از شمار دو چشم؛ یک تَن کم!

آخرین بار، پیرمرد را در حیاط سپاه دیدم. دو سه سال پیش. آن سالی که معاون شهردار بودم و آن‌روز برای شرکت در مراسم روز پاسدار رفته بودم آن‌جا. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی می‌گذشت و گذشت سال‌ها، او را حسابی تکیده کرده بود و از همه‌ی هیبتی که داشت، یک پوست مانده …

بین مخلوقات خدا فرق نگذارید؛ لطفا!

این یکی دیگر نوبر بود. حضرتی از حضرات تصمیم‌گیر و تصمیم‌ساز مدیریت شهری در دوره‌ی قبلی که به قوه‌ی عکس‌های تو دل برو و شعارهای توخالی و وعده‌های انتخاباتی رفته بود در پارلمان شهری و خدا کمک کرد و این دوره رأی نیاورد و به معنی واقعیِ کلمه، شورا را از دست او آزاد کرد …

کاغذِ آماده

ما ترک‌ها وقتی از بهبود مریضی ناامید باشیم و نخواهیم ناامیدی‌مان را به زبان بیاوریم و بگوئیم «امیدی به شفایش نیست»، در جواب این سوال که می‌پرسند «حال مریض چطورست؟» می‌گوئیم «آللاه ایکی شفادان بیرین وئرسین» یعنی خدا یکی از دو شفا را شامل حالش کند؛ یا شفای برخاستن از بستر بیماری و یا شفای …

جائی‌که کسی نبیندت!

از همه منافع مرزی بودن شهرمان، نصیب سازمان ما مجهول‌الهویه‌هائی است که توی کوه و کمرِ نوار مرزی حین عبور غیرمجاز پای‌شان سُر می‌خورد و با سَر می‌روند ته دره و تا برف‌ها آب شوند مهمان یخ و قندیل‌های دره‌اند و بهار که رسید و برف‌ها که آب شد، اگر چیزی ازشان مانده باشد و …

استخدام

در تقسیم بندی مشاغلی که بیمه برای‌شان رد می‌شود، شغل عادی داریم و شغلِ سخت و زیان‌آور. یعنی اگر محیط کارَت پر از تنش و استرس یا سر و صدا و آلایندگی بهداشتی و روانی باشد، بیمه‌ات در رده‌ی مشاغل سخت و زیان‌آور رد می‌شود و بیست سال خدمتت سی سال حساب می‌شود و زودتر …

آدم هم این‌همه سِفت؟

خیلی اوقات، افراد را با لباس‌شان در ذهن ثبت می‌کنیم و اگر آن‌ها را در لباسی غیر آن‌چه ایشان را همیشه در آن دیده‌ایم ببینیم، بجا نمی‌آوریم. مثلا خانمی که همیشه چادر می‌پوشد را اگر روزی بدون چادر با لباسی مکشوف ببینیم یا آخوندی را در لباسی غیر لباس آخوندی و یا نظامی‌ای را در …

جان جهان

به اسمش نمی‌آمد که این‌همه شیرین باشد؛ «تاریخ علم در دوره اسلامی» و نمی‌دانستم استادش این‌قدر شیفته‌ی پیامبر باشد و این‌قدر با حرارت و پر از شوق از رسول خدا بگوید و «پیامبر اکرم» از دهنش نیفتد و مفتونِ جانِ جهان باشد و شیفته‌ی محمد. که درود خدا بر او باد. نمی‌دانستم که پیام‌بر، فقط …

سفر مبارک… ظفر مبارک…

رفیقِ همکاری داریم که ۱۲ سال پیش وقتی استخدام شدم، یک‌راست فرستادندم زیر دست او و نگو در تمام ماه‌هائی که شاد و خرم از صبح تا ظهر می‌گفتیم و می‌خندیدیم و کار! راه می‌انداختیم، دارد زاغ سیاه چوب می‌زند و سبک سنگین می‌کند و می‌آزمایدم به انواع سنگ محک‌ها که آیا یکی مثل خودشانم …

هوائی نشوم؟

خسته‌ی راه، وقتی رسیدیم و آن‌قدر نزدیک شدیم که گنبد و گل‌دسته نمایان شود و همه‌ی خستگی‌ها را ببرد، همآن‌جا که آدم تماما سجده می‌شود و به حیرتِ (تبارک الله احسن الخالقین) خاضع و ساجد و راکع، وقتی سر از سجده برداشت و دست را به ارادتِ سلام دادن بلند کرد که حمد و ثنایت …

بمیری از حسابت کم می‌کنیم!

برای شکستن فضای خشنی که در قبرستان داریم، لازمست هر از گاهی به بهانه‌ای سور بدهیم یا بگیریم و یا کاری کنیم کسی مجبور به سور دادن شود و دورهمی داشته باشیم و ساعتی به نشاط و خنده برگزار شود. این مجبور به سور دادن شامل طیف وسیعی از اتفاقات و پیش‌آمدهای خواسته و ناخواسته …