دوشنبه، ۵ مهرماه ۱۳۹۵

می‌گویند زیاد از حامد می‌گویم.
می‌گویند شب و روزت شده حامد.
می‌گویند...
می‌گویند...
می‌گویند...
و من نمی‌فهمم.
یعنی نمی‌فهمم‌شان.
و حتا نمی‌فهمم این که سیدمرتضا گفت "در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود" یعنی چه.
و نمی‌فهمم چرا بعضی‌شان - بعضی از آن‌ها که راز عالم را با خون‌شان نوشتند و فهمیدند - این غیب را آشکار نمی‌کنند که چرا هنوز ردشان در دنیا پیداست و جا به جا نشانه می‌گذراند و ربط و بی‌ربط روزهامان را به هم ربط می‌دهند و در ناگهانی‌ترین دقائق و ساعات و در غیرممکن‌ترین جاهای عالَمِ ما چه می‌خواهند و مگر چکارمان دارند؟
"نمی‌دانم
نمی‌بینم
نمی‌فهمم
تو می‌بینی و می‌فهمی و می‌دانی! زبان بگشا... ."

----
https://telegram.me/sarir209_com/313

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه، ذکر، شهیدانه
شنبه، ۳ مهرماه ۱۳۹۵

به من بود به این زودی‌ها راهم کج مکی‌شد سمتت.
یعنی هزار و یک دلیل می‌آوردم که زیارتت توفیق می‌خواهد و مقدمه می‌خواهد و یک‌هوئی نمی‌شود و حتا شاید توقعم این ‎بود که باید! دعوتم کنی و به خوابم بیائی و فیلان.
تو اما شهیدی. شاهدی. دست در پرده‌های غیب داری و بلدی کِی و کجا آدم را تور کنی.
بلدی در ناگهانی‌ترین لحظه، آدم را بکشانی سمت خودت و دو ساعتِ تمام، میهمانش کنی و پرده براندازی و با صدهزار جلوه برون آئی که من با صدهزار دیده تماشا کنم تو را.
الغرض؛ عصرِ پنج‌شنبه، اول مهر نود و پنج، که قضا را یاد روز آلاله‌های به خون خفته بود و دومین روز از هفته جنگ و آن‌جا پر بود از امیر و سردار و رزم‌نواز و خَدَم و حَشَم، میهمانم کردی و "خداوند عزیز و رحیم را سپاس که در دوران ما، معنی و مضمون والای شهادت را، تجسّم بخشید و دلهای پاک و روشنی را مشتاق آن ساخت.+"
حالا اگر آن کارگردانِ جوان که می‌خواهد مستندت را بسازد، دیگر تعجب نمی‌کند از منی که برایت نوشته‌ام و هنوز سر قبرت نیامده‌ام. دیگر وقتی آن جوانِ مشتاقِ دانستن از تو وقتی با من سر مزارت قرار بگذارد، نمی‌مانم که نشانیِ مزارت را ندارم. و دیگر مثل سابق، فقط برای عوض شدن حال و هوایم به وادی رحمت شهدای تبریز راهم کج نمی‌شود. مِن بعد به جز شوق زیارتِ شهداء، آن‌جا برادری دارم که باید رسم برادریش را به جا آورم... .

حامدِ جان، برادرم؛
مرگت مراد ما ماندگان
راهت ادامه‌ی سلسله‌ی سید شهیدان
نامت تا همیشه ورد زبان پاکان.
و دست‌های ابالفضلی‌ت بر سر راه‌جویان و جاماندگان.

عیشت مدام. آن قهقهه‌ی مستانه‌ات مدام. آن شادیِ وصلت مدام و آن جوار جنت و حوض کوثر و حورت مدام... .

---
https://telegram.me/sarir209_com/306

سه شنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۹۵

غدیر است.
عید است.
عیدِ عیدهاست.
حال همه‌ی ما خوب است.
آن سان که مرغ روح‌مان در مثلِ هم‌چه شب و روزی چنان اوج پریده که تا کناره‌ی برکه‌ای برسد در سه راهیِ جدائیِ کاروان‌های حاجیانِ سالِ دهمِ هجری و شریک و شاهد روی هم انباشتنِ جهازِ اُشترانی باشد که برای پیامبر (ص) منبر ساختند و نبی از آن بالا رفت تا بالاترین اوج انسانیِ بشر را روی دست بگیرد و به‌مان - به همه‌ی تاریخ و به همه‌ی فرزندانِ آدم - بنمایاند... .

