سفر

یادداشت‌های جنگی ۳۲ (حج جنگی)

حج جنگی شهریور ۱۳۹۸، روز دوم محرم که از سفر چهل روزه‌ی حج برگشتم، حساب و کتاب کرده بودم که «این سفرِ سومی است که در مراسم حج شرکت می‌کنم و برابر ضوابط و مقررات سازمان حج و زیارت و آنچه در سامانه کارگزاران آمده است، بعد از این بار، خواهم توانست در آزمون ارتقائی …

یادداشت‌های جنگی ۳۱ (مال و بَنون)

سربند زلزله‌هایی که خوی را در خلال زمستان ۱۴۰۱ می‌لرزاند و از اطراف و اکناف ایران آمده بودند کمک‌ِ زلزله‌زدگان، جنابِ ایشان هم همان وقت چند روزی به خاطر مسئولیتی که در هلال احمر داشتند آمده بودند خوی و از همان وقت یکی دو شماره از ما خوئی‌ها و امدادگرها و دور و بری‌ها، مانده …

یادداشت‌های جنگی ۲۸ (مرز رازی)

هادی از ارومیه زنگ زد که اهمیت مرز را در جنگی که درگرفته، یادم بیاندازد. راست هم می‌گفت. در این دو جنگ اخیر که شیوه‌های نزاع نو شده و اولین ضربات جنگ به فرودگاه‌های طرفین می‌خورد، در همان ساعاتِ نخست، پروازهای مسافری از دور خدمت خارج می‌شوند و طبیعتاً مسافران خارجی که عمدتا از راه …

رو به دیرالزور

همیشه آرزو داشتم، پرواز را از پنجره‌ی جلوئی طیاره تماشا کنم. تماشای خیز برداشتن پرندگان آهنی و جا کَن شدن‌شان و اوج و فاصله گرفتن‌شان از زمین و دوباره به زمین برگشتن‌شان از پنجره‌های کناری هوایپما، آن‌طور که باید، تصویر ذهنی‌ام از پرواز را کامل نمی‌کرد و از خدا چه پنهان، یکی دو بار که …

دنای خاطره‌ها

در اثنای انتخابات سال ۹۸ من و مرحومِ لایموت و عزیزی دیگر سه تائی باید چندین و چند بار می‌رفتیم بخشداری فیرورق برای جلسات هیئت نظارت بر انتخابات. ماشین سازمان -دنا- در اختیار من بود و قانون تکلیف داشت که اموال اداری، در اختیار انتتخابات باشند و برای همین، رفت و آمدهامان به فیرورق با …

بلاتکلیف

جنگ که بدترین پدیده‌ی ممکن برای بشر است، باعث برانگیختن هزار و یک حسِ خفته‌ی نهفته در آدم می‌شود که یک قلمِ آن نوشتن است. شاید نوشتن راجع به بلای ناگهانی‌ای که سرت آمده و تو در وقوع و ادامه و توقفش نقشی نداری، تنها چاره و البته موثرترین‌شان باشد. هم این‌که تخلیه انرژی‌های منفیِ …

خسوف در بیروت

پنجم اسفند ۱۴۰۳ من یکی از خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمین بودم. آن‌روز یکی از بهترین روزهای خدا بود و من در بهترین و بایدترین جائی که می‌بودم، یکی از آن چند میلیون نفری بودم که روی آسفالت سرد خیابان‌های بیروت، با چشم اشکبار و دلی پر امید، افتاده بودند دنبال دو تابوت زردپوش تا دو …

اربعین با بابا

از سالی که در زمان حکومت صدام، کربلا روزیم شد، هر بار و در هر سفر عکسِ پشت‌چسب‌داری از پدرم همراه برده‌ام تا به به بند آخر وصیتش که با «حسرت زیارت کربلا» نوشته عمل کنم. او وصیت کرده که اگر روزی روزگاری راه کربلا باز شد، عکسش را ببریم بزنیم زیر پای امام و …

ویلچر راندن به اقیانوس

لباس سبز و نشانِ چایخانه را آستان داد و پیراهن یقه دیپلمات و شلوار و کفشِ همگی مشکی را خودمان خریدیم. برای نوکری در چایخانه. نوبت‌مان سه روز بیش‌تر نبود و یک صد و بیست و پنج مرد بودیم از سراسر ایران که «حوزه هنری» سوامان کرده بود برای شش شیفتِ یک و نیم ساعته …

شب چراغی در دست

راستش را بخواهید، سالی که اسمم جزء قبولی‌های دانشگاهی در شهر تبریز آمد و دانستم قرارست سال‌هایی از عمرم در رهن زندگی خوابگاهی باشد، کیفور شدم. پرت شدم به سال‌های بچگی که دائی حسن و خاله رقیه‌ام توی تبریز دانشجو بودند و برای منِ بچه سال، خوابگاه عبارت بود از عمارتی یغور با نمائی سیمانی …