در زندان؛ در محفل رندان

(این یادداشت برای ۴ سال پیش است و امروز از آرشیوی که خبر از بودنش نداشتم، پیدا شد و برای دلِ خودم، مجددا منتشر می‌شود. همان وقت البته میثم رشیدی مهرآبادی، آن‌را در صفحه کتابِ روزنامه جام جم منتشر کرده بود.)
سومین باری بود که پایم به زندان باز می‌شد. دو بارِ اولش را به همراه والی و موالی‌های وقت رفته بودیم برای سرکشی و بازدید و همراهی در انجام دیدارهائی که معمولا والیان در روزهای اول ولایت‌شان انجام می‌دهند و طبعا چون با اطلاع و قرار قبلی‌ست، حتا محیط‌های خشنی مثل زندان هم پیراسته و آراسته و همه چی آروم و گل و بلبل به سمع و نظر و حضور والی می‌رسد و دیدار که تمام شد، اوضاع به نظم! سابق برمی‌گردد و دیدار بعدی می‌ماند به وعده‌ی بعدی‌ای که والی عوض شود یا اتفاق غیرمترقبه‌ای حادث شود و الخ.

غرض، دو هفته پیش وقت در معیت حضرت والی جدید شهر و تنی چند از مسئولان شهرستان رفته بودیم بازدید زندان مرکزی شهر و از قضا هادی درستی که از قضا رئیس اداره کتابخانه‌های عمومی شهرست هم باهامان بود و همان‌جا ایده‌ی برگزاری جلسه معرفی کتاب در زندان برای زندانی‌ها بطور هم‌زمان جرقه زد در ذهن هادی و من و بی‌آنکه نور و کورسوئی از جرقه‌ی تولید شده را نشان کسی از کت و شلوارپوشان رسمیِ عصا قورت داده‌ی جمعِ همراه بدهیم، بازدید را برگزار کردیم و هرکس سر در گریبان خویش، برگشت سر کار خود و یکی دو روز بعدش که من و هادی هم را دیدیم، گشتیم بین کتاب‌های خوانده و نخوانده‌مان، گزینه مناسب پیدا کنیم برای زندان و جمع زندانیانی که در داخل برج و باروی زندان به‌شان “مددجویان محترم” می‌گویند.

خیلی طول نکشید که رسیدیم به “ویولون زن روی پل” و این کتاب از هر حیث مناسب محیط زندان بود. راوی کتاب، عمو خسرو که در خورجین سوابقش هر تر و خشکی را باهم داشت، در ویولون زن روی پل، که جام جم آن‌را در عهد مهدی قزلی چاپ کرده و الان روی پله‌ی چاپ سی‌ام ایستاده، از راهِ رفته‌ای به انتهای ظلمت سخن گفته و تجربه‌ای شخصی و زیسته از هرمان و نیستی را روایت کرده است.

حُسن کتاب این است که اولا راوی قلم قدرتمندی در روایت کردن و حافظه‌ی پرقوه‌ای در بیاد آوردن جزئیات اعتیاد سی ساله‌اش دارد و ثانیا تا تهِ همه‌ی تاریکی‌های حول و حوش اعتیاد را رفته و زیسته و برگشته و در کتابش دارد از یک راهِ رفته حرف می‌زند و چون خودش و تجربه‌اش هر دو اصل جنس‌اند، حرفش عین موشک نقطه‌زن درست به جائی که باید می‌خورد.

قرار زندان رفتن‌مان چهارشنبه بود و قضا را آن‌روز همه‌ی آن‌ها که جواز امضای ذیل اوراق شهرداری خوی را داشتند به جهت ماموریتی از پیش گفته نشده، از شهردار و باقی معاونین بغیر از من، عازم ارومیه بودند و نه می‌شد هماهنگی‌های حفاظتی ورود به زندان را به روزی دیگر موکول کرد و نه می‌شد تبلت و اینترنت برد داخل اندرزگاه که حین جلسه، زیر اوراق و مکاتبات صادره و وارده به شهرداری را امضای الکترونیکی کرد و نه می‌شد جلسه را نرفت!

الغرض قرارمان ساعت ۱۰ صبح بود و اداره غلغله بود و هی دم به دقیقه هادی و رئیس زندان و باقی همراهان که هادی براشان مجوز ورود به بند گرفته بود زنگ می‌زدند و باران قشنگی هم می‌بارید و کار و امضا و خط و ربط را ول کردم و گازش را گرفتم تا زندان.

تا من برسم هادی و دوستان رفته بودند تو و سرباز دم “قفل اول” قبل از بند، مگر مجاب می‌شد کسی که ایستاده زیر باران و عن‌قریب است عین موشِ آب کشیده شود، میهمان زندان است و مگر اصلا زندان جای مهمانی و مهمان بازیست؟

لنگه همین سوال را افسر نگهبانِ قبلِ “قفل دوم” پرسید و به طرز تفیفیش عقاید گونه‌ای پرسید «اصلا شما که بخاطر کتاب آمده‌ای زندان، شغلت چیست؟» و سرسری گفتم «بهترین کاری که تا کنون داشته‌ام، کتاب خواندن بوده!» و بعدش تفتیش بدنی شدم که عاری از هر گونه تیزی و تلخکی و موبایل و غیره بروم تو.

کتابخانه‌های عمومی خوی و زندان، یک کتابخانه مشترک دارند داخل بند عمومی و جلسه با زندانیان خلاف سنگین بند دو در محوطه همان کتابخانه بود. شعبان خلیلی که دیرسالیست رفیقیم و کارمند زندان است، قرآن حزین و قشنگی خواند از آیات سوره دهر و روحانی زندان که قضا را آخوند مسجد محل‌مان هم هست، آمد مرا معرفی کند، گفت که «همه‌تان لابد اسم پادگان شهید شرفخانلو را شنیده‌اید!» و مددجویان محترم اما اکثرا خمارِ جمع سر جنباندند که «آره» و شیخ ادامه داد «این حسینِ آن شهید شرفخانلوست» و مددجویان محترم که داشت کم‌کم چرت‌شان جر می‌خورد، از شوق دیدار آدمی به این مهمی! کف مرتبی زدند و به این سان، خفته‌ها هم بیدار شدند و تیرخلاص را وقتی خوردند که شیخ گفت «حاج حسین! که لابد او را در تلویزیون هم دیده‌اید، معاون شهردار خوی هم هست!» و کف دوم، مرتب‌تر و بلندتر و طولانی‌تر ختم شد!

ترمزِ تذکر را نمی‌زدم، شیخ تا تشریح عنوان پایان نامه‌ی در دست دفاعم هم جلو می‌رفت لابد. رفتم پشت تریبون و اول کار، گفتم با این‌که این سومین بارست پایم به زندان باز شده، اما آرزو دارم دیدار بعدی ما بیرون از این برج و بارو باشد و به زودیِ زود. آرزوئی که کف سوم را در پی داشت و جان‌ها را آماده‌ی شنیدن از تجربه‌ی عمو خسرو کرد. برای‌شان یکی دو صفحه از فصل اول کتاب را که نحوه و میزان و شدتِ آهنگ مصرف راوی را آن هم در ظهر روز هجدهم ماه مبارک شرح می‌دهد خواندم و ترجمه و توضیح پیوستش کردم و حالا ۴ ۵ تا از آخر مجلسی‌ها که خمیازه یادشان رفته بود، دو زانو شدند از شگفتی میزان مصرف این آدم در یک وعده!

و شرح دادم که این آدم با این مشخصات و این شدت مصرف، یک روز برگشت و شما در اوقات اکثرا فراغت‌تان در زندان، کتاب را بخوانید بلکه‌م تجربه خسروانیِ خسرو باباخانی را تکرار کنید.

جلسه که تمام شد، یکی‌شان آمد و می‌گفت فوق دیپلم ادبیات است، با کاغذکی در دست که رویش اسم دو کتاب را نوشته بود و می‌خواست سری بعد که آمدیم برایش بیاوریم. یکی دیگرشان آمد برای باز کردن گرهی که در شهرداری منطقه یک ما دارد و آن دیگری