همیشه آرزو داشتم، پرواز را از پنجرهی جلوئی طیاره تماشا کنم. تماشای خیز برداشتن پرندگان آهنی و جا کَن شدنشان و اوج و فاصله گرفتنشان از زمین و دوباره به زمین برگشتنشان از پنجرههای کناری هوایپما، آنطور که باید، تصویر ذهنیام از پرواز را کامل نمیکرد و از خدا چه پنهان، یکی دو بار که صندلی ردیف نخست نصیبم شده بود، در اثنای پرواز وقتی مهماندار رفته بود قهوه و چائی برای خلبان و کمکش ببرد، سرک کشیده بودم و از پنجرهی روبرو فقط آسمان لایتناهی دیده بودم و بس.
میدانستم روزی بالاخره نمای فراز و فرود را از قاب پنجرهی خلبانان تجربه خواهم کرد و هم میدانستم که این رزق را از جائی خواهم گرفت که فکرش را هم نمیکنم. چون نه تحصیلات و تخصص مرتبط با علوم هوائی داشتم و نه سن و سال و مجالم اجازه میداد بروم در کلاسهای خلبانی شرکت کنم و نه مداخل و مخارجم چنان بود که بتوانم خیال کنم روزی روزگاری خواهم توانست یک نوبت پرواز تفریحی با طیارههای سبک و چند دقیقه نشستن کنار خلبان و تیکآف و لندینگ به خودم هدیه کنم.
الغرض، این آرزو با من بود تا اینکه پیشنهاد سفر به سوریهی تازه خلاص شده از چنگ داعش را دریافت کردم و بلافاصله «بله» را گفتم و منتظر ماندم که ترتیبات حفاظتی و امنیتی سفر جور شود و روزش را بگویند که بروم تهران، پای پرواز دمشق. اواخر سال ۹۹.
طول کشید و هر بار که روزش معلوم میشد و دو روز بعدش نفر «واسطه» زنگ میزد که با هزار عذر و پوزش، بگوید که «سفرتان ماند به پرواز هفته آینده» میگفتم «لابد مصلحتی است در این نشدنها و تاخیرهای سلسلهوار» و روزیکه بالاخره رفتنم قطعی شد، از نفرِ واسطهی سفر پرسیدم که «مطمئنی همه مسائل و گیر و گرفتهام حل شده؟ نشه برم یله و تنها بمونم وسط بازار شام؟!» و خندیده بود و گفته بود «علیالطلوع سهشنبه، تهران باش! خودم هم میام و دستت را میذارم توی دست خلبان پرواز تهران-دمشق و میسپارم تا خود شام بهت قهوه عربیکا بده که خوابت نبره»
سهشنبه شد و سال به ۱۴۰۰ رسیده بود و ماه به اردیبهشت. صبحش علیالطلوع رسیدم مهرآباد و با یار «واسطه» رفتیم تا دم دری که گفته بودند بیائید آنجا و از همانجا عذر رفیق ما را خواستند و بعدش برادران سپاه عذرش را خواستند و من ماندم و ۳۰۰ ۴۰۰ جوان و میانسال و پیرمردی که کوله به دوش پخش و پلا بودند در سالن انتظار که بلندگو خبرشان کند و به خط شوند برای سوار شدن به طیارهای که هرجور حسابش را میکردم، جا برای اینهمه آدم نمیتوانست داشته باشد.
بزرگترین طیارهای که در جهان ساخته شده ایرباس ۳۸۰ است که عدد صندلیهایش کمتر از تعداد آدمهای دور و بر من بود و میدانستم که خط پروازی تهران به دمشق حتا اگر ایرباس ۳۸۰ هم بود – که نداریم از آن تایپها- باز عددی از این آدمها زمین میماندند و حالا بیا نامعادلهی چند مجهولیِ جا برای اینهمه آدم در یک سورتی پرواز را حل کن!
ساعت از ۱۱ صبح گذشت و هی عدد به آدمهای موجود اضافه شد و هی نامعادلهی ذهنیم متراکمتر از پیش. تا اینکه بلندگو اعلام کرد «هر کس بار و بنهاش را بردارد و برود دم در سوار اتوبوس که برویم پای پرواز.»
طیارهمان یک ۷۴۷ یکدست سفید بود با پرچم ایران روی سینه و دُمش و سوار که شدم معلوم شد برای اولین بار در عمرم، پا در هواپیمای باری گذاشتهام و تا آنروز هرچه دیدم بودم از طیارات باری، عکس و فیلم بود از دماغهی نود درجه گشودهشان و تجهیزات و جعبههای بزرگ که با بالابرهای آکاردئونی پُر و خالی میشدند.
حالا اما دماغه سرجایش چفت و بست بود و درب کوچکِ نفر رو در سمت چپ طیاره باز شده بود برای پر کردن مسافران و چشمم که به تاریکی عادت کرد دیدم جای صندلیهای شیک و مجلسی هواپیماهای مسافری، صندلی اتوبوسهای قدیمی را پیچ و مهره کردهاند کنار هم و کیپ تا کیپ که کابین فراخ ۷۴۷ جا برای آنهمه آدم داشته باشد. با یک راهروی بسیار باریک در وسط و دو راهروی باریکتر در طرفین کابین.
بماند که با وجود آنهمه صندلی، آخر سر، باز ۲۰ ۳۰ نفر سرپا ماندند و رفتند ته طیاره که در فضای دُم هواپیما که جا برای کاشت صندلی نبود، لم بدهند تا خود دمشق.
خبری از آموزش و اِنذارهای معمول مثل پروازهای معمولی نبود که از مسافران میخواهد تلفن همراه و وسایل الکترونیکی را در طول پرواز خاموش کنند و به علامت بسته بودن کمربند ایمنی توجه کنند و از کشیدن سیگار در طول مسیر خودداری کنند. دماغهی هواپیما هم پر از جعبههای حجیم چوبی بود که با تسمه به کف هواپیما محکم شده بودند.
۷۴۷ دو طبقه است و طبقه دومش کابین خلبان و بخش مسافرین ویژهایست که بهای بیشتری برای پرواز پرداخته باشند و بعید بود آن ویژگی در این طیاره باری محلی از اِعراب داشته باشد.
الغرض، سر صبر نشستم که هواپیما جا کَن شود و اوج و ارتفاع بگیرد و به سرعت و ارتفاع لازم که رسید، بیفتد توی خط مستقیم و کروزش را ببندد و بلند شوم چرخی در طیاره بزنم و اگر شد نردبان متصل به طبقه دوم را بگیرم بروم بالا به تماشا از قاب پنجرهی جلوی چشم خلبان.
برخلاف من، بیشتر بچههای داخل کابین، سرشان گرم کار خودشان بود و میرفتند و میآمدند و اصولا به لزوم بسته نگه داشتن کمربندها حین اوج گرفتن توجهی نداشتند. چه اینکه اصلا بیشتر صندلیها فاقد کمربند ایمنی بود.
صندلیها رج به رج طوری کیپِ هم چیده شده بود که اگر یکی میخواست از وسط ردیف بلند شود، نفرات کناریش تا انتهای رج باید بیرون میرفتند تا این بابا برود و باید سرپا میماندند تا برگردد.
تکانهای طیاره که کمتر شدند متوجه شدم اوج لازم را گرفتهایم و حالا طی یک خط صاف داریم پیش میرویم به سمت فرودگاه مقصد و لابد اگر الان سوار طیارهی مسافری بودیم، چراغ کمربندها خاموش شده بودند و لذا بلند شدم تا شانسم را در رسیدن به کاپیکتِ پرواز بیازمایم.
تا از دالان تنگ کنارهی سمت چپ صندلیها خودم را به ردیف اول و پای پلکان منتهی به طبقه دوم برسانم، خیلی طول نکشید. گرچه یکی دو بار سکندری خوردم و نزدیک بود بین زمین و آسمان کله معلق شوم. نه چراغ درست درمانی روشن بود و نه پنجرهها به وفور طیارههای معمولی، ردیف به ردیف و گَلِ گشاد که نور بیرون را بیاورند تو که آدم جلوی پایش را ببیند.
سرخوش و صمیمی، صاف رفتم تا پای پلکان فلزیای که عموداً، پایش پیچ شده بود به کف طیاره و سرش بندِ دیوارِ بالا که دری داشت منتهی به طبقه دوم و اتاقکِ آرزوئیِ من. پای اول را گذاشتم روی پله اول و دست گرفتم که بروم بالا و پای دوم بین زمین و آسمان، دستی گرفت از بازوی چپم که «کجا به سلامتی؟» و چنان جدی و محکم که در دَم، معلومم شود که اتفاقا در مثل این پروازی، کلهم اجمعین سرنشینان، «امنیت پرواز»ند و قیافهی طرف چنان جدی بود که مجال هیچ رقم نمک ریختن و به طنز برگزار کردن و از زیرش در رفتن نماند و دُم روی کول، وقتی برمیگشتم به همان دالان تنگ و باریکِ منتهی به صندلیم، هالهای از دود پُر شده بود بالای سر لژ نشینهای ته طیاره و بساط انواع دخانیات به راه بود و بازهم آرزوی دیرینهام در فقرهی دیدار تیکآف و لندینگ از قاب جلوی چشمان خلبان، به مُحاق رفت… .
پروازِ بیش از دو ساعته بیهیچ پذیرائی و اطعمه و اشربه، حوالی اذان ظهر «به وقت شام» روی زمین گرمِ دمشق نشست و باز برخلاف پروازهای مسافری که نمازخانهی فرودگاه جزءِ خلوتترین جاهای سالن است، بچهها رسیده و نرسیده، وضو نو کردند به اقامه جماعت و جا برای من نماند و منتظر شدم که روندگان بروند و با باقیماندهی آب بطریای که در قبل از من کسی باهاش وضو ساخته بود، دستنماز بگیرم و نماز بخوانم و منتظر «ابومرزوق» شوم که بنا بود بیاید دنبالم.
از ابومرزوق فقط یک اسم بلد بودم و نه شماره تلفنی و نه عکسی و نه هیچ چیز دیگری. نماز تمام شد و عبور مدافعان حرم از ورودی سالن پروازهای ورودی تمام شد و من ماندم و بچههای فرودگاه و نظافتچیها و انتظامات سالن که روی لباسشان آرم «فاطمیون» داشتند.
ساعتی گذشت و نه خبری از ابومرزوق شد و نه خط و خبری که مرا به او وصل کند.
کسی از بچههای فرودگاه که لهجهاش لو داد همشهریایم، وقتی دید بیصاحب و یله ماندهام سر در گربیانِ خویش، دلش سوخت و اینترنت گوشیش را برایم باز کرد که با ایران و نفر واسطهام تماس بگیرم و پیِ ابومرزوق را بجویم و هر زنگ که زدم، نه از «واسطه» خبری بود و نه جوابی به پیامهام که «چه کنم؟»
فرودگاه خلوت شد و در مملکت دچار جنگی مثل سوریه، کجا مسافرت هوائی دائر است که همشهری ترک تبار و همکارانش بمانند به رتق و فتق امورش. داشتند جمع میکردند بروند که سر و کلهی عربی با دشداشهی چرک مرده پیدا شد که پرسان پرسان دنبال «ابوعلی مِن إیران» میگشت و مرا نشانش دادند و داخل سالن که شد، کوفیهاش[۱] را پیچیده بود روی صورتش و بی سلام و جواب، اشاره کرد که برویم. دو به شک کولهام را برداشتم و راه افتادم دنبالش.
دو سه ساعت علافی، به انضمام نداشتن اینترنت و روی خط نبودن واسطهمان در ایران و گرمی سالن و تشنگی و گرسنگی، دست به دست هم، حالم را برده بود توی قوطی و نمیدانم در آن هیر و ویر، سعه صدر از کجا آمد که گلهگذاری را موکول کنم به ماشین و جای اینکه تشر بزنم بهش که «بنده خدا؛ کجایی دو ساعته علافتیم» پرسیدم «وِین سیّارتک؟[۲]» و جواب شنیدم «شُویّه قدّام. خلف صاله الحج[۳]» و سوال دوم را الکی محض خالی نبودن عریضه بود که پراندم «شی سیّارتک؟[۴]» و مکثی کرد و با خندهای که به زور بود جواب داد «مینی عَنتر[۵]» و خب در این حیث و بیث از سالن خارج شده بودیم و زیر ظل آفتاب داغِ شام، داشتیم میرفتیم سمت سالن حجاج که «مینی عنتر» پشتش پارک بود.
همزمان با من و ابومرزوق، بچههای فرودگاه هم جمع کردند که سالن را ببندند و بروند و همان همشهریِ لهجهدار که چکهای اینترنت بهم داده بود، پشت سرم از سالن بیرون آمد و وقتی دید کج کردهایم سمت سالن حجاج، از پشت سر پرسید «حسین چرا دارید اونوری میرید؟» برگشتم که هم تشکر کنم ازش و هم خداحافظی و هم بگویم که «این یارو میگوید ماشین را آن پشت پارک کرده است!»
این را که گفتم پا تند کرد که برسد بهمان. سوال دوم را به عربی از ابومرزوق پرسید «شی سیّارتک؟» و ابومرزوق که او را پشت گیت فرودگاه دیده بود، نمیدانم چرا به تته پته افتاد و گفت «مینی عَنتر».
کلمه در کامش جفت و جور شده و نشده، یکهو ورق برگشت و رفیق همشهریِ لهجهدارمان که عربی را هم به لهجه ترکی برگزار میکرد، در دَم از جا جهید و جفت پا رفت توی شکم یارو و به ثانیه نکشید که خِفتش کرد و به صورت خواباندش روی زمین.
به داد و بیداد او، رفقایش هم سر رسیدند و یارو را کَت بسته بردند داخل همان سالن خاک گرفتهی حجاج[۶]. از کمر و ساق پاهایش یکی دو قبضه سلاح و چاقو هم کشف شد.
دوستِ همشهریِ ترک زبانم که بعدا فهمیدم اسمش مهدی است و از بچههای جنوب شهر تهران و اصالتاً سرابی، یارو را که تحویل دوستانش داد بلند شد و لباسش را تکانده و نتکانده نگاهی بهم کرد و گفت «آنان ناماز اوستوندیدی ها…[۷]» گفتم «چیه داستان؟ یهو چی شد که این مادر مرده رو خِفتش کردی؟» گفت «این بابا عامل داعش است. اینی که دیدم نمیروید سمت پارکینگ شک کردم. آدمهای ما همهشان جواز دارند ماشینهایشان را بیاورند توی پارکینگ. این بابا جواز نداشته که ماشینش را برده آن دور و بیرون از «سیطره[۸]» نگه داشته. مینی عَنتر هم که ماشین سازمانی دواعش[۹] است. من ماندهام بچههای حفاظت چرا دوربینها را کنترل نمیکنند که این یارو تا دل سالن فرودگاه سرخوش و سرفراز بیاید تو… .»
یارو در همان چَکِ اول لو داد که روی خط ابومرزوق سوار بودهاند و وقتی فهمیدند ساعت ۱ قرارست بیاید دنبال مهمانی از ایران، میریزند سر آن مادر مرده و حسابش را که میرسند، این بابا را راهی «مطار[۱۰]» میکنند که مهمان را بُر بزند و ببرد در خانه امنشان که تبدیل شود به کالای قابل مذاکره برای معاوضه اسرائی که همین هفته پیش ازشان گرفتهایم… .
وقتی هم که معلوم شد دیگر ابومرزوقی وجود ندارد که بخواهد بیاید دنبالم، مهدی دستم را گرفت و سوار ونی که راننده یکی از خودشان بود رفتیم مقرشان که آب و غذا و اینترنت مهیا بود و تنی بیاسایم و ارتباطی بگیرم با «واسطه ایرانی» که تکلیف رفتنم به «دیرالزور» و از آنجا به «بوکمال» معلوم شود.
قصهی من و مینی عنتر، نُقل محفل آن شب دوستان تازهام را ساخت و مهدی که در بذله گوئی و نصب لیچار روی آدمها، یک سر و دست بالاتر از بقیه بود، مجلس را چنان دست گرفته بود که تا انتخاب عکس مناسب برای طراحی بنر شهادت و مراسم تشییعم در «خوی[۱۱]» که از آنجا کوبیده بودم اینهمه راه را که بیایم برای دیدن «فرمانده قوات حیدریون» پیش رفت و متن و طرح و نحوه آن را ساخت و دستی دستی مرا لدیالورود به سرزمین جنگ زدهی شام، شهید کرد رفت پیِ کارش. یکی دو دور هم برایم «از شام بلا شهید آوردند…» خواند و دوستانش هم همراهی کردند و البته خودم هم!
بماند که سر حفرهای که سربند شهادت ابومرزوق کشف شده بود، چه مصیبتی شد هماهنگی «واسطه» ایرانی با «اَصدِقاء» سوری که از نو، راهِ رفتنم به «بوکمال» را البته «صرفا به صورت هوائی» از نو هماهنگ کنند و در آن دو سه روز، میهمان مهدی و رفقایش بودم.
اصل سفر من به نیت دیدار با «ابوهادی» فرمانده «قوات حیدریون» عراقیهای مدافع حرم بود و چون آن روزها، لشکر در سوریه مستقر بود باید میآمدم دمشق و از آنجا با طیاره میرفتم دیرالزور که بعدش بروم «البوکمال» در حدود مرزی سوریه و عراق، آخرین نقطه حکومت داعش در زمین که حاج قاسم خدابیامرز آزادش کرد و طومار «دولت اسلامی عراق و شام؛ داعش» را در هم پیچید.
غرض اینکه دو شب و سه روز از ورودم به شام گذشت و صبح روز موعود همراه مهدی و دوستانش سوار همان ونی که گفتم، برگشتم فرودگاه که اینبار سوار آنتونف ۲۶ی زهوار دررفته و جامانده از زمان جنگ سرد که شورویهای به سوریها انداخته بودند، بروم «دیرالزور».
«آنتونوف ۲۶» که میگویم، عبارت بود از طیارهای باری که دهانش از خلفِ طیاره عین آروارهی تمساح باز میشد و بار و مسافر و هرچه که بود را سوار و محکم میکردند و بعد موتورهای ملخیش را اول از سمت راست و بعد سمت چپ راه میانداختند که بپرد و این را اضافه کنید به نبودن هیچ ساز و برگ تهویهای در کابینی که کف زمینش نشسته بودم سبیل به سبیل با آدمها و بار و بنهای که چنان تا «بلغت الحلقوم» تپیده شده بودند گَلِ هم که سرت اگر میخارید فضایی نبود که دست از گریبان بیاوری بیرون به خاریدن سر و باید زحمتش را به بغل دستیت میدادی و هوا چنان گرم که از لحظه ورود عرق شُرّه کرد و دهانهی سوسماری طیاره که بسته شد، تازه اول مصیبت بود و هوای دم کرده هی در اثر گرمای القائیِ حاصل از دَوَرانِ موتورهای در حال دور گرفتن هی رو به افزایش بود و اول بار در عمرم به چشم دیدم که عرق از چهار سوراخم به معنی واقعی کلمه، چکه میکرد.
قسمت خوب ماجرا، مال وقتی بود که طیاره بالاخره بعد از قریب به ۲۰ دقیقه گرم کردن موتورها، پرید و به اوج که رسید، دمای منفی ۲۰ ۳۰ درجهای بیرون طیاره، القای خفیفی به هُرم گرمای لهیبندهی داخل کابین کرد و کمی از شدت گداختن کاست.
فشار فضا و گرمی هوا و کمی اکسیژن، همه را از نفس انداخته بود و من مانده بودم در حیرت از کارِ آن چند زن و کودک که نه گرما اذیتشان میکرد و نه تنگی جا و نه هیچ چیز دیگری. پرسیدم از بغل دستیم، گفت «اینها خانواده شهدای سوری هستند و در نبود امنیت طُرُق، دولت این امکان را برایشان فراهم کرده که سوار پروازهای نظامی، تردد کنند و از آسیب راهزنان داعشی در مسیرهای طولانی بین شهرها در امان بمانند.»
«دولت» را لابد سر تعصب عربیای که داشت گفت. وگرنه بعید میدانم با نظم و نسقِ نداشتهای که دولت سوریه داشت، فکرش به اینجاها قد بدهد و این یک قلم هم بلاشک از تدبیرهای فرماندهان ایرانی است که «غیرت» را نه در اسم که در «رسم» خود داشته و دارند.
کفنشینِ آنتونوفِ ۶۰ ۵۰ سالهی روسی، غرب به شرقِ سوریه را یک و نیم ساعته طی کردیم و آن، سختترین و دیرترین زمانی بود در عمرم که گذر زمان را تحمل کردم و وقتی بیخبر از همهجا، صدای اصابت چرخهای طیاره به آسفالت باند فرودگاه خبرِ رسیدن داد، شکر عمیقی کردم که «بالاخره هر طوری که بود تمام شد و الان است که از قفس آزاد شوم.» و البته زن و بچه، هیچ مثل من بیتاب از تنگی جا و گرما و کمیِ هوا نبودند؛ انگار که سختی رفته بود زیر پوست و گوشتشان و اینی که من کشیدم برای آنها که پنجه در پنجه با تکفیریها و معارضان جنگیده و آوارگی کشیده و شهید داده بودند، «زنگ تفریح» به حساب میآمد… .
به هر نحو، پرندهی روسی نشست روی زمین داغ دیرالزور و تا از تک و تا بیفتد و گوشهای بایستد، باز دما علیحده شد و چنان گرم که وقتی دهانهی سوسماری ته طیاره باز شد و باد گرم فرودگاه پر شد توی کابین، خنکی حس کردیم و چون من از اولین سرنشینها بودم، لاجَرم باید صبر میکردم که عقبیها و بارها پیاده شوند و وقتی نوبت به من رسید، پاشدم و تکانی به پیراهن خیس عرقم دادم و بادی خورد که چروکهایش معلوم شد و شکر خدا گویان قدم از قدم برداشتم که پیاده شوم و کنار شُکر، جد و آبای سازندگان روس این پرنده را یکی کردم که طیاره را بر اساس سرمای روسیه ساختهاند و هیچ فکر استفادهاش در سرزمینهای غیر نبودهاند و غرق این شکر و لعنها، پای راستم را گذاشتم روی داغی آسفالت باند و پای چپم هنوز در لب دماغهی سوسماری بود که کسی به فارسیِ سره از پشت صدایم کرد؛ «جناب آقای شرفخانلو؟» و من در کسری از ثانیه باد به غبغبم آمد که «ببین ابوهادی چیکار کرده برات! آدم فرستاده که به طرز VIP و از روی باند و با تشریفات خاص ببرندت مقر لشکر!» و اُف بر دنیای دَنی که نگذاشت خوشیم به ثانیه بکشد و «برادر» جلو آمد و خبری ناگوار داد که همه خیالات خوش را آناً «زهرمار»م کرد؛ «شما باید با همین پرواز برگردید دمشق. مجوز ورودتان به منطقه، صادر نشده است!»
وا رفتم. این خبر ناگوار، به غیر از علافی و نامرادی و ناکامی، در همین وهله اول حقیقتی تلخ را کوبید تو صورتم «باید این جهنم سیار را دوباره مزمزه کنم!»
مسیرِ آمدن، اولا شوق رسیدن به مقصود داشت. آنهم بعد از چند ماه معطلی و نشدنهای مکرر. ثانیاً هیچ تصوری از سختیِ سفرهوائی با طیارهای که هیچ هوائی درش رد و بدل نمیشود و تا خرخره پُرش میکنند و جا برای تکان خوردن و سر خاراندن ندارد و به معنی واقعی کلمه «جهنم است»، نداشتم. حالا، هم آن شوق به یأس بدل شده بود و هم تجربه سختِ مسیر آمدن، هر عقل سلیمی را زنهار میداد که «هر طور شده، زیر بارِ برگشتن نرو! آنهم با این جهنم سوزانِ پرنده»
از «برادر» اصرار که برگردم توی کابین و از من انکار. هر آیه و قسم هم آوردم، مُجاب نشد و لابلای مجادلهی سرپائی من و «برادر» مسافران مسیر برگشت میآمدند که سوار شوند و فکر کردم، اگر به نحوی لفتش بدهم تا طیاره پر شود و دهانهی سوسماری بسته شود و موتورها روشن، ممکن نیست بخاطر یک نفر آدم، موتورها را خاموش کنند و دماغه را از نو باز کنند و اینطوری میتوانم اینجا بمانم و یک خاکی به سرم کنم. اقلش این است که سوارِ آن تاریکخانهی مذاب نمیشدم.
گفتم «برادر! تا این دوستانمان سوار شوند، اجازه بده بروم دست به آب و دستنماز بگیرم و نماز بخوانم و برگردم برای ادامهی «دعوا»» گفت «مرد مؤمن من و تو چه دعوائی داریم باهم؟ فقط هماهنگ نشده آمدهای و حالا باید برگردی. همین… .» نماندم حرف را از شروع کنم و به دو رفتم توی سالن و وضو و نماز را چنان طول دادم که حتا یک مسافر هم داخل سالن نماند.
«برادر» اما حواسش جمعتر از این حرفها بود و ایستاده بود بالای سرم که لیز نخورم و گم و گور نشوم یکهو!
نماز ظهر و عصر که تمام شد، گفتم «نه حرف تو نه حرف من. ابوهادی را که میشناسی! من دیشب خودم باهاش توی واتساپ حرف زدم. خودش هم پرواز امروز را برایم هماهنگ کرد. یا اینترنت بده زنگ بزنم بهش بدم باهاش حرف بزنی یا با تلفن اینجا زنگ بزن به مقرشان.» راه دوم را برگزید. و تا شماره مستقیم ابوهادی را پیدا کند و زنگ بزند و بیاوردش پای خط، دهان سوسمار بسته شد و موتور سمت راست آنتونوف با نعرهای جانکاه شروع کرد به کار کردن.
پولیتیکم گرفته بود. حالا نوبت موتور سمت چپ بود و ابوهادی آمد پای خط و نمیدانم «برادر» به رمز، چی در گوشش خواند که گفت گوشی را بدهید به خودش و من گوشی را گرفتم و شنیدم که «با معذرت بسیار، با همین طیاره برگرد دمشق. یکی دو روزه هماهنگ میکنم برگردی… .» و تمام!
حالا تنها کورسوی امیدم، راه افتادن موتورهای طیاره بود و وقتی «برادر» اشاره کرد به در که «بفرما برویم» اشاره کردم به موتورهای در حال دورگیری که «عملا امکان سوار شدن وجود ندارد. بگو خاموشش کنند بعد» و میدانستم که امر به محال کردهام!
اما «برادر» رندتر از این حرفها بود. گفت «خیالت نباشه! بار اولم که نیست، اینطوری آدم رد میکنم برود. بیا بریم از درِ مخصوص خلبان سوارت میکنم.» و گفت همین را از برج مراقبت به خلبان بگویند که درب کابین را باز کند برایمان و باهم رفتیم روی باند و پشت هواپیما به فاصلهای ۳۰۰ ۴۰۰ متری به ما بود و باد چنان از پرههای موتور میزد بهمان که کم مانده بود از زمین بلندمان کند عین پر کاه.
در شعاعی فراختر از اثر باد پرّهها شروع کردیم به دویدن و آنقدر دُورمان زیاد بود که زور باد به جا کن کردنمان نرسد و نیم دور بعد، با «برادر» رسیدیم پای پنجره کابین خلبان و با اشارهی او در باز شد و نردبان انداختند برایم و من در آن هیر و ویر، زاویه سوار شدنم را که دیدم، یک آن کیفور شدم که «با همه تلخیش، میارزه! بالاخره بناست تماشای پنجره خلبان قسمتم شه» و کولهام را پرت کردم در آغوش افسری که نردبان آهنی برایم انداخته بود و دست دادم با «برادر» و بغل کردیم هم را و توی گوشم داد زد که «رسیدی برو پیش همانها که این دو سه روزه مهمانشان بودی تا خبرت کنند… .» و نگو آمار همه چیز مرا دارد و سوار نردبان، رفتم تا بالا و چشمتان روز بد نبیند؛ محوطه یک و نیم متر در یک و نیم متر که پاگرد درب خلبان بود را شش نفر آدمِ تنومند به طرز سر پا اشغال کرده بودند و من که بالا کشیدم شدم نفر هفتم آن مساحت دو متر و یک ذرعی. بیخ به بیخِ هم و نفس به نفسِ هم، به زور کولهام را لای پاهایم جا کردم و نه دستگیرهای بود که بگیرم ازش و نه تکیهگاهی که بهش تکیه بزنم و نیم دور که سر چرخاندم کاپیکت بود که خلبان و کمکش پشت رول و رو به پنجره و یک نفر دیگر عمود بر این دو مشغول دم و دستگاهها و دگمههای فراوانی که از در و سقف و پس و پیشش بیرون زده بود و هر سه کلاه خلبانی به سر و مشغول کار و چشمم که به تاریکی پاگردی که سرپا در آن ایستاده بودم عادت کرد، توانستم نور ساطع از پنجرههای جلوی خلبان و کمکش را ببینم که نوک دماغ طیاره ایستاده روی خط ممتدی که روی باند کشیدهاند و همانطور آویخته و سرپا ماندم و ماندم تا برج مراقبت به خلبان اجازه پرواز بدهد و من به تماشای تیکآف طیارهای روسی در سوئی از سوریه بایستم. در دور از ذهنترین خیالی که میتوانستم برای برآورده شدن آرزویم بسازم.
جا آنقدر تنگ و هوا آنقدر کم بود بود که تنگی و دِهشَت و گرمای مسیرِ آمدن برایم رویا شده بود و با این حال، دلم میخواست مجال میداشتم به بیرون کشیدن دوربین و گرفتن فیلم از زاویهای که سالها آرزویش را داشتم.
نمیشد. یعنی نشد که بشود. اما وقتی اوج گرفتیم و خلبان کروز بست و کلاه و تشکیلاتش را کَند تا نفس تازه کند، دیدم نمیتوانم از این صحنه خیالانگیز بگذرم. تکانی به خودم دادم و به پس و پیش و چپ و راستم سقلمهای زدم. حقیقتاً جا نبود و آن شش نفر قبلی که لابد سرریز کابین مسافران بودند و از تنگنای آنجا به اینجا پناه آورده بودند و منِ هفتم بهشان تحمیل شده بودم، کیف و کوله نداشتند و فقط خودشان بودند و من اما علاوه بر خودم، کولهی بزرگی هم همراه داشتم که رنجِ تنگیِ جا را علاوه کرده بود.
اما از آنجا که گفتهاند «جا بنداز؛ راه بنداز» تکان و سقلمهها کار خودشان را کردند و به قاعدهی حرکت دست راستم، آنقدر که برود توی جیبم و گوشیم را در بیاورد و بالا بگیرد برای عکاسی، جا برای دستم دست و پا کردم و کیفور و سرخوش، دست نگه داشتم تا لحظه فرود و تقرب به باند را ثبت کنم که نفر مابین من و کاپیکت که لباس نظامی تنش بود چشم غره رفت بهم و توپید که «صوره ممنوع![۱۲]»
همین یک قلم را کم داشتیم. نگو جنابشان افسر امنیت پروازند و درجا تشری زد که مجبور شوم عکس را پاک کنم و آنقدری سرش نمیشد که بداند تصویر پاک شده را باید از سطل زباله گوشی هم پاک کنی تا کارَت کار شود!
دمشق که رسیدیم، مهدیِ خودمان سر باند بود و تا مرا دید به لیچاری بداهه و غلیظ نوازشم کرد که «چه مال بدی بودی که نرفته برگشتی بیخ ریش خودمان» و دست انداخت و بغل کردیم هم را و افسر امنیت پرواز که دید با رئیس خط دوست و رفیقم آمد به عذرخواهی که نگذاشتم قصه تلخ شود و با او به شیوه عربها دست دادیم و کله به کله زدیم و هوا را ماچ کردیم که یعنی «خیلی رفیقیم» و کدورتی نیست و فیلان. بعدش هم کلت کمریش را در آورد و تیرشمار و خشاب پُر تحویلش داد به مهدی و رفت سیِ کارش.
آن روز هم با مهدی و همکارانش با همان ون که داشتند برگشتیم شهر و شب نشده ابوهادی تماس گرفت که هم معذرت بخواهد و هم بگوید «صبح فردا ماشین میفرستم دنبالت که زمینی بیائی بوکمال» و قصه ابومرزوق را که شنید، گفت «صبح هر رانندهای که آمد دنبالت عکسش را بگیر و برایم بفرست، تائید بود میگویم سوار شی بیایی.»
صبحش، رانندهای که گفته بود سر وقت آمد و ماشین به راهی داشت و بنا بود هشت ساعت یک کله برانَد تا برسیم بوکمال. طبق قرار عکسش را گرفتم و فرستادم به ابوهادی و okی نثار عکس کرد و سوار شدیم به تاخت سمت «ریفِ» دمشق و بعدش اتوبان حُمص که راه دراز رسیدن به شرق را کوتاه کنیم.
جالب بود هر قدر که از هسته مرکزی دمشق فاصله میگرفتیم ضربآهنگ خرابیها و آوارها و آثار جنگ رخ بیشتری داشتند و کمکم میشد فهمید که سرزمین جنگزده که میگویند یعنی چه؟
شیشههای شکسته و خاک گرفتهی پنجرهها داد میزدند که از خیلی سال پیش «امنیت» طوری رفته که نمیصرفد جامهای شکسته را نو کنی و این چنین است که پنجرهها به شکستگی شیشههای خاک گرفته، خو گرفتهاند.
راننده که همزمان با ماشین، استارت زبانش هم زده شده بود و در آن کلهی سحر، یکریز حرف میزد و خدا را شکر عقلم رسید که همان اولش ندید بَدید بازی در نیاوردم که لو بدهم عربی حالیم میشود که اگر لو میرفت باید یکریز به خاطراتش از حاج محسن و حاج رمضان و حاج سلام و الباقی حجاج گوش میدادم و تائید و تحسینش میکردم.
به طرز دست و پا شکستهای حالیش کردم که «تَعبان[۱۳]» و «نُعسان[۱۴]»م و بیآنکه منتظر تائیدش بمانم، پشتی صندلی را خواباندم و چشم روی هم گذاشتم که «بخوابم» مثلا.
از خدا پنهان نیست و از شما هم نباشد، زورم میآمد تجربه سِیرِ زمینی در سرزمین سوریه را مفت مفت از دست بدهم و زیرچشمی به نحوی که لو نرود نخوابیدهام، جاده و دشت و کوه و صحراهای پیشِ رو را میکاویدم.
جادهها خالی، پر از چاله و جای توپ و خمپاره که یا با خاک پر شده بود و یا با نخاله و یا با هیچ کدام، استراحتگاه و پمپ بنزین و قهوهخانه خیلی خیلی کم و آنهم در نزدیکی شهرها و البته خالی از مسافر و عابر، تیرهای فشارقوی انتقال برق که تا خود مقصد پائیدمشان و حتا یک نمونه نیافتم که شکستگی و پارگی و خلل نداشته باشد.
از یک جائی به بعد نتوانستم درازکش بمانم و بیدار! شدم. راننده که دید بیدار شدم، اشاره کرد به داشبورد جلوی پام و گفت «هِنا مإی و کهوَه موجود![۱۵]» یک ماگ پر از قهوهی عربی که تا درش را باز میکنم عطر تندش میپیچد زیر دماغ و حال خوب ساطع میکند و انصافاً در آن خنکای سحری، قهوه به طرز نیکوئی میچسبید. رفاقت قهوهایمان که شکل گرفت، دوباره رفت سراغ خاطراتی که از حاج رمضان و حاج مغنی و حاج صالح و حاج عامر داشت و اعتراف میکنم «حتا یکی از این اسمها را به عمرم نشنیده بودم» و او خیال میکرد که لااقل با نصف این حاجیها رفاقتِ جینگ دارم و مقصود از این ردیف کردن اسامی این بود که؛ تک به تکشان را با همین «میتسوبیشی» که تو الان سوارشی از حلب بردهام به لاذقیه و از حسکه به نُبُل الزهرا و کجا و کجا. لابد به خاطر اینکه حالیم کند بدانم و آگاه شوم که «صندلیای که الان رویش به لَم خوابیدهای، قبل از من، مَرکب چه فرماندهان و سردارانی بوده است!»
وقتی اینترنت نداشته باشی، باید برگردی به تنظیمات قبل از گرفتار شدنمان به ابزارهای موبایلی و راه و باقیماندهاش را از روی تابلوها و حدسیات و ساعت، محاسبه کنی. به همان محاسبات نفتیِ آنالوگِ غیر اندرویدی حساب کردم لابد «حُمص» را رد کردهایم و الان با توجه به سمت تابش آفتاب و سایههای روی زمین باید رویمان به سمت شرق باید باشد.
همچنان هیچ دکل برق فشار قویای ندیدم که یکجایش آسیب نخورده باشد و همچنان برهوت و همچنان راننده داشت از خاطرات حجاجی میگفت که یکیش فرمانده «فاطمیون» افغانستان بوده و آن دیگری از «حشد الشعبی» عراق و آن سومی از بچههای «فیلَق القدس[۱۶]» ایران.
از کنار قبرستانی رد میشویم که قبورش معماری بسیار زیبائی دارند. چینههائی با سنگهای تراش نخورده، عین ابنیهی اطراف مسجد الاقصی و انگار در شعاع اقصی، حتا سنگها هم زیباتر و پربرکت و وجیهترند.
راننده اشاره میکند به صندلی پشتی و بر که میگردم، کلاشینکوف روی ضامنی میبینم که بند سبز رنگی دارد. میگوید «برش دار و از ضامن خارجش کن و بگیر دستت. حواست هم باشد که از ماشینهای روبرو اگر تیری انداختند، جوابشان را بدهی! تا فکر نکنند مسلح نیستیم» و بعد در کمال بیخیالی دست میبرد از جالیوانی جلوی دنده، ماگ پر از قهوهاش را برمیدارد و جرعهای سر میکشد. بیآنکه تلخیش ردی در چهره آفتاب سوخته و خستهاش بگذارد… .
[۱] چفیه. شال عربی.
[۲] ماشینت رو کجا پارک کردی؟
[۳] خیلی دور نیست. یه کمی جلوتر. پشت سالن حجاج
[۴] ماشینت چیه؟
[۵] وانت. در شام و عراق، به ماشینهای باری شش چرخ «عَنتر» و به باریهای کوچکتر از آن، «مینی عَنتر» میگویند.
[۶] آن سال که من سوریه رفتم، چندین و چند سال بود عربستان جلوی عزیمت حجاج سوری به سرزمین وحی را سد کرده بود و عملا سالن حج فرودگاه دمشق بلااستفاده رها شده بود.
[۷] ضربالمثلی ترکی. وقتی کسی از بلائی حتمی رها شود، بهش میگویند لابد مادرت سر سجاده نماز مشغول دعا به جانت بوده که این بلا ازت برگشته است.
[۸] ایست بازرسی
[۹] داعشیها.
[۱۰] فرودگاه
[۱۱] شهر من خوی، در شمال غربی ایران، نزدیک مرز ترکیه، یکی از شهرهای زیبای استان آذربایجانغربی است.
[۱۲] عکاسی ممنوع است!
[۱۳] خسته
[۱۴] خوابآلو
[۱۵] اینجا برایت آب و قهوه گذاشتهام. (جالب است که در سوریه و لبنان، هیچ جا قهوه را خالی خالی نمیخورند و آبِ فراوان میگذارند تنگش. لابد بخاطر آنکه قهوههای عربی، بسیار بسیار تلخ دم میشوند.)
[۱۶] سپاه قدس.

دیدگاهها
…
و این چنین است که پنجرهها به شکستگی شیشههای خاک گرفته، خو گرفتهاند…
و حقا که “امنیت” چه گرانبها نعمتی است…