آدم‌های خوب شهر/ ۳

با قناعت از همان مستمریِ بخور و نمیری که آب باریکه‌ایست برای گذران زندگی چند سر عائله و رتق و فتق امور جاری، هنوز بعدِ این‌همه سال که از جنگ گذشته و کم‌کم یاد شب‌های جمعه و زیارت شهدا و تجدید دیدارها از یاد خیلی‌هامان رفته، سالی یکی دو نوبت به قصد قربت و برای …

آدم‌های خوب شهر/ ۲

در جواب جوانکِ مشتری کت و شلوارِ نونوار پوش که معلوم بود تازه زن گرفته‌ و در به در دنبال جور کردن سور و ساط عروسی و اسباب تشکیل سقفِ مشترک و جلوس در ظل آن است، دست برد به جیب بغل کتِ مندرسش و با تحکم دفترچه‌ی اقساط مؤسسه‌ی خیریه‌ی اسلامی را در آورد …

آدم‌های خوب شهر/ ۱

در خلوتیِ صبح، قبل از آن‌که میدان پرِ آدم و ماشین و ارابه و میوه فروش و علاف شود، تاکسی زهوار درفته‌اش را نگه داشته بود مقابل مسجد در گوشه‌ای از میدان و با نایلونی پر از ارزن رفته بود روی تپه مانند وسط میدان که قدیم‌تر مجمسه‌ی آهوئی بالایش کاشته بودند. با وسواس کارتنِ …

دست از طلب ندارم تا کام من برآید…

یک‌هو وسط حرف‌های کاملن بی‌ربطی که نه به جنگ راه داشت و نه به یهود و اشغال‌گری ختم می‌شد، در آمد که زنده‌ام فقط به عشق نبرد با یهود و ریختن خون پلیدترین قوم تاریخ و زدودن ننگ اسرائیل از صفحه‌ی جغرافیا و صحنه‌ی جهان +. و گفت این تنها آرزوئی است که حسرت برآورده …

هو الشهید

اما تو که بر دامنه‌ی آتش‌فشان منزل گرفته‌ای؛ باید بدانی که چگونه می‌توان زیر فوران آتش زیست!؟ ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است، چرا که مرغ عشق ققنوس است که در آتش می‌زید نه آن‌که رنگین کمان بپوشد و در بوستان‌های عافیت، شکّر می‌خورد و شکّرشکنی می‌کند. مگر سوخته دلی و …

به کجا چنین شتابان؟!

حضرات روسای محترم و قدرت‌مند قوا در معرکه‌ای که راه انداخته‌اید و هر کدام ساز خود می‌زنید و حیا را خورده‌اید و آبرو را قی کرده‌اید و فارغ از هزار و یک درد و مشکل و گره مردمی که ولیِّ نعمت مقام شمایند و خلعت ریاست را به قامت جنابتان دوخته‌اند، مچ در مچِ هم، …

استوار برعهدی که بستیم!

بر روی بال ملائک با گام‌های مصمم و استوار با ایمان به راهی که میراث بزرگ پدران‌مان است با قلبی آکنده از عشق به سه رنگ مقدس پرچم و لفظ جلاله‌ی نقش بسته بر قلب آن و آن بیست و دو الله اکبر حاشیه‌ی سرخ و سبزش با صلابت و غیرت و همیت با قصد …

دکتر!

با کله‌ی صاف و شکمِ نیم برآمده و پیراهنِ سفیدی آستین کوتاه در سیف و شتا! و سیبیل‌های عین قیطان کش آمده، بیش‌تر شکل قصاب‌های دلالِ میدانِ دواب است تا دکتر. ولی هم‌کارها دکتر صدایش می‌زنند. شب کار و صبح کار و عصر کار است. عین آن پیرمردهای مسجد نشین که سر و ته‌شان را …

غریبِ آشنا

این سال‌ها بس که نبوده‌ای چشم‌مان فقط انتظار بلد شده و خیره ماندن به راه. هیچ نوری در قاب چشم‌هامان نروئیده و هیچ تصویری میهمان چهارچوبش نشده و هیچ بار روشن نشده. بس که نیامدی! این چشم‌ها فقط خیره ماندن می‌دانند و شوق داشتن و با اشتیاق نگریستن. بس که نبوده‌ای و بس که این …