عقل سرخ

حالا هزاری هم کتاب دور و برم جمع کنم که مثلا آمادگی قبل سفر داشته باشم … هزاری هم تاریخ و تحلیل عاشورا بلد!!! باشم …! قریب به محال است بفهمم این که گفت: کربلا حرم حق است و جز اهل حقیقت را در حرم حق راه نیست… یعنی چه؟! می گویم؛ اصلن من چه …

جان زِ تن رفتگان، سوی تن آید …

-سرمیهماندار از مسافران خواهش می‌کند در مدت پرواز از سردادن هرگونه شعار خودداری کنند. -خبرنگاران خارجی همگی از این سفر صحبت می‌کنند. آنها جدی یا شوخی روی سینه خود علامت صلیب می‌کشند. قبل از اینکه امام برای آنها پیام بفرستد که این سفر خطرناک است، تعداد آنها به ۶۰۰ نفر می‌رسید؛ ولی بعد از این …

به خانه بر می گردیم.

هزار و سیصد و شصت و نه سال از افشای سِر، بر بالای نِی گذشته است. از هزار و سیصد و شصت و نه سال پیش تا الان، سر مبارک امام بر بالا بلندای نِی، مثال آن مصباح هدایت و فانوس ِ « راه » نمای کشتی بلا زده ی جان ها و جهان هاست …

جماعت عزب اوغلی

از قرار مسموع باز هم این اداره ملی جوان ها، باز هم غیرت کرده یک طرحی از خودش نوشته تا جماعت عزب اوغلی را یک جوری دست به سر بکنند تا انشاءالله کی بشود که خانه حالا مجانی نشده، لااقل ارزان بشود. حالا اینکه این پسرها و دخترهای امروز بیایند و از این کارها که …

خانه ای بر روی تار

آنانکه جز از خدای ذوالجلال تکیه گاهی برگزینند، عنکبوتی را می مانند که از تار نازک خود خانه سازد و سست بنیاد ترین خانه ها، خانه ی عنکبوت است. اگر(!!!) بدانند…* دیدید که راست می گفت: اسرائیل از خانه ی عنکبوت سست تر است! *. سوره ی مبارکه ی عنکبوت. آیه ی یکّم

میوه ی رسیده ی پیروزی

ما استراتژی نبرد رو یا بلد نیستیم یا یادمون ندادن. واسه ی همین هم هست که اگه کل حرفائی رو که تو این دو سه هفته از مصاحبه شونده های صدا و سیما شنیدیم رو ÷یاده کنیم رو کاغذ، همه ی حرفها و جملات خلاصه میشن تو مرگ بر آمریکا و اسرائیل و محکوم کردن …

کفش ها

کافه پیانوی فرهاد جعفری را می خواندم. آنجایش را که نوشته: خیلی وقت است کفش جفتی خدا هزار تومن پایش نکرده و از این جوراب های سه جفت هزار تومن می پوشد که مدام به آدم احساس جلفی و سبکی می دهند و هیچ جور وادارت نمی کند که آرام و سنگین راه بروی … …

ترسم تو بیائی و من آن روز نباشم.

روزیکه خواهی آمد از کوچه های باران … نمی دانم که هستم یا نه! شاید … که بیائی و من آن روز نباشم! اما می دانم که می آئی… در نایاب ترین ثانیه هائی که ساعتهای دیواری قدیمی تجربه خواند کرد! در لابلای بوی خوش اقاقی ها و آواز پر جبرئیل … می دانم که …

او، هنوز … خداست!

آورده اند که شیخی در بیابانی شیطان را دید که باریتعالی را ستایش می کرد . شیخ متعجب از او پرسید : – ای ابلیس تو که سر از بندگی باریتعالی برداشته ای ، این ستایش دیگر چیست ؟ شیطان رو به آسمان کرد و گفت: – آری ، من دیگر بنده نیستم ، اما …

زحمت!

الو؟! سلام. چطوری حسین؟ – سلام. قربانت. تو خوبی؟ … ببین!‌ تلفن خونه ی شهید حاجی حسینلو رو داری بهم بدی؟ – آره! یادداشت کن؛ دویست و چهل و چهار، صفر، ششصد و…. صبر کن بذار بنویسم…. منزل ِ‌ «آقای حاجی حسینلو» … یه بار دیگه شماره رو بگو … – « آقای حاجی حسینلو …