یکشنبه، ۴ تیرماه ۱۳۹۶

حامد،
که اصرار دارم حامد بخوانمش و واژه‌ای پس و پیشِ اسمش نگذرام،
که دستش -که دست‌های ابالفضلیش - هنوز بر سر دنیا هست،
که باورم داد می‌شود گاهی به آسمان نگاه کرد و سر از دنیا برداشت و از لمس مکرر و بی‌حاصلِ تاچ‌های لمسیِ آلات الکترونیکیِ نوظهور دست کشید و به آسمان دست یافت،
که رد عمیقِ حضورش در روزهایم هنوز تا همیشه دوام دارد،
برادرم بود.
برادری که به عشقش شُهره‌ی شهر شد و آخرِ کار همه دانستند که عاشق ابالفضلیِ سیدِ شهیدان است و مثالِ عباس ابن علی علیهم السلام، مدافع حرمِ خواهرش.
و یادمان داد که فاصله‌ی روزها، از عاشورا تا امروز، حجابی نیست که نشود از آن گذشت و ابالفضلی نشد.
برادرم؛ حامد!
که باید تو را به حرمت نام بلندی که به آن مفتخر شده‌ای شهید بخوانم؛ شهید حامد جوانی!
در این دو سالی که نبودی، دنیا سخت‌تر شده. پاگیرتر شده... و روزهای بی‌تو روزِ مبادایمان شده... .
بگذریم...
از خودت بگو. حالِ بالت خوب هست؟
دِئنن گوروم ننه‌ن اُولسون؛ یارالارین نئجه دی؟

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
سه شنبه، ۲۳ خردادماه ۱۳۹۶

نه به اتکای اَعمال و نه به بلندای آمال که نه عَملم خالصِ قابل تقدیم به تو بود و نه آمالم به قدر همت و لیاقت و تلاشم. که به پشت گرمیِ رحمتِ بی‌منتهائی که داری؛
امشب و هر شبِ قدر را می‌آیم به درت که بگویم:
تو که یک گوشه‌ی چشمت غمِ عالَم بِبَرَد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم بِبَرَد

پنجشنبه، ۱۸ خردادماه ۱۳۹۶

ترقه‌بازی دیروز در تهران، هر چه که نداشت، روحِ –شاید- به خواب رفته‌ی همدلی و مودت و وحدت و میهن‌دوستیِ ما ایرانی‌های به ظاهر بی‌خیال را تکانید و زنده کرد و حرکتِ دوباره داد.
الغرض، خدا بلد است حتا به دستِ شقی‌ترین قومِ تاریخ، ملتی را متحدتر و منسجم‌تر کند.
بماند که این جانیانِ احمق، گرای این گرد و خاکی را که راه انداختند را –شاید- از لابلای غبار حرف‌های مطرح شده در مناظرات گرفتند که شیخِ سبز و بنفش سپاه را نشانه گرفته بود و شعارِ (اسرائیل باید از بین برود) را. و انگار کرده بودند که خبری هست که نیست؛ اینجا جمهوری اسلامی ست. اینجا صاحب دارد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دفاع، پولیتیک‌
یکشنبه، ۱۴ خردادماه ۱۳۹۶

رفته بودم تا از مصطفا برایم بگوید. از برادرش. از مصطفا حامدِ پیش‌قدم. آخرین فرماندهِ شهیدِ گردان امام حسین ِ لشکر عاشورا.
قصه رسیده بود به سال‌های اول انقلاب و داشت از روزهای اول انقلاب می‌گفت و از روزی که قرار شد مصطفا برود جماران و بشود محافظ امام.
قصه‌اش که به امام رسید، شوق دوید توی چشم‌هایش. دو زانو شد و گفت بگذار کمی از امام برایت بگویم و داستانِ مصطفا را که تازه رسیده بود به جماران، رها کرد و رفت سراغِ از امام گفتن و همه‌ی ارادتی را که سال‌ها در دلش داشت را ریخت در جان کلماتی که حرف به حرفش ارادت و عشق و مودت بود به حضرت روح‌اللهِ خمینی.
از روزی گفت که امام را برای بار اول و آخر، از نزدیک دید. روزی که مصطفا وقت گرفته بود برایشان که بروند جماران و امام عقد او و همسرش را بخواند و بعدِ خطبه‌ی عقد دعای خیر و توصیه به ساختنِ باهم شنیده بود از امام و دستِ مرادش کشیده شده بود روی سرش.
و دستش را کشید جائی که دست امام آن‌جا را لمس کرده بود. می‌گفت هنوز گرمیِ دستِ امام را روی سرم حس می‌کنم. می‌گفت و از شوقی که به امام داشت، اشک در چشمش بند نمی‌شد.
و بعد از روزی گفت که رادیو خبر رفتن امام را گفت و زمان برای او از حرکت ایستاد.
و گفت که بعد از ابراهیمِ بت‌شکن، دل به اسماعیل بسته است و بس.

یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۶

انتخابات که تمام بشود، امتحانات شروع می‌شوند!
امتحان دوباره‌ی تحقق وعده‌هائی که چهار سال پیش داده شد و در چهل روز گذشته به آنها اضافه شد.
از وعده‌ی اصلاح صد روزه تا وعده‌ی جدیدِ برداشتن کلیه‌ی تحریم‌ها در صورت دوباره انتخاب شدن.
ما در مکتب امام آموخته‌ایم که به رای اکثریت احترام بگذاریم و هم آموخته‌ایم که از مرد منتخب، مطالبه کنیم؛
وعده‌ها را و آرمان‌ها را و ارزش‌ها را.
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد... .
والعاقبه للمتقین.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: پولیتیک‌
پنجشنبه، ۲۸ اردیبهشتماه ۱۳۹۶

سیدابراهیم را اول بار در مراسم یادواره‌ی شهدای دولت در ارومیه دیدم. سال‌های اول دهه‌ی هشتاد. آن روزها، سید تازه عنوان گرفته بود توی قوه‌ی قضائیه و عبا و قبای قهوه‌ایِ سوخته می‌پوشید و ریشش یک دست سیاه بود و مثل الانش سفیدی درش غالب نشده بود.
سخنران ویژه‌ی مراسم بود و از دری که همه‌ی مردم آمدند تو، آمد تو و نشست در اولین جای خالی‌ای که دید؛ جلوی من.
سخنرانیش هم که تمام شد دوباره برگشت سرجائی که بود و دو زانو تا آخر مجلس را نشست. و یکی دو خبرنگار آمدند سراغش و مردم که عرض حال کنند و حرف‌هایشان را بزنند. و با هر کدام‌شان به سعه‌ی صدر سخن گفت و هر کس را به طریقی راهی کرد.
بر خلاف سائر مسئولان رده بالای مملکت که حضورشان حتا در مراسم شهدا، به قدر دقائق سخنرانی خودشان است و از دری غیر درب ورود عموم مردم می‌آیند و از همان در خارج می‌شوند بی‌آنکه دسترسی‌ای به مردم داشته باشند و مردم دسترسی‌ای به ایشان، او نه پیشرو و پسروئی داشت و نه خدم و حشم و یمین و یساری که حائل او و مردم شود. راحت و بی‌تلکف آمد و نشست بین مردم و تو انگار کن یکی از همان مردم بود و نه انگار که ورود و خروج و جلوسش باید که تشریفات خاص داشته باشد... .
روزی هم که رفت آستان قدس، همین شیوه را داشت و شب و روز و وقت و بی‌وقت، در هر سفری که مشهد می‌رفتیم در یکی دو شب اقامت‌مان لااقل یک بار سیدالرئیسِ تولیت آستان قدس را می‌دیدیم که در صحن جامع یا رواق امام یا حوالی مضجع شریف بین مردم است و یکی از خودشان و مفتخر به خدمت به زائران. باز بی خدم و حشم و یمین و یسار و پسرو و پیشرو. که بین او و مردم حائل شوند.
الغرض، جمعه‌ای که فردا باشد، با همراهیِ سیدابراهیم، رای به مردم و بازگشت به مردم و تغییر به نفع مردم خواهیم داد باذن الله الکریم الحی القیوم... .

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: پولیتیک‌
شنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۹۶

ده سال بیش‌تر است که یک روزِ اردی‌بهشتی را باید! تهران باشم. در تهرانِ اردی‌بهشتی‌ای که بوی کتاب دارد.
امسال اما با گرفتاری‌هایی که بود، بعید می‌نمود که به قرار اردی‌بهشتیِ کتاب در تهران برسم و بوی نوئیِ کتاب را در نمایشگاه شهر آفتاب بشنوم.
الغرض، روزهای نمایشگاه در حال اتمام بودند و من برنامه‌ای برای رفتن به تهران نداشتم و فضای اطرافم به شدت غیر کتابی و غیر فرهنگی و به شدت سیاسی و خطی و انتخاباتی بود و هیچ راهی نبود که از سی‌اُمین نمایشگاه دیدن کنم تا که دوستی نادیده اما عزیز تماس گرفت که برای کاری مهم باید به تهران بیایم و بها و بهانه‌ی یک نصف روز سفر به پایتخت مهیا شد و ابر و باد و مَه و خورشید و فلک چنان دست به دستِ هم دادند تا ساعتِ هشتِ شب از دیدار و انجام کار با آن دوستِ جان - که قضا را محل قرارمان، همان شهر آفتاب و در حاشیه‌ی نمایشگاه بود - فارغ شوم و بخورم به درهای بزرگ و بسته‌ی سالن‌های نمایشگاهِ سی‌اُم کتاب و به نگهبانِ خسته‌ی دم یکی از درها اصرار کنم که باید! بروم تو و به هزار دغل داخل شوم و ببینم که قریب به اتفاق غرفه‌ها کرکره را کشیده‌اند پائین و بروم تا غرفه‌ی روایت و دیداری با دوستان تازه کنم و سهمم از همه‌ی سی‌اُمین نمایشگاه، کتاب جدیدالانتشار "فرزند کشمیر" باشد از جناب محمدعلی جعفری که بواسطه‌ی سفرنامه‌ای که اخیرا خوانده بودم با موضوع پاکستان، نظرم را جلب کرد و همه‌ی همه‌ی نمایشگاه‌گردیِ امسالم بیست دقیقه هم طول نکشد آن هم در وقتِ اضافه‌ی بعد از پایان زمان بازدید و همه‌ی راه را تا بطور کاملا مماس برسم به پروازِ ساعت ده و نیمِ شب، هول و ولای دیر رسیدن داشته باشم و از دست دادن پرواز در شبی که فردایش تهران تعطیل است و پیمانه‌ی پروازها پُر... .

صفحات بعدی:  1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   80   81   82   83   84   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94   95   96   97   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124   125   126   127   128   129   130   131   132   133   134   135   136   137   138   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148   149   150   151   152   153   154   155   156   157   158   159   160   161   162   163   164   165   166   167   168   169   170   171   172   173   174   175   176   177   178   179   180   181   182   183   184   185   186   187   188   189   190   191   192   193   194   195   196   197   198   199   200   201   202   203   204   205   206   207   208   209   210   211   212   213   214   215   216   217   218   219   220   221   222   223   224   225   226   227   228   229   230   231   232   233   234   235   236   237   238   239   240   241   242   243   244   245   246   247   248   249   250   251   252   253   254   255   256   257   258   259   260   261   262   263   264   265   266   267   268   269   270   271   272   273   274   275   276   277   278   279   280   281   282   283   284   285   286   287   288   289   290   291   292   293   294   295   296   297   298   299   300   301   302   303   304   305   306   307   308   309   310   311   312   313   314   315   316   317   318   319   320   321   322   323   324   325   326   327   328   329   330   331   332   333 
اوخشامالار
یکشنبه، ۲۸ شهریورماه ۱۳۹۵
شبیه خودش
جمعه، ۸ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
سه شنبه، ۵ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
  • از اینجا بهتران
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه
  • تلگرام

      </div>
      <div class=
بازدیدهای امروز:
1529 بازدید
بازدیدهای دیروز:
2277 بازدید
کل بازدیدها:
4466949 بازدید
افراد آنلاین:
8 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType