ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا…

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ … هنوز شعبان نیامده، دلم هوای تو را کرده. دل ناماندگار بی درمان که شعبان و رمضان و جمادی سرش نمی شود! باید بداند و نمی داند که شعبانیه را کِی باید خواند. هی بهانه ی تو را …

ساقیا برخیز و در ده جام را…

شب اردی بهشتی بهشتی که سرازیر در نهر نسیم شمال است قدم های آهسته و پر آبله نگاه مشتاق و پر جاذبه با لهجه ی شیرینی که داد می زد این جا، دریا، ماهی، صدف و شن های ساحلی همه مال من اند اثر جاویدان شب پدرامی بود که با تو آرام شد… ساقیا پیمانه …

روایت بعثت دیگرباره انسان…

ساختمان قدیمی آلاچیقی که برای دل خودت و تنهائی هایت ساخته بودی تونل سبز وسط محوطه و کنار آلاچیق که کشیده شده تا خود ساختمان تدوین و تولید… عکس های تو با ژست های معروفت و سر فیلم برداری ها که راه به راه گیر می کنند توی قاب چشم آدم و با وجود این …

پیرمرد فیس بوکی

تا بوده، بیرون نمایشگاه کتاب مصلی، هر بساطی که بوده مال چیبس و پفک فروشی بوده و دکه ی تشخیص فوری فشار خون و تناسب قد و وزن و چادر گاج و گنج آزمون و تخفیفات ویژه ی قلم چی… و مرکز ملی! پاسخ به سوالات شرعی… اما نمایشگاه ربع قرنی امسال، پیرمردی داشت با …

بهار بی تو

گفته بودی که با بهار برمیگردی بهار آمد و باران آورد و تو را نیاورد… من ِ بی تو بین بهار ِ اردی بهشتی که همه را دارد الا تو غریب ترین بیدم که باد به خود دیده می لرزم می ترسم و می انگارم اگر نیائی باد مرا با خود خواهد برد… یا حضرت …

ضیافتِ خواندن

اردی بهشت تهران بارانی ترافیک منتهی به مصلی داد و بیداد دادزن های حوالی نمایشگاه یک بطری آب معدنی تگری که اگر بین ترافیک و ازدحام و گرمای شبستان ها نباشد کار تشنه گی ات با کرام الکاتبین است کیف های تبلیغاتی گاج و گنج آزمون و نشر مرکز به دست بازگشتگان از ضیافت کتاب …

تصدق

…آمده بود به رسم جمعه هائی که اینجاست، سر به ما بزند. داخل که شد، قبل من چشمش خورد به صندوق صدقه ی روی کِیس و یادش افتاد صدقه ی امروزش را نداده. دست کرد توی جیبش و خردترین پولی را که داشت در آورد و چرخاند دور سر خودش و زیر لب چیزی گفت …

قصه ی یک راه ِ طی شده

تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم …

ما جمعه را به عشق تو تعطیل کرده ایم…

هر جمعه که می رسد ته ِ ته ِ دلم انگار چشمه ای جوشانده باشی جوانه ی اُمیدِ هزار بار یأس شده ام، دو باره و هزار بار می روید که ای کاش این جمعه شکل هیچ جمعه ای نباشد که تا به حال آمده و تو را نیاورده و رفته… و ای کاش تا …