و آن‌سان که شاعر بیت بسُراید؛
از گوشه‌ی آسمان طربناک
یک قطره علی چکید بر خاک

غدیر
برکه نیست؛ دریاست و مادر همه‌ی اب‌ها و دریاها و باران‌ها و چشمه‌ها و رودها...
دریا دُر دارد و علی دُر دانه‌ی خلائقی است که به زمین هبوط کرده‌اند...
و چه هیچ است کسی که علی ندارد... .

---
لینک در تلگرام:
https://telegram.me/sarir209_com/301

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه‌گی
یکشنبه، ۲۸ شهریورماه ۱۳۹۵

اُوخشاما از جمله لغات زبان آذری است که معادلی در فارسی ندارند. از آن دسته عباراتی که باید برای فهماندنِ معنی‌اش به مخاطبِ غیر آذری زبان باید کلی صغرا و کبرا بچینی و دست آخر هم معلوم نشود که مقصودت را توانسته‌ای منتقل کنی یا نه.
الغرض اُوخشاما واگویه‌ایست مرثیه‌ای شکل از زبان مادر و همسر و خواهر و دختر، خطاب به عزیزِ از دست رفته‌ای که در مایه‌های دوبیتیِ فارسی ساخته می‌شود و نوعا بداهه است و در فقراتش از اجزای طبیعت و گل و ریحان و پیرهن یا یادگاری‌هائی از این دستِ عزیزِ از دست رفته، استفاده می‌شود تا در مصرع و بیتِ بعد داغ نبودنش در جان کلمات جاری شود.
باری کتابی به همین نام که مجموعه‌ایست گران‌سنگ و وزین، حاوی یک دفتر اُوخشاما را اول بار در نمایش‌گاه کتاب سال 89 دیدم و خریدم. کتابی که به همت دوست عزیز و نادیده‌ام، حضرت عمار احمدی گردآوری شده و عمار بداهه‌های مادران و خواهران شهدای لشکر عاشورا را در ان جمع کرده و با طرح جلدی ساده اما عالی و رسا به کمک دوستان بنیاد حفظ آثار استان اردبیل به چاپش رسانده بود.
منبعی دست اول که مانندی نداشت و ندارد و حقا میراثی مکتوب و ماندگار برای ادبیات پایداری به شمار می‌رود و حقیر با رعایت امانت و ذکر منبع در هر سه مقدمه‌ای که برای هر سه کتابم نوشتم، کلامم را به اُوخاشامائی از اوخشامالارِ عمار ختم کردم.
در نمایش‌گاه ام‌سال و باز از سر اتفاق دیدم که اُوخشامالار چاپ جدید و ویراسته‌ای خورده و بخش اشعار و مراثی عاشورائی هم به مجموعه‌ی اول اضافه شده. حُسن اتفاقی که باعث شد نمره‌ی تلفن عمار عزیز را پیدا کنم و بنای ارتباطات بعدی را با او بگذارم.
باری، دوست نادیده‌ام را چند روز قبل در کانال تلگرامی "پاتوق کتاب فیروزه تبریز" دیدم که داشت از روی کتابش شعر می‌خواند و سعادت و بهانه‌ای شد برای نوشتن این کلمات و عرض ارادتی مکتوب خدمت آن رفیقِ عاشقِ شاعر که هنوز توفیق زیارت رو در رویش نصیب نشده. و خدا به حق حرمت خون شهدائی که عمار برای‌شان مرثیه ساخته، قریحه و عزمش را برای از شهید نوشتن و برای شهید نوشتن روز به روز، نو به نو کند. الاهی آمین.


---
لینک در تلگرام:
https://telegram.me/sarir209_com/294

یکشنبه، ۲۱ شهریورماه ۱۳۹۵

برای من عرفه از بعدازظهری ابری شروع شد که مدیر کاروان - که درود اهل کاروان بر او بود!- امتش را جمع کرد در منتهی الیه سمت راست ِ لابی هتل که مُحرم‌مان کند و راهیِ عرفات شویم. در عصر روز هشتم از ماه ذی الحجه الحرام سال 1434 یعنی چهار سال قبل.
بیرون هتل، دسته دسته حاجیانِ احرام پوش پیاده و سواره با مرکب‌های نو و کهنه و گران‌بها و ارزان داشتند می‌رفتند سمتِ طلوع خورشید، به شرق. و این آغازین علامت از علائمِ ایام تشریق بود. ایامی که حاجیان عزم سرزمین‌های واقع در شرق بیت الله الحرام را می‌کنند برای ادای مناسکِ فریضه‌ی واجبِ حج.
صحنه‌ای که آیه‌اش را بارها خوانده‌ای؛ آی ابراهیم! مردمان را آوای حج دِه. که سوار بر اشترانی لاغر و چالاک رو سوی تو کنند... . +
و عرفات سرزمینی بی آب و علف با چادرهائی که حتا یک لامپ صد واتی هم نداشتند و شبت را یا باید به شب نشینی زیر چراغ‌های پرنور وسط بلوارش سحر می‌کردی و یا به کنج تنهائیِ تاریک توی چادرها پناه می‌بردی برای شبی تا سحر بی‌نور چراغِ مصنوعی و خلوتی که شاید دیگر تکراری نداشت... .
و فکر کنی، روز هشتمِ ماه، وقتی دسته دسته حاجیان، پیاده و یا سوار بر مرکب‌های فربه یا لاغر وارد سرزمین پر راز عرفه می‌شدند، چه سِرّی با حسین بن علی نجوا شده بود که راهی خلافِ مردمی گزید که به حجِ بی امام دل خوش‌تر داشتند؟ و دلت غنج برود - در اثنای مناسک واجب حج - که کاش ام‌شب را کربلا بودی و کاش کربلائی بودی... .
عرفه که می‌شود، یاد آن شبِ بی نورِ چراغ می‌افتم که بی‌چراغ روشن شد... .
و خدا ریشه‌ی شجره‌ ملعونه‌ آل سعود را عن قریب بخشکاند که داغِ حجِ ام‌سال را بر دل‌مان گذاشتند.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، حسینیه، ذکر، سفر، سفر قبله
سه شنبه، ۹ شهریورماه ۱۳۹۵


قد بلند و زیبا، با نگاهی گیرا و کلامی نافذ. آمده بود دلِ شیعه و سنی و مارونی و مسیحی را ببَرد و دل‌ها را که ربود، به هم گره‌شان بزند؛ امام موسای صدر. مسیح لبنان.
پدر یتیمان جبل عامل. که چشم‌های آبیِ خوشرنگ داشت و شبیه پیامبران قدم برمی‌داشت و برای مسلمانان مثالِ محمد بود و برای مسیحیانِ لبنانی تمثیل مسیحِ از آسمان چهارم هبوط کرده.
آیت الله زاده‌ای مجتهد که فقه شیعه را در بین اهل سنتِ لبنان جا انداخت و آیه‌ی برادریِ مسلمانان را تفسیر کرد.
امیدِ امام ما بود. آنجا که در پاسخ به خبرنگار ایتالیائی که پرسید اگر انقلاب‌تان در ایران پیروز شود، رهبری را به که می‌سپارید و جواب شنیده بود به آقای موسی صدر!
که بزرگ بود. که عزیز بود. که رزمنده بود و یقین داشت به جمله‌ی معروف امامِ شهیدش حضرت حسین ابن علی (علیهما سلام) که فرمود: "زندگی چیزی جز عقیده و جهاد نیست!"
که او را ربودند. به توسط قذافی، دیوانه‌ی لیبیائی که تا عمرِ نحسش به دنیا بود، دم بر نیاورد از بلائی که بر سر موسای مسیح ما آورده بود.
امام! تو قصه نیستی! تو اسطوره‌ی هر روز و هر زمانِ مائی.
تو، پرسش همیشگی ما، در باب کرامت انسانی!
تو امام سفر بُرده‌ی مائی که روزی چون یوسف به آغوش یعقوب برخواهی گشت که فرمود:
یا بَنیَّ اذهبوا فتحسسوا من یوسف وأخیه
و لا تیأسوا من روح الله
إنه لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون
و من مشتاق و چشم به راهِ روزی‌ام که تو با آن ردای مشکی و قامت رعنا و قدِّ کشیده، با چشم‌های نافذ و زیبایت و با لبخندی که هنوز بعد از سی و چند سال باید روی لبانت مانده باشد، از در درآئی.
می‎گویند:
خدا تو را نگه داشته تا در وقت موعود کار بزرگی را به انجام رسانی… .

دوشنبه، ۸ شهریورماه ۱۳۹۵

دی‌روز در ادامه‌ی برنامه‌های بزرگداشتی-مناسبتیِ هفته دولت، بنا بود برویم به زیارت چند خانواده شهید و جانبازِ کارمند.
دیدارهای خوبی که تجدید عهد است با آرمان و اهدافی که روزگاری نه چندان دور، بر سر آن، خیل عظیمی از جوانان این مُلک جان دادند و آن‌هاشان که باقی‌اند، بر سر آن عهد که بستند، هستند.
الغرض در حاشیه‌ی یکی از این دیدارها، وقت خروج از منزل شهید، دری دیدیم که نصفِ بیشترش مانده بود پائین‌تر از سطح فعلیِ معبر و معلوم بود کوچه‌ی قدیمی - در مثلا 30 40 سال قبل- یکی دو متر گودتر از سطح الانش بوده و معلوم‌تر بود که 30 40 سال است کسی داخل آن منزل نرفته و ساخت و سازها و تغییر ارتفاع سطح کوچه، درب ورودی خانه را با خود به بالا نکشیده.
پرس و جو که کردیم، کاشف به عمل آمد که خانه‌ متعلق است به یکی از بازیگرانِ قبل انقلاب که ید طولائی در ایفای نقش‌های اول در سینمای فیلمفارسی رژیم طاغوت داشته و از همان سال‌های انقلاب خانه خالی است و کسی حتا از اقوام و خویشان آقای بازیگر هم سراغش نیامده و می‌گفتند مدتی محل زندگی کسی بوده که معلوم نیست از کجا پیدایش شده بود و کی خانه را رها کرد به امان خدا و رفت و الان سال‌هاست که درش تا نصفه مانده زیر خاک و بسته است... .
شاید اگر جناب بازیگر - برخلاف امثال مشایخی و مرحوم داود رشیدی - هنرش را با تعصب بر سر پهلوی‌ها تاخت نمی‌زد و می‌ماند در کنار هموطن‌هایش، اسطوره می‌شد و می‌شد رفت پیِ انجام کارهای خرید و انتقال قانونی خانه و تبدیل آن به خانه-موزه، فرهنگسرا و یا حتا خانه تئاتر و سینمای شهر. اما حیف که جناب بازیگر حُسنِ شهرتی برای خود نگذاشته و شبکه‌های لس‌آنجلسی را به وطنی ارحج داشته و صدایش سال‌هاست که از رادیوهای بیگانه می‌آید.
---
قضا را در کوچه پشتیِ همان محله، خانه‌ای قدیمی بود متعلق به حضرت آیت الله خوئی -رضوان الله علیه- که وقت مهاجرت به نجف فروخته بودش به یکی از معتمدان بازار و بعد از فوتِ آن حاجی بازاریِ متدین، کسی حواسش به‌ ماندن و نگه داشتنِ خانه نبود و وراث مالکِ بعد از حضرت آیت الله، تفکیکش کردند و هر کدام سهم‌شان را ستادند.
خانه‌ای که زادگاه مرجعی بزرگ با شعاع تاثیر جهانی بود و می‌شد، با حفظ خانه به شکل قدیمی‌اش، جاذبه‌ای به جاذبه‌های دینی-تاریخی شهر افزوذ.

---
لینک در تلگرام

صفحات بعدی:  1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   80   81   82   83   84   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94   95   96   97   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124   125   126   127   128   129   130   131   132   133   134   135   136   137   138   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148   149   150   151   152   153   154   155   156   157   158   159   160   161   162   163   164   165   166   167   168   169   170   171   172   173   174   175   176   177   178   179   180   181   182   183   184   185   186   187   188   189   190   191   192   193   194   195   196   197   198   199   200   201   202   203   204   205   206   207   208   209   210   211   212   213   214   215   216   217   218   219   220   221   222   223   224   225   226   227   228   229   230   231   232   233   234   235   236   237   238   239   240   241   242   243   244   245   246   247   248   249   250   251   252   253   254   255   256   257   258   259   260   261   262   263   264   265   266   267   268   269   270   271   272   273   274   275   276   277   278   279   280   281   282   283   284   285   286   287   288   289   290   291   292   293   294   295   296   297   298   299   300   301   302   303   304   305   306   307   308   309   310   311   312   313   314   315   316   317   318   319   320   321   322   323   324   325 
اوخشامالار
یکشنبه، ۲۸ شهریورماه ۱۳۹۵
شبیه خودش
جمعه، ۸ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
سه شنبه، ۵ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
  • از اینجا بهتران
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه
  • تلگرام

      </div>
      <div class=
بازدیدهای امروز:
961 بازدید
بازدیدهای دیروز:
4369 بازدید
کل بازدیدها:
3836803 بازدید
افراد آنلاین:
4 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType