پنجشنبه، ۲۱ بهمنماه ۱۳۹۵

اربعین که شد، نماز ظهر و عصر را در ازدحام بی‌سابقه‌ی صفوف جماعتِ حرم امام شهید خواندیم و تا از ازدحامِ اربعینیِ حوالیِ حرم خودمان را برسانیم به کراچ النجف -گاراژ یا ترمینال یا پایانه‌ای در ورودی غربی کربلا که وَن‌ها پر می‌کنند از آنجا به سمتِ شهرهای جنوبی و غربی عراق و مرز مهران- غروب شده بود.
غروب در اربعین در کربلا در آن محشر بی‌مثال و کُبرا، دل‌گیر بود. بوی رفتن می‌داد و بغضِ دیگر ندیدنِ ضریح شش گوشه، چون چنگی بود آویخته در گلو...
الغرض، در آن کِراچِ پر از خاک و خُل، وقتی سوار ونی شدیم به رانندگی دو جوانکِ نورسِ اهل نجف، باز من بودم و دلی که مانده بود در خلال شبکه‌های ضریح شش گوشه.
طریقِ مَشاتِ یا حسین (عرب‌ها به جاده‌ی نجف تا کربلا می‌گویند) را باید برعکس برگردی تا سه راهیِ شهرِ حیدریه و بعد بپیچی سمت حیدریه و بعد هندیه و سدّ هندیه و بعد کوت و بعد زرباطیه و بعد مهران و بعد... .
کار اما به زرباطیه و مهران و کوت نکشید... همان حوالیِ حیدریه بود که دل‌تنگی امانم را برید.
امسال، بر خلاف سالِ پیش، یک دلِ سیر زیارت کرده بودم و حسابی در حال و هوای حرم خوش گذرانده بودم... اما، دل‌تنگی که این چیزها حالی‌ش نمی‌شود... نشسته بودم ور دست راننده و چشم در جاده‌ی تاریکِ پر دست‌انداز، حساب و کتاب می‌کردم که با این حجم گرفتاری‌ها که در شهر منتظر من است، ممکن نیست تا عید بتوانم دوباره برگردم و بعد عید هم مشغولیتِ مضاعفی اضافه خواهد شد و اگر خیلی خوش‌بین باشم و خیلی که شانس بیاورم، یکی از شب‌های قدر را شاید و شاید و شاید، بتوانم هوائی و یکی دو روزه بیایم و زیارت کنم و برگردم... .
به همین هم دلم خوش بود.
سر دلم را هم با همین فکر گول می‌مالیدم... . و باز غافل از این‌که طرفم، سیّدی شهید است، امامِ اَبرار و اَخیار و قاعده‌ی کرمش به قطر جهان و مافیهاست و چه می‌دانستم که در ناممکن‌ترین لحظه و روز و ساعت، تلفنم زنگ می‌خورد که بیا سه روزِ دیگر برو کربلا!
و چه می‌دانستم که دلِ آن امامِ رئوف، مهربان‌تر از حدِ فهم و وهمِ من است...؟
الغرض، دیدار شد میسر و بوس کنار هم!

دوشنبه، ۱۱ بهمنماه ۱۳۹۵

دولتیِ عنایتِ یار (علیه‌السلام) که جانِ عالم و آدم به فدایش باد، جشن‌های سی و هفت سالگیِ انقلاب‌مان دارد شروع می‌شود.
پدران ما انقلاب کردند و جان‌شان را پای آرمان‌شان دادند که فاصله طبقات مردم، از کوخ تا کاخ نباشد و وقتی در حوالی روزهای جشن انقلاب، آن انقلابی سابق، در کاخی که یادگار شاه بود از دنیا رفت، از خودم پرسیدم؛ اگر شاه بد بود – که بود – میراثش هم لابد باید! بد باشد... و استخر سعدآباد و کاخ مرمر و دم و دستگاهِ شاهانه‌اش هم ایضاً.
و از پاسخ در می‌مانم... .

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: تلخند، پولیتیک‌
یکشنبه، ۱۰ بهمنماه ۱۳۹۵

خانه‌شان را بلد نبودم.
از آدرس، فقط اسمِ خیابان اصلی‌شان را داده بودند و این‌که سر کوچه‌شان، یک کانتینر برزگ هست. گفته بودند باقیِ آدرس را خودتان می‌فهمید!
و من عاشقِ نشانه‌های این‌طوری‌ام... . که یعنی؛ تو راه بیفت و راه تو را خواهد رساند... و رسانید: سر کوچه‌ای که یک کانتینرِ بزرگ داشت، روی دیوارهای یک خانه، پر بود از عکس‌های تو. که یعنی رسیده‌ایم!
و همه‌ی آن خانه که تمیزی برق می‌زد، پر بود از عکس‌های تو.
و مادرت به استقبال آمد.
بی‌تکلف و گرم؛ مادرِ شیرِ شرزه‌ای که اردی‌بهشت امسال، خونش در فتنه‌ی آخرالزمانیِ شام به زمین ریخت و نامش در خیل مجاهدان رفت و اسمش سر زبان‌ها افتاد؛ شهید صادق عدالت اکبری.
و مادر را تو کوهی ببین از صبر و صلابت و غیرت. با چشم‌هائی به سعتِ شش ماه، یتیمِ ندیدنِ تو. و پر از شوقِ گفتن.
و این یعنی که ما را پذیرفتی... .

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، دفاع، شهیدانه
شنبه، ۲ بهمنماه ۱۳۹۵

ماشین‌های لبِ مرز، تاکسیِ خط مرز-نخجوان بودند و نمی‌شد آن‌ها را ساعتی کرایه کرد و باهاشان فقط تا ایستگاهِ 57 می‌شد رفت. و 57 را تو انگار کن پایانه‌ی بار و مسافر و ترانزیت و حتا تره‌بار و احشامِ مرکزیِ مرکزِ جمهوریِ خودمختار نخجوان.
رفیقم اما، دوستی داشت در شهر که می‌گفت سپرده است هر وقت آمدید نخجوان، به‌م زنگ بزنید بیایم دنبال‌تان. به زنگِ دوم نکشید که تلفنش را برداشت و به ده دقیقه نکشید که عینِ جنِّ بوداده جلوی 57 ظاهر شد. مردِ میان‌سالِ سیبیلویِ سیگاری‌ای که اسمش گَرگَر بود و دندان‌های نامرتبی داشت که چندتایش را طلایِ مصنوعی کاشته بود و کاپشن چرمِ پلاستیکی تنش بود و پوتین‌های زهوار در رفته در پایش لق می‌زدند... . مثلِ همه‌ی مردمانِ شرق، تا رفیقم را دید، آغوش گشود به دیده بوسی و تعارفاتِ پی‌درپیِ آن و قوطیِ سیگارِ روسی‌اش را گرفت سمت‌مان که؛ بفرما!
رفیقم، سیگاری از قوطیِ پری که سمتش گرفته بود کشید و گفت «امروز تا عصر با مائی. باید ببری‌مان جاهای دیدنیِ شهر را نشان‌مان بدهی و از روی لیستی که برایش نوشته بودم، خواند: غار اصحاب کهف. دوز داغی. جنت باغی و...»
گرگر که از پکِ عمیقی که به سیگارش ‌زد، معلوم بود دارد مسافت‌ها و میزانِ بنزینی که لاندای روسیِ قراضه‌اش خواهد سوزاند را سر هم می‌بندد که قیمتِ تمام شده‌ را با درصدی به عنوانِ حق‌العمل باهامان طی کند، چشم نازک کرد که؛ «قابیلی یوخدی گارداش!» - که یعنی قابل شما را ندارد- و پشت بندش باز تعارف زد که میهمانِ برادرتان باشید این دفعه را و ته‌ش مُغُر آمد حالا که خودتان اصرار می‌کنید؛ «100 مانات».
به عیارِ من هم 100 مانات، قیمتِ معقولی بود و بی‌هیچ حرف دیگری سوار شدیم تا در یک نصفِ روز، نخجوانِ دیدنی را سیاحت کنیم.
و بماند که در آن نصف روز چه‌ها از فرهنگ و رسوم و باورهای مردمِ ساده دلِ آن جمهوریِ خودمختارِ کوچکِ محصور بینِ ایران و ترکیه و ارمنستان که باید برای رفتن به قلمروی حکومتِ مرکزی‌شان (آذربایجان)، جلفا تا بیله‌سُوار را در ایران و با ماشین‌های ایرانی طی کنند، دیدم... .
دمِ غروب، وقتی داشت برمان می‌گرداند سمتِ ایران و خورشیدِ کم‌رمقِ دی داشت آخرین زورهایش را برای روشنیِ روز می‌زد، وقتی دیگر حسابی رفیق شده بودیم و حرف‌هامان گُل انداخته بود، از بینِ پول‌های خارجی‌ای که برایم مانده بود، صد مانات سوا کردم و گذاشتم روی سینه‌ی ماشینش.
گرگر که به حسابِ سرانگشتیِ من همه‌ی آن 100 مانات را طی چند مرحله و ده لیتر ده لیتر، خرجِ بنزینِ گرانِ چهار و نیم یوروئی کرده بود، در آمد که «گارداش! بو علی یُولی‌نا آند اُولسون کی؛ مایا باش گلدیم... .» - که یعنی؛ برادر! به این راهِ علی قسم که مایه‌کاری شد و چیزی ته‌ش نماند برای خودم – و دستش را وقتِ قَسمی که خورد گرفته بود سمتِ ایران.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شیعه‌گی، پولیتیک‌
پنجشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۹۵

از آن زمان که در اثر خیانتِ آن شاهِ بی‌شرافتِ قجری، و سر بندِ ننگ‌نامه‌های ترکمان‌چای و گلستان، ارس را به دو نیم کردند و آب، مانعِ مامِ میهن شد و جانِ یک تکه‌ی آذربایجان به غصب به دو نیم شد و نیمِ شمالی‌اش تزاری و بعدها کمونیستی شد، همیشه‌ی خدا دل‌های جنوبی‌ها و شمالی‌ها برای هم می‌تپید.
چه بسیار مردمی که از نخجوان تارانده شدند و جدای از ایل و عشیره در سمت جنوبی رود مهجور ماندند و چه بسیار مردمی که به اجبار در نیمه‌ی شمالی ماندگار؛ هفتاد سال و در همه‌ی این سال‌ها، تزارهای روس و بعدِ تزارها، بلشویک‌های کمونیست، چنان سدی در مرز ایران و شوروی ساختند که صدای کسی از جنوب به شمال نرسد و دست برادران از هم، به قهرِ سیاست‌های منجمدِ‌ شوروی‌ها و وادادگی و بی‌عرضگی پهلوی‌ها از هم قطع شود.
چه بسیار بودند مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هائی در خوی و جلفا و مرند و بیله‌سوار و اردبیل که تنها تصویرِ کودکی‌شان، کوچ اجباری و بی‌خبری از اقوامِ در آذربایجانِ شمالی جامانده بود و هم حسرتِ برزگ‌شان.
و اقتدارِ دیکتاتورانه‌ و خشک و بسته‌ی شوروی‌ها چنان بود که در هفتاد سال حکومتِ کمونیست‌ها، ردِّ کم‌ترین خبر و اثر از شمال به جنوب نرسد و دو پاره‌ی یک تَن، از هم افسانه بسازند و لالائیِ کودکان کنند. و ارس، در همه‌ی این سال‌ها شاهدِ و دلیلِ ناخواسته‌ی این فراق بود... .
و چه سوگ‌سرودها به شِکوه از ارس سروده شد که شکایتِ جدائی بودند؛
«آراز آراز آی آراز؛ نامرد آراز قآن آراز... .»
روزگار چرخید و اتحادِ جمهوری‌های شوروی فروریخت. در زمستانی سرد. به ژانویه‌ی 1990. و جمهوری‌های به اجبار جماهیر و متحد شده، عنان از دستِ کمونیست‌ها رها کردند. و مردمانِ آن سوی ارس، با شوق، از بیله‌سوار تا جلفا، صف کشیدند در ساحلِ شمالی رود که بعد از هفتاد سال، به آغوش مام میهن و پناه اسلام و ایران برگردند و آن، روزِ نوزدهم بود از ژانویه‌ی سالِ رهائی؛ هزار و نُه‌صد و نود. که دیوارها فروریخت و ارس، فرش شد به زیر پایِ برادرانِ شمالی که برسند به میهن و برادران به هم رسیدند. با شوق. با دیدگانی تر. پرسان از هم و گازِتی‌های (روزنامه‌) آذربایجانِ شمالی پُر شدند از آگهی‌های مفقودانِ هفتاد سالِ پیش؛ وقتی سجلی‌ای نبود و فقط اسم بود و اسمِ پدر؛
احمد، ولی اُوغلی... . (احمد، پسرِ وَلی)
ایبراهیم، حسن اُوغلی... .
موراد، مَحمَّد اُوغلی... .
و راهِ "علی" باز شد. و راهِ "مکه" هم.
--
پی‌نوشت: اهالیِ آذربایجانِ شمالی، هنوز هم به جاده‌هائی که منتهی به خاک ایران می‌شود؛ علی یولی (راهِ علی) و یا مکّه یولی (راهِ مکه) می‌گویند و قَسمِ راست‌شان را به (راهِ علی) می‌خورند؛ (بو علی یولی‌نا آند اُولسون... .)

--
باز نشر در آناج؛
+

پنجشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۹۵

تا کِی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد؟
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد
-
آن‌ باد كه‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از كوچه‌ ما كاش‌ گذر داشته‌ باشد
-
هر هفته سر خاک تو می‌آیم، اما
این خاک اگر قرصِ قمر داشته باشد
-
این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک؟
از تو خبری چند مگر داشته باشد
-
خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک
از سینه ی من سوخته تر داشته باشد
-
آن‌ روز كه‌ مي‌بستی بار سفرت‌ را
گفتی به‌ پدر هر كه‌ هنر داشته‌ باشد
-
بايد برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار كه‌ اين‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد
-
گفتی؛ نتوان‌ ماند از اين‌ بيش، یزیدی‌ است‌
هر كس‌ كه‌ در اين‌ معركه‌ سَر داشته‌ باشد
-
بايد بپرد هر كه‌ در اين‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد
-
كوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ كوه، نه‌ هر كوه‌
آن‌ كوه‌ كه‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد
-
كوهی‌ كه‌ بنوشد، بمكد، شیره‌ی خورشيد
كوهی‌ كه‌ ستاره، كه‌ سحر داشته‌ باشد
-
آن‌ كوه‌ كه‌ نایاب ترین معدنِ دُر اوست
آن کوه که در سینه گهر داشته باشد
-
كوهی‌ كه‌ جوابت‌ بدهد هر چه‌ بگویی‌
كوهی‌ كه‌ در آن‌ نعره‌ اثر داشته‌ باشد
-
كوهی‌ كه‌ عبا باشدش‌ از شعشعه‌ی نور
عمامه‌ای‌ از ابر به‌ سر داشته‌ باشد
-
آن کوه که یاقوت، که یاقوت شهادت
در دامنه در کتف و کمر داشته باشد
-
اين‌ تاک كه‌ با خون‌ شهيدان‌ شده‌ سيراب‌
تا چند در آغوش‌ تبر داشته‌ باشد
-
دردا اگر از خوشه‌ی این شاخه‌ی سرشار
بيگانه‌ ثمر چيده‌ و برداشته‌ باشد
-
باید بروم هر چه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
-
عشق‌ است‌ بلای‌ من‌ و من‌ عاشق‌ عشقم‌
اين‌ نيست‌ بلایی‌ كه‌ سپر داشته‌ باشد
-
رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌
تا با تو سرِ سير و سفر داشته‌ باشد
-
رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود
گفتی به پدر؛ کاش پسر داشته باشد
-
گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر
باید که به خورشید نظر داشته باشد
-
باید که خودش باشد؛ آزاده و آزاد
نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد
-
اینک پسری از تو یتیم است در اینجا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد
-
برگرد! سفر طول‌ كشيد ای‌ نفس‌ سبز
تا كی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد؟!

مرتضی امیری اسفندقه

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دفاع، شهیدانه
یکشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۹۵

گفت دارد می‌رود حرمِ امام برای هفتِ مرحومِ تازه درگذشته.
و تعجبم را که دید پرسید: تو مگر مخالفش بودی؟
و من فکر کردم، آن تازه درگذشته، چه ردّ عمیقی داشته در مراودات و روابط و سیاست و اجتماع و مناسبت‌های ما گذاشت که مردمی را که رنگ نماز جمعه را ندیده بودند، - با کفش – کشاند در صفوف نمازِ جمعه‌ی داغِ فتنه‌ی هشتاد و هشت و کسانی را که رنگِ تشییع جنازه و اقتدا به رهبر را ندیده بودند، آورد پشتِ سر آقا به صفوف جماعت و این حتا آخرین پرده از زندگیِ او نبود و کاش، تاریخ تکرار نمی‌شد و به چشم نمی‌دیدیم و فقط در تاریخ بود که می‌خواندیم که امیر علیه‌السلام لب به شکوِه گشوده که «زُبیر "مِنّا اهل البیت" بود؛ مادام که پسر نحسش بزرگ نشده بود...»

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: پولیتیک‌
صفحات بعدی:  1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   80   81   82   83   84   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94   95   96   97   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124   125   126   127   128   129   130   131   132   133   134   135   136   137   138   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148   149   150   151   152   153   154   155   156   157   158   159   160   161   162   163   164   165   166   167   168   169   170   171   172   173   174   175   176   177   178   179   180   181   182   183   184   185   186   187   188   189   190   191   192   193   194   195   196   197   198   199   200   201   202   203   204   205   206   207   208   209   210   211   212   213   214   215   216   217   218   219   220   221   222   223   224   225   226   227   228   229   230   231   232   233   234   235   236   237   238   239   240   241   242   243   244   245   246   247   248   249   250   251   252   253   254   255   256   257   258   259   260   261   262   263   264   265   266   267   268   269   270   271   272   273   274   275   276   277   278   279   280   281   282   283   284   285   286   287   288   289   290   291   292   293   294   295   296   297   298   299   300   301   302   303   304   305   306   307   308   309   310   311   312   313   314   315   316   317   318   319   320   321   322   323   324   325   326   327   328   329 
اوخشامالار
یکشنبه، ۲۸ شهریورماه ۱۳۹۵
شبیه خودش
جمعه، ۸ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
سه شنبه، ۵ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
  • از اینجا بهتران
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه
  • تلگرام

      </div>
      <div class=
بازدیدهای امروز:
737 بازدید
بازدیدهای دیروز:
1846 بازدید
کل بازدیدها:
4161629 بازدید
افراد آنلاین:
8 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType