هلو را که گفتی و همه چیز را بالا کشیدی و چائیدی. حواست باشد که هسته هاش را در بیاوری. هسته هلو می رود تو روده و دردسر درست می کند برایت. هسته هلو را نخور. ببین دورش هم چوب دارد، حریم دارد، یعنی این حرام است. در بیاور بیانداز دور. هلو را بخور، هسته …
یک شنبه ۲۸/۵/۸۶ جوهرهالعاصمه- حوالی ظهر. ساکها را دیروز تحویل داده ایم.این یعنی اینکه کم کم باید، غزل خداحافظی را بخوانیم. صبح، بعد اقامه نماز در اتاق، رفتیم بقیع. بقیع غربت آلوده ی خاکی در قرق جماعت کج فهم. نطقم کور شده است انگار … چرا چیزی نمی آید برای نوشتن … بغض دیگر مدینه …
صبحش را به اتفاق و تصادف با یکی از اعاظم شهر که دستی در باب امر نیکوی فرهنگ دارد، جلسه مانندی داشتیم که مطول نشست سحرگاهی، پر بود از اقسام آروغهای روشنفکری و نقدهای سنگین فرهنگی و اجتماعی مراودات و مناسبات جریانهای فعال شهری. عصر را هم که به اتفاق و تصادف دیگری در محیطی …
«للحق» وقتی اولین عکس بزرگ شده و قاب کرده ام را گذاشتم بالای طاقچه، اولین جائیکه برای همچه عکسی برایم متصور شد، سینه فراخ حجله بود. چه، روزگاری با شبیه همین دک و پز، مرتضای آوینی هم ایستاده بود جلوی لنز دوربین و فیگور گرفته بود برای عکسی که چند روز و ماه بعد درست …
نوح و ناخدای کشتی هدایت آخرالزمان! خلیل آتشین سخن و پولادین تبر بتکده ی رسوم جاهلیت های اولی! معجز عیسوی حیات بخش قوم به کج رفته زمانه ی آخرین! امروز نوزدهمین سنبله ایست که می آید و تو را با خود ندارد! اماما … می دانم که می دانی که بعد از تو، دل و …
اذا جا نصر الله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا فسبح بحمد ربک … بقول حضرت شاعر: این! هنوز از نتایج سحر است …
مطابق معمول اوقات بی کاری اش، آمده بود سر وقت من که به سنت مالوفش، باز، آویزان ام شود… حرف درست درمون هم نداشت تا وقت تلف ! کند. باری بهر جهت بود که پرسید: آره داشتی می گفتی … کی ها دلت برا – بابا – تنگ میشه؟ نوک زبانم بود که بگویم، دل …
ای تکلم کرده با روحالامین دختر تجریدی زیتون و تین ای شبستان حرا آینهات شیر سرخ کربلا از سینهات دختر رود تجلی در مسیل دختر آواز بال جبرئیل ای کبود ارغوانها دیهات آبهای آسمان مهریهات ای ملائک بر سلامت صف زده عرش بر دامان تو رفرف زده ای ز نامت گل چمن آرا شده هاجر …
از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش …
بانوی من، ای صاحب سر مستودع، و جلالٌ لیس فوقها جلال. … امشب را به حکایتی به شب یتیم شدن علی شبیه کرده اند. که تو ام ابیها بودی و علی هم همانند پدرت، پدر امت بود … بانو، قرار غربت تو و علی، بعد از این تل خاکهای راز آلود بقیع خواهد بود و …
