کاغذ، قلم، دو چشم ورم کرده، دل،… سلام! آقا اجازه! آمده ام باز پشت بام ها می کنم که گرم شود دستم از بخار من سردم است… می کشد آغوشم انتظار تصویر آسمان، پر خش شد… نیامدی یک گان هشتمین دهه شش شد، نیامدی هشتاد و شش بهانه سین… بی حضور تو! هشتاد و شش …
این روزها،هر جا که می روم،انگار کودک درونم با من است. در مراد ها و نامرادی ها… انگار که بخواهد بگوید: کوچ نزدیکست… و فرمود: ففروا الی الله …
بچه که بودم افتخار می کردم که امام پدر همه فرزندان شهداست و پدر من نیز هم. افتخار می کردم که جماران رفته ام و امام را از نزدیک دیده ام. بچه که بودم ، روزی را بیاد دارم که صبحش ،مدرسه مان تعطیل شد. همه گریه می کردیم و من نمی دانستم ، چرا؟!!! …
از کامران نجف زاده: تو کجایی الان؟! یعنی من باید این نامه را دقیقاً به کدامین طبق از آسمانها بفرستم عزیزم؟! شکم گنده بامشاد یا مدرنیته امروز مثل یک نون خامهای است. این وریها میگویند تویش لجن است و آن وریها اعتقاد دارند باید آن قدر بخوری تا رودل کنی و دمر بیفتی. اینها ما …
آه از آن ساعت که اتش در گرفت جام را از ساقی کوثر گرفت باز هم: فاطمیه. بازهم ؛ ««فاطمه»»که فقط او :فاطمه است…
با شاعر جماعت که حشر ونشر داشته باشی ، نتیجه اش می شود اینی که بقول یارو بحضور انورتان ایفاد می شود: داد و غوغا می شود تا کم فروشی می کنند باز اما صبح فردا کم فروشی می کنند کاسبان پشت ترازو ، کارمندان پشت میز صحبت از پول است هرجا کم فروشی می …
به راننده ای که کمربند ایمنی اش را نبسته بود اشاره کرد که بایستد … چند لحظه بعد مرد میانسالی از ماشین پیاده شد و به سوی او رفت. افسر جوان توقع داشت که راننده بهانه ای بتراشد و از جریمه نجات پیدا کند. اما مرد گفت: ببخشید من جانباز شیمیایی هستم، نمی توانم کمربند …
قصه ی پرچم و اینکه شیر و خورشید در قفای آن از کجا آمد و به کجا شد …
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من چه کنم با دو کماندار که پیوست بهم دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر بزد و دوخت دل و دست بهم شاید این جمعه بیایی … شاید
یکی می گفت: کشته راه عشق ، رهرو اسماعیل است … همین … !
