نکاتی در خصوص مضجع منور حضرت رضا علیه السلام: در سال ۲۰۳ و به قولى ۲۰۲ هجرى قمرى که حضرت رضا علیه السلام در طوس به شهادت رسیدند بدن مطهر آن امام همام را در باغ حمید بن قحطبه و در کنار قبر هارون خلیفه عباسى به خاک سپردند و نخستین بناى حرم مطهر همان …
بگذار با صدای بلند بگویم بگذار داد بزنم که همه بشنوند صدای بنده ی از همه جا بریده ی تو را که : ««انت اکرم من ان تضیع من ربیته»» این یعنی اینکه ؛ تو بزرگتر از آنی که کوچکترین بنده ات را به زمین بزنی شان تو اجل از کارهای بچه گانه من است …
توکل خونم آمده پائین این را،ماشین خاک گرفته ام می گوید که شانزده روز بود از تو گاراژ بیرون نیامده بود … پیرسال تر ها البته به تحسین و تقدیس احتیاط کاری ام می گفتند که خوب کاری می کنی ماشین بدون بیمه سوار نمی شوی. نمی دانستند البته و هی چرا می کردند که …
من … رنج تو ام ! می دانم …!می دانی!!!* * شعر مرحوم علی صفائی پا نوشت: آقا اجازه! ما دلمان تنگ می شود…
کله سحر بود و من عزم جزم کرده بودم برای نان داغ برای یک صبحانه ی مفصل پائیزی. پیرمرد بود و کم کمک پشتش از سختی دنیا خم شده بود. همانطور که داشت می گذشت با خود زمزمه می کرد که ببین چه مصالحی صرف این چند روزه دنیا می کنند… برای مسافرخانه ای که …
آقای سید هادی خسروشاهی یکی از کسانی است که اگر تاریخ سیاسی ایران را مرور کنیم، تقریباً از ۶۰ سال پیش تاکنون همواره در حوزه ی سیاست و فرهنگ نام آور بوده است. هنوز هم خوشبختانه خیلی سرحال است و از طنز هم بی نصیب نیست. آن وقت ها گاهی در گل آقا هم به …
حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب محبتى اوْرکلردن قازدیریب قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا باریشیغى بلشدیریب قانینا هر سال پائیز که می آید ناگاهان دلم راست می …
ترس برم داشت. امشب نمی دانم برای چه ،یهو ته دلم خالی شد… ترسیدماز این که شاید … نتوانم عاشق شوم. ترسیدم ،همه شان،همی ی آن ها! لای سطرهای بهم فشرده ی کتابها بمانند الی الابد. می ترسم هنوز … می ترسم این یکی هم مقدمه ی امتحان دشوار دیگری باشد. هان؛ تو که ان …
جویند همه هلال و من ابرویت گیرند همه روزه و من گیسویت از جمله ی این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است و آن هم رویت … یک هفته از جشن بزرگ سپاس می گذشت و من هنوز خمار آن باده سربسته بودم… امروز تازه باورم شد که رمضان … باز! رفته است.
روزگاری معلمم بود … آمده بود مثلا بپرسد که کتاب فلان را دارم و می تواند امانت بگیردش یانه. دست دست می کرد برای گفتن آن نمی دانم چه. وقت خداحافظی، انگار تازه یادش آمده باشد … گفت:راستی ،می دانی که بخشنامه کرده بودند به مدارس که برای هفته ی دفاع مقدس ایثارگری چیزی بیاورند …
