روزمره‌ها

یادداشت‌های جنگی ۳۷ (جمهور)

اراذل و اشرار و اوباش عالَم، شقاوتِ لازم برای «جنگ رمضان» را روی کاغذ طوری نوشته بودند که با ترور و شهادت رهبرمان خیلی سریع و تا به خودمان بیاییم، همه چیز تمام شود. لااقل «روی کاغذ»، نقشه این بود؛ فرمانده کل قوا، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح، فرمانده کل سپاه، وزیر دفاع، وزیر اطلاعات …

یادداشت‌های جنگی ۳۶ (کف)

بیست‌و‌پنج شش سال پیش او از مرکز و من از همین حدِ شمال‌غربی ایرانِ خودمان خوی، بی‌آنکه از قبل همدیگر را بشناسیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تبریز برای خواندن درس مهندسی در رشته برق و شدیم هم‌کلاسی و بعدش رفیق و او به رغم قدّ کوتاهی که داشت، چنان باهوش و البته «خوش …

یادداشت‌های جنگی ۳۵ (بنده خدا)

آخرهای سال ۱۳۸۳، آخرین ماه‌های ریاست ۱۱ ساله‌ی «دکتر علی اردشیر لاریجانی» بر سازمان عریض و طویل صدا و سیما بود. رهبر شهیدمان یک‌روز به طور سرزده، کفش و کلاه کردند و رفتند جام جم به بازدید از سازمانی که عنان اختیارش را در دو دوره متوالی به آیت‌الله زاده‌ای فلسفه خوانده که داماد ارشد …

یادداشت‌های جنگی ۳۱ (مال و بَنون)

سربند زلزله‌هایی که خوی را در خلال زمستان ۱۴۰۱ می‌لرزاند و از اطراف و اکناف ایران آمده بودند کمک‌ِ زلزله‌زدگان، جنابِ ایشان هم همان وقت چند روزی به خاطر مسئولیتی که در هلال احمر داشتند آمده بودند خوی و از همان وقت یکی دو شماره از ما خوئی‌ها و امدادگرها و دور و بری‌ها، مانده …

یادداشت‌های جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)

این، نوبت دومی بود که دعوت می‌شدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانه‌های عمومی خوی» و رسانه‌ی «سیزین تی‌وی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …

یادداشت‌های جنگی ۲۸ (مرز رازی)

هادی از ارومیه زنگ زد که اهمیت مرز را در جنگی که درگرفته، یادم بیاندازد. راست هم می‌گفت. در این دو جنگ اخیر که شیوه‌های نزاع نو شده و اولین ضربات جنگ به فرودگاه‌های طرفین می‌خورد، در همان ساعاتِ نخست، پروازهای مسافری از دور خدمت خارج می‌شوند و طبیعتاً مسافران خارجی که عمدتا از راه …

یادداشت‌های جنگی ۲۶ (اخذ تسلیحات)

سربند ماجراهائی که از ۱۴۰۳ شروع و منجر به کناره‌گیری‌ام از فرماندهی پایگاه در پائیز ۱۴۰۴ شد، خط و ربطم با دوستان قدیمیِ سبزپوشم کمرنگ شده بود و کسی نبود آشتی‌مان بدهد. چه این‌که سپاه، هنوز تا همیشه برای من «معبد» بوده و هست و خواهد بود و هر پاسداری در نگاه من یک «عابدِ …

یادداشت‌های جنگی ۲۵ (هفت برادران)

جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و می‌دید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمی‌گردند، روی دوش مردم، می‌روند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن می‌شوند و پیش خودش فکر کرد «جائی …

یادداشت‌های جنگی ۲۳

چهل از صدِ توان نظامیِ شیطانی شیطان بزرگ را جمع کنی در یک وجب جا که پایگاه‌های دریائی-هوائیِ اشغال شده در غرب آسیا، از امارات و بحرین و قطر بگیر تا خود فلسطینِ اشغالی و دو دستگاه ناو طیاره‌بر بیاوری تنگ‌شان و شب و روز بر دوگانه‌ی می‌زنم-نمی‌زنم بکوبی و هی عربده بکشی و هی …

گام‌های استوار روی زیلوهای تاریخی

روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانه‌ی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم حسین شرفخانلو منتشر شده در رسانه‌ی خامنه‌ای دات آی‌ آر صبح است و هوا گرگ و میش و میهمان‌های از راهِ دور آمده که تمام شب را در راه بوده‌اند، سرحال و قبراق از وضو و …