یکشنبه، ۶ فروردینماه ۱۳۹۶

پنجاه و چند روز تا جمعه‌ی انتخابات باقیست. پرونده‌ی ثبت‌نامِ نامزدهای انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا مفتوح است و مردم در لابلای عکس و پیام‌های تبریکِ عید به سَبکِ مجازیِ شبکه‌های اجتماعی، خبر و عکس ثبت‌نام همشهریان و سیاسیون را می‌بینند و لایک می‌کنند.
این یعنی تنور انتخابات در فازِ شورائی‌اش داغ شده و داغی آن می‌رود که در تنور انتخابات مجاور و هم‌زمانش – ریاست جمهوری- هم اثر بگذارد. و شاید اصلا طرحِ همزمانیِ این دو انتخابات مهم و اثرگذار، ایده‌ای بود بدیع که هم هزینه‌های سرسام‌آور برگزاری انتخابات را کاهش می‌دهد و هم میزان مشارکت و شور انتخابات را افزایش.
جالب است که هر کسی که وارد این گود شده، از چهره‌های نام‌آشنا و مسبوق به سابقه‌ی حضور در شورا بگیر تا افراد گمنام و آن‌ها که تازه می‌خواهند دستی بر این آتش داشته باشند، همه – تاکید می‌کنم روی واژه‌ی (همه)- برای بهتر کردن امور و روند موجود پا پیش گذاشته‌اند، هیجانی ایجاد کرده‌اند که خروجیش دیدنِ مشکلات شهر (و روستا) از نگاهی دیگر است و سابقه‌دارهای شورا نمی‌گویند که چرا چاره‌ای برای حل مشکلات موجود نکرده‌اند و جالب‌تر این‌که، نوقدم‎ها که برای بار اول است که می‌خواهند عضو شورا شوند، در محافل خصوصی و جلسات خانگی چنان پرحرارتند برای رتق و فتق امور که آدم انگشت به دهن می‌ماند که اگر شهر این همه مشکل دارد و اگر مشکلات شهر به این سادگی قابل حل و فصل و رفع و رجوع است، چرا تا به حال به عقل کسی از حضرات حاضر در شورا نرسیده و اگر نرسیده، چرا کسی جمع این خیرخواهانِ آبادی طلب، مشورتی، اشارتی، هدایتی به دوستان شورا نشین‌شان نداده‌اند که شهر در بیم موج و گردابی چنین حائل، دست و پا نزند؟!
تجربه‌ای که از رصد انتخابات مختلف و شنیدن مشکلات از زبان نامزدهای انتخابات مجلس و شورای شهر و ریاست جمهوری، در یکی دو دهه‌ی گذشته داشته‌ام، می‌گوید اولا مشکلات یک شبه بوجود نیامده‌اند و حل آن‌ها، قطعِ به یقین، کار یک شب و یک دوره‌ی چهار ساله نیست و پیچیدن نسخه‌های فوری برای دردهای مزمن نیازمند فراهم آوردنِ زیرساخت‌های لازم، عزمِ جمعی، تلاشِ درست و آگاهانه، اعتبار ریالی و مهم‌تر از همه اخلاص در عمل است.
فراوان دیده‌ایم که طرحی در عهدِ رئیس جمهوری شروع شده و پایانش به عمر دولت قد نداده و دولتِ بعدی وقتی افتتاحش می‌کرده، سندِ ابتکارِ اجرا و عملیاتی کردن و به نتیجه و بار نشاندنش را به نام خودش زده. این سندسازی‌ها شامل مجلسی‌ها و شورائی‌ها هم شده و می‌شود؛ متاسفانه! و اخلاص در عمل در فاز سیاسیش، حلقه‌ی مفقوده‌ای هست که می‌تواند زنجیرِ سر و سامان گرفتن امور مُلک و مملکت را به هم متصل کند.
باری، قصد بر این دارم تا ایام انتخابات، به اتکای دیده‌ها و تجربه‌هائی که طی این سال‌ها در امور شهر اندوخته‌ام، یادداشت‌هائی در فقره‌ی امور شهر و شهرداری بنویسم. و چراغ اول را به نام قانون‌دانی روشن می‌کنم؛ کم دیده‌ام و شاید اصلا ندیده‌ام که دوستان نامزد انتخابات به رغم نیتِ خیری که در پا پیش گذاشتن و ورود به گود انتخابات داشته‌اند، کتاب قانون شهرداری و شوراهای اسلامی را ورق زده باشند و تصویری از قوانینی که باید نوشته و اجرا و بر اجرایش نظارت کنند، داشته باشند.
ضعفِ ندانستن قانون و احاطه‌ی به آن، برای نامزدهائی که از فیلتر انتخاب مردم عبور می‌کنند و بر کرسی شورای اسلامی شهر تکیه می‌زنند، آن‌جا خود را می‌نمایاند که افراد بعد از پیروزی در انتخابات بلافاصله وارد جایگاهی می‌شوند که باید به اتکای وکالتی که از مردم گرفته‌اند، تصمیم‌های منطبق بر مدار قانون بگیرند و وقتی تو قانون نمی‌دانی و مجال دانستن هم نداری باید به طرح و سند و بودجه‌ای که گذاشته‌اند جلویت برای تصویب، اعتماد کنی و دلت خوش باشد که (ان شاء الله) حرف و نظر و نوشته‌ای که کارشناسِ تهیه‌ کننده‌ی طرح، آن را برای تصویب به تو القاء کرده درست باشد. که تجربه چیزی خلاف این را می‌گوید!
کاش دوستانی که با احساس تکلیف پا در میدان انتخاب شدن می‌گذارند، به قدرِ اتکائی که به رأیِ تیر و طایفه و دوست و آشنا و حزب و لیستِ ائتلافی دارند، قدری هم متکی به سواد قانونِ شهر و شهرداری باشند و وعده‌هائی ندهند که اجرایش در صلاحیت و اختیار هیئت وزیران است و نه جمعِ چند نفره‌ی شورای اسلامی شهری دور افتاده در حوالی مرز... .
الغرض، این یادداشت و یادداشت‌های بعد از این، مثال تیغی است که سری بی مو می‌تراشند!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: پولیتیک‌
شنبه، ۲۸ اسفندماه ۱۳۹۵

در انقلاب فصل‌ها
در نزدیکیِ حلول بهار
به تماشایِ مهر ماندگار ایزدی – حضرتِ خیرِ کثیر – بانوی غزل‌های عاشقانه‌ی علی
به تماشا می‌نشینم حلول را و بهار را و زایش دیگرباره‌ی زمین مُرده و فِسُرده را که از پوسته خواهد شکافت و زمان را دوباره و هزار باره، نو خواهد کرد... .و تحفه‌ای را که فرستاده‌ای!

آنک که دوباره مثل هر روز و هر سال و هر بار، روز و ماه و سال و زمان و زمین، به تو نو خواهد شد،
بیا و زمین مُرده را چون نفخه‌ی صور اسرافیل باش و زنده کن... .

پنجشنبه، ۲۶ اسفندماه ۱۳۹۵

دورترین و ماندگارترین تصویر از مهدی باکری برای من، یک دست‌خط است؛ زیبا. و نوشته شده با روان‌نویس قرمز رنگ که قابش گرفته‌ایم بالای طاقچه‌ی خانه‌، کنارِ عکسِ پدر. متنی که مهدی باکری از طرف هم‌رزمانِ بابا، امضایش کرده به اسمِ "رهروان شهیدان اسلام و همرزمانِ شهید شرفخانلو در لشگر31 عاشورا" برای تبریک و تسلیت شهادت پدرم تا من هر بار با چشمانِ کودکانه‌ام در ردیفِ منظمِ کلماتِ آرام و متین در کنارِ هم چیده‌ی شده‌ی آ مِهدی ، غرق شوم و غروری سراپایم را فرا بگیرد که؛ پدرم و مهدی باکری، اسطوره‌هائی بودند با اسراری ناگشوده که اسم‌شان با عاشورا و خون و شهادت عجین است و این ربط راز آلود هنوز و همیشه برای چشم‌های منی که آن‌ها را ندیده‌ام، نامکشوف مانده است... .*
94.12.25.0.jpg

---
*.- بریده‌ای متنی بلند که به احترامِ روحِ بلندِ معشوقم؛ مسند نشینِ قدس و طائر رضوانِ نعیم، شهیدِ سعید، آقا مِهدی باکری نوشته بودم و سال‌ها قبل در روزنامه‌ی جوان منتشر شد... (متن کامل)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش:
چهارشنبه، ۲۵ اسفندماه ۱۳۹۵

مهدی، آدمِ ماندن نبود.
اهل معامله بود؛ اهل معامله‌های کلان.
متاعش را به غیر خدا نفروخت و کارهایش را با خدا معامله کرد و نگذاشت کسی زیاد از این معامله‌ها خبر داشته باشد.
کسی هم نمی‌تواند بگوید مهدی را شناخته.
گم‌نامی انتخابِ درستِ مهدی بود؛ مردی که در «میاندوآب» به دنیا آمد و در دل «آب‌»های خروشان دجله، حیات جاودانه گرفت تا اجر شهادتش مضاعف شود و سومین مرد خانواده‌ی باکری باشد که شهید می‌شود؛ بی‌آن‌که پیکر مطهرش مزاری را به بودنش مفتخر کرده باشد و خاکی میزبانِ جسم افلاکی‌ش باشد... .*
---
*.- بریده‌ای متنی بلند که به احترامِ روحِ بلندِ معشوقم؛ مسند نشینِ قدس و طائر رضوانِ نعیم، شهیدِ سعید، آقا مِهدی باکری نوشته بودم و سال‌ها قبل در روزنامه‌ی جوان منتشر شد... (متن کامل)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، شهیدانه
یکشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۹۵

و مرگ‌تان شد معیار؛ عیارِ سنجیدنِ خالصیِ وعده و عمل.
و حسرتی به دلِ آن‌ها که با شما همراه بودند و آن‌ها که نام‌تان را شنیده‌اند و راهتان را شناخته‌اند و باد، یادِ شما را به کوی‌شان برده.
هان ای شهید!
ای آسوده جان؛
ای که بر کرانه‌ی ازل ایستاده‌ای به تماشای زار
ای آشنای اسرار و ای فاتحِ تماشاگه راز
مگر خدا نفرمود که تو
وقتی برسی – که رسیده‌ای –
بشارتِ بزرگِ آن‌هائی می‌شوی که «لَم یلحَقوا بهم»؟
بگو با ما ماندگان از آن فوز عظیم
بگو از حلاوتِ دیدار با امامِ شهیدان
بگو از آن آب حیات که نوشیدی از دستِ ساقیِ رضوان
" تو
می‌دانی و می‌فهمی و می‌بینی... ."

یکشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۹۵

یک شب آمد به خوابم.
نشسته بودم سر حوض، وسط حیاط. روزها بس‌که بی‌تابش می‌شدم فکر می‌کردم اگر بیاید به خوابم، کلی حرف دارم که برایش بزنم. کلید انداخت و در را باز کرد و از پله‌های حیاط آمد پایین. یک‌هو همه‌ی حرف‌ها و غصه‌هایم از یادم رفتند. صورتش جوان و زیباتر شده بود. آمد کنارم و نشست لب حوض و دست برد توی آب و موج انداخت توی آب و ماهی‌های کف حوض را بیدار کرد.
کتِ دامادیش را پوشیده بود. ماتم برده بود. حرف در دهانم نمی‌چرخید. نگاهم مانده بود توی نگاهی که انگار سال‌های سال بود، ندیده بودمش.
سرخی چشم‌هایش رفته بود. تو انگار کن که هیچ‌وقت سفیدی آن چشم‌های زیبا، سرخ و خسته نبودند...
داشت می‌رفت. بی‌آن‌که حتا کلمه‌ای حرف زده باشد. زبانم بند آمده بود. بلند شد که برود. بی‌اختیار من هم بلند شدم. دستش را گذاشت روی کتفم. درست همان‌جا که از وقتی خبر شهادتش را شنیده بودم، لمس شد. گرمای دستش را که حس کردم، نطقم باز شد. گفتم «فکر نکردی وقتی بری، بی تو چی به سر من می‌آد؟ من تاب روزهای بی تو رو داشتم؟ حالا من هیچ؛ کی می‌خواد بالا سر زن و بچه‌ات باشه؟ شبی، نصفه‌شبی پسرت مریض شه، کی می‌خواد دکتر ببردش؟ فردا روز پسرت بزرگ شد و تو رو خواست بگیم بابات کجاست؟ بگیم بابایت کجا رفته؟» دست‌هایش را حلقه کرد دور گردنم و فشارم داد به سینه‌اش. گرمای تنش را حس می‌کردم.
گفت «خدا حواسش به خونواده‌ی شهید هست!
نمی‌ذاره به‌شون سخت بگذره.
نمی‌ذاره بچه‌ی من نصفه‌شب ناخوش بشه.
نمی‌ذاره غریبی کنید. نمی‌ذارد بچه‌ام بی‌تاب بشه.
خودم هم از اون بالا هواتون رو دارم. چشم ازتون برنمی‌دارم...
دل‌ناگرون نباش! من شما رو سپردم به خدا...»
علی داشت حرف می‌زد و گریه امانم را گرفته بود. توی عالم خواب و بیداری یاد حرف پدرم ‌افتادم که می‌گفت «بالا وِرمَک، جان وِرمَک...* »
با صدای اذان صبح مسجد محله‌مان بیدار شدم. چشم که باز کردم علی را ندیدم. علی سال‌ها قبل رفته بود... اما هنوز صدای گرمش از مناره‌ی مسجدمان بلند بود. آمدم لب حوض. گرمای دست‌ علی هنوز روی کتفم بود و آب حوض مواج بود...**
---
**. -درضیه؛ شهید علی شرفخانلو به روایت مادر
انتشارات راویت فتح. چاپ اول 1394
*. -ضرب‌المثلی آذری که می‌گوید «از دست دادن فرزند، سخت‌تر از جان دادن است.»

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش:
یکشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۹۵

و سپاس خدائی را که بر ما منت گذاشت و ما را در زمانی آفرید که فرشتگان صبر در آن عصر می‌زیستند؛ مادرانی که شیر پسر، شیر دادند. شیر مردش کردند و شجاع و شرزه راهیِ معرکه‌اش کردند... و قبلِ پسرِ شیر و شهیدشان، شهید شدند؛
"فرق مادر شهید
با تمام مادران دیگر زمین
خلاصه می‌شود در این:
مادرِ شهید
قبل از آن‌که مادر شهید می‌شود؛
شهید می‌شود... .
"

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دفاع، شهیدانه، شیعه‌گی
صفحات بعدی:  1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   80   81   82   83   84   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94   95   96   97   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124   125   126   127   128   129   130   131   132   133   134   135   136   137   138   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148   149   150   151   152   153   154   155   156   157   158   159   160   161   162   163   164   165   166   167   168   169   170   171   172   173   174   175   176   177   178   179   180   181   182   183   184   185   186   187   188   189   190   191   192   193   194   195   196   197   198   199   200   201   202   203   204   205   206   207   208   209   210   211   212   213   214   215   216   217   218   219   220   221   222   223   224   225   226   227   228   229   230   231   232   233   234   235   236   237   238   239   240   241   242   243   244   245   246   247   248   249   250   251   252   253   254   255   256   257   258   259   260   261   262   263   264   265   266   267   268   269   270   271   272   273   274   275   276   277   278   279   280   281   282   283   284   285   286   287   288   289   290   291   292   293   294   295   296   297   298   299   300   301   302   303   304   305   306   307   308   309   310   311   312   313   314   315   316   317   318   319   320   321   322   323   324   325   326   327   328   329   330   331 
اوخشامالار
یکشنبه، ۲۸ شهریورماه ۱۳۹۵
شبیه خودش
جمعه، ۸ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
سه شنبه، ۵ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
رونمائی از
دوشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۹۵
  • از اینجا بهتران
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه
  • تلگرام

      </div>
      <div class=
بازدیدهای امروز:
477 بازدید
بازدیدهای دیروز:
1790 بازدید
کل بازدیدها:
4230907 بازدید
افراد آنلاین:
7 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType