فرماندهشان سپرده بود: مرخصی که میروید، بروید دیدار خانوادهی شهداء. سرِ همین وقتی از منطقه برمیگشت، لباس عوض میکرد و قبل از همه میآمد خانهی دخترعمویش که تازهگیها شوهرش شهید شده بود. چهار زانو مینشست کنج اتاق و سرش را میانداخت پائین و حال و احوال میکرد و از کم و کسریها میپرسید و از …
خریدن کت و شلوار صد هزار تومانی برای مثلِ او که در ضرب و تقسیم مخارج روزمرهاش درجا میزند، دو ماه مقدمه و پرسوجو و سبک و سنگین دارد و روز خرید، او نه آن است که توانا باشد صد تومان را یکجا کارت بکشد و کت و شلوار را در کاور تحویل بگیرد و …
نصف شب بود که زنگ زد. مثل همیشهی خدا که آخر شبها سرش خلوت میشود و یادش میافتد کسی اینجا منتظرش است و آمد که هم را ببینیم. همین دیدارهای نصف شبانه با اهل دلی که او باشد، ولو ساعتِ دو از نیمهی شب گذشته هم غنیمتی است و میشود حرف شنید و حرف آموخت …
ارواح بندهگان خوبِ خدا بعد از رها شدن از قید مادیات توانائیهای بیشتری دارند؛ دعا میکنند، دستگیری میکنند، هدایت میکنند… ان شا الله برکات آقای خوشوقت هم برای ما استمرار داشته باشد… – – – – حضرت آقا. بیت مرحوم آیتالله خوشوقت +
چشمهایش جائی را نمیدید. ولی میگفتند هر ترم شاگرد اول کلاس میشود. از روستائی در دوردستِ شهر، با رفیقی که همیشهی خدا دستش را در بازوی او میانداخت، آمده بودند شهر که لیسانس و فوق لیسانس و دکترای کشاورزی بگیرند و برگردند به همان روستای دوردست و زنگار کشت و زرعِ سنتی از روی روستایشان …
میگفتند کمر ننه حسن از وقتی خبر شهادت پسرش را شنید خم شد. پیرزن با آن دامن گلدار بلند و چوبی که جای عصا دست میگرفت و چهرهی آفتاب سوختهاش و خطوط عمیق صورت و پیشانیاش، مهربان و صبور و امیدوار، با آن قامتِ دو تا ایستاد پشت پسرِ پسرش و به ناز او چرخید …
اسمش برازندهی مرامیست که دارد؛ غلامعباس! پیرغلام دربار حسین است و موی سر و ریش را در راهِ محبتِ حسین سپید کرده. هر جا کار خیری بوده، پیشقدم بوده و هر قدمِ خیری که برداشته با قصدِ قربت است. حاج غلامعباس که موذنِ جماعتِ صبح و ظهر و شب است و مداح و کمیل خوانِ …
یک پراید داغان است و یک شهر پر از خیابانهای پر چاله چوله و یک رحیم که از خروسخوانِ صبح مینشیند پشت رول پراید کاربراتوریِ ۸۲ و تا حوالی نصف شب، درگیر دنده و کلاچ و راهنما و ترافیک و مسافر است. رانندهی آژانسی که گاهی حتی نهارش را هم پشت فرمان ماشینش میخورد و …
هر روز که میگذرد، سوی چشمانِ مردش کم و کمتر میشود. زن که زیر فشار زندهگی و ادارهی معاش شوهرِ کم بینا و سه پسر خردسالِ قد و نیمقد دارد طاقت از کف میدهد و شب و روز چکمه به پا و دستکش به دست، مشغول رُفتن و سُفتنِ در و دیوار و فرش و …
از حبس و نزاعِ جمعی بگیر تا شرارت و چاقوکشی و کفتربازی. ملغمهی کامل خلافهای سنگین با سیبیلی که میگفت آنروزها تا بناگوشش کشیده میشد. بعد یک عمر علافی و سربههوائی و زندان و نزاع و دعوا و مرافعه، وقتی ننهی خدا بیامرزش، چاره را در پایبند کردنش به زن و زندگی دیده و آستینِ …
