ اولِ شنبه‌ی اولِ سال اولِ راهنمائی وقتی با …

حاجی شکلاتی

آن سالی که با دکتر مشکینی‌مان تازه قوم و خویش شده بودیم، هر از گاهی تنگ غروب سر و کله حاج اصغر پیدا می‌شد و می‌آمد دم مغازه‌ی آغام خدابیامرز و ساعتی می‌نشست و می‌رفت. با آن عینک دودی و کت و شلوار همیشه اتوکشیده‌ی مشکی و پیراهن آبی و عطر tea rose که بلااستثناء …

تاخت وارونه

روزی‌که رفتم اسم بنویسم برای حج، گفتند علاوه بر کپی کارت ملی و سجلی و اصل گذرنامه و دو قطعه عکس جدیدِ دوگوش معلومِ شبیه عکس پاسپورتت، باید بروی مطب دکتر اصغری در خیابان انقلاب سر گذر نوراله‌خان و معاینه شوی. اصلش این بود که همه‌ی حاجی‌ها چه پیر و پاتال و چه مثل من …

با روحانی تا ۱۴۰۰

انتخابات ۱۴۰۰، عنوانی بود که به اختصار روی دو انتخابات سراسری ریاست جمهوری سیزدهم و شوراهای اسلامی شهر و روستای ششم در ۲۸ خرداد هزار و چهارصد برگزار شد گذاشته بودند و البته در بعضی شهرها و استان‌ها، کنار این دو صندوق، صندوق رای برای انتخاب میان دوره‌ی نماینده مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان …

امین آراء

کتاب برای کسی که آن‌را نوشته در حکم اولاد است. و کسی که آن‌را نوشته در حکم پدر. وقتی کتابی به دنیا می‌آید و نسخه اولش را می‌دهند دست کسی که آن‌را نوشته، مثل آن است که طفلِ تازه به دنیا آمده‌ای را قنداق پیچ بگذارند در آغوش پدر و پدر محو تماشای مخلوقی شود …

مایه‌کوبان

نوبت واکسن ما رسید. زودتر از الباقی اقشار جامعه. اولش فکر می‌کردم شاید همکاری‌ خوبی که با دوستان معاونت بهداشت دانشکده علوم پزشکی خوی داشتیم در این سال کرونائی‌ای که گذشت و منجر به صمیمیت بیشتر از قبل شد، در جلوتر افتادن نوبت مایه‌کوبی ما بی‌تاثیر نبوده اما بعدش که سند ملی تزریق واکسن منتشر …

کاندیدا طور!

سال ۸۶ نزدیک‌ترین مواجهه‌ی من با کاندیداتوری برای انتخابات، اتفاق افتاد. سالی که یکی از دوستانم عزمِ “مجلسی آدم” شدن کرد و ماه‌ها قبل از انتخابات همه‌مان شب به شب جمع می‌شدیم دورِ او تا کمکش کنیم برود به بهارستان و کار تا لحظات آخر خوب پیش رفت و یکی دو حرکت مانده به آخرِ …

شصت و چند سال بی‌شناسنامه

کار که روی روال باشد، نه تلفنی برای خواهش و سفارش و من بمیرم و تو بمیری، زنگ می‌خورد و نه ارباب رجوعی قدم رنجه می‌کند به جُستن رئیس و بُردن عرض حال و گِله به جناب ایشان و نه لازم است نامه بزنی به این‌جا و آن‌جا تا مگر کار راه بیفتد و گره …

رفته اما؛ هست… .

همیشه‌ی خدا، در این بیست سال اخیر، یا ساکن طبقه سوم بود و یا زنگِ درِ خانه‌اش در ردیفِ سومِ آیفونِ ورودی آپارتمانش. و این برای من که شماره‌ها و عددها و اسم‌ها، خیلی در ذهنم نمی‌مانند و باید به چیزی یا نشانه‌ای تشبیه‌شان کنم و با نشانه و علامت در ذهنم نگه‌شان دارم که …

عزیزِ باصلابت

“برای سلامتی قطبِ عالَمِ امکان حضرتِ امامِ زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و خوشنودی قلب نازنینِ آن حضرت و عرضِ تبریک به مناسبت میلاد پیامبر گرامی اسلام صلوات” این عبارت و مثل این‌ها، با صوتی رسا و کلماتی که شمرده شمرده ادا می‌شدند، انگار که هر کلمه‌ سهمی دارد برای ادا شدن و سهم …