شهیدانه

بس‌که سخت است فقط گریه کردن و کار دیگری نتوانستن…

نوجوان بودم که روضه‌ها را فهمیدم. شرح معرکه‌هائی که ته‌ش به شهادت یکی از چهارده معصوم می‌انجامید و همه‌شان بلااستثناء دریغ و درد و آه و حسرت و نیسگیل داشتند. آهِ از دست دادنِ آدمی خوب که خورشید بر سر بهتر از او سایه نیفکنده باشد. وقتی چند سال گذشت و مشتری دائمی روضه شدم …

عمود شهادت

همه‌ی ما ایرانی‌ها صبح سیزده دی ۹۸ را تلخ شروع کردیم و همه‌مان با هوای ابری آن روزِ سخت خاطره داریم؛ خاطره‌ی تلخ. سردار سپه‌سالارمان در دل نیمه شب، کیلومترها دورتر از ما به شهادت رسیده بود و هر کسی که صبح بیدار شد و به هر رو که خبر را شنید، مات و مبهوت، …

کاش روحش شاد باشد…

قصه قبرستان را نوشته و تحویل داده‌ام و ناشرش همین پیش پای شما طرح روی جلدش را فرستاد که برای بازدید نهائی ببینم و عیب و علت‌ها را رفع و رجوع کنیم که برود چاپخانه و بعدش تدارک مراسم رونمائی و معرفی و فلان. و لکن نه بازی مرگ را سوتِ پایانی هست و نه …

ناگهان پرده برانداخته‌ای؟

زنگ زده بود به مادرم که تلفن مرا بگیرد ازش. مادرم بنده خدا، عادت دارد به این تلفن‌ها و روشش این است که به تماس گیرنده بگوید که «می‌گویم پسرم با شما تماس بگیرد» و شماره‌ی طرف را یادداشت کند و برایم بفرستد که «زنگ بزن ببین چکارت دارد؟» صاحب شماره، عاقله زنی بود که …

وقتی تو نیستی…

همه‌ی زن، مردی بود که در غروب یک روز پائیزی، پاشنه‌ی کتانی‌هایش را روی پله‌های حیاط ور کشید و کلاه پشمی قهوه‌ایش را تا روی ابروها کشید پائین و زیپ اورکت کره‌ایَش را کشید بالا و ساک مختصری که داشت را انداخت روی دوش و رفت تا سوار تویوتای خاکی رنگی شود که چرخ‌هایش تا …

حاجی شکلاتی

آن سالی که با دکتر مشکینی‌مان تازه قوم و خویش شده بودیم، هر از گاهی تنگ غروب سر و کله حاج اصغر پیدا می‌شد و می‌آمد دم مغازه‌ی آغام خدابیامرز و ساعتی می‌نشست و می‌رفت. با آن عینک دودی و کت و شلوار همیشه اتوکشیده‌ی مشکی و پیراهن آبی و عطر tea rose که بلااستثناء …

تاخت وارونه

روزی‌که رفتم اسم بنویسم برای حج، گفتند علاوه بر کپی کارت ملی و سجلی و اصل گذرنامه و دو قطعه عکس جدیدِ دوگوش معلومِ شبیه عکس پاسپورتت، باید بروی مطب دکتر اصغری در خیابان انقلاب سر گذر نوراله‌خان و معاینه شوی. اصلش این بود که همه‌ی حاجی‌ها چه پیر و پاتال و چه مثل من …

رونمائی از امینِ آراء در سیستان

یکی از همکارهامان قبلِ این‌که بیاید این‌جا و همکار ما در سازمان آرامستان شود، راننده ماشین سنگین بوده. یه این جماعت در اصطلاح می‌گویند «شوفر بیابانی» و اصلش این است که این جماعت وجب به وجبِ شرق و غرب و شمال و جنوبِ ایران را با غربیلک و دنده و کلاج و ترمزِ ماشین‌شان متر …

نا

از او فقط اسمش را بلدم بودم؛ شهید صدر. اسمی که با جوهر آبی و قلمی درشت نوشته شده بود روی تابلوی مدرسه‌ای ابتدائی، درست روبروی مصلای شهر که با یک پله اختلاف، رقیب مدرسه ما به حساب می‌آمد و همیشه خوف از این داشتیم که بچه‌های آن‌جا در مسابقات علمی و فوتبال و اذان …

پژوهیده

علی‌الطلوعِ صبحِ یکی از روزهای هفته قبل، از سپاه زنگ زدند که می‌خواهیم بیائیم دیدار با خانواده‌تان به مناسبت هفته پژوهش. منگ‌تر از آن بودم که حواسم را جمع کنم و بپرسم پژوهش و ما دقیقا در کجای عالم به هم برخورده‌ایم؟ و همه زورِ ذهنی‌ام را جمع کردم و این جمله از ذهنِ هنوز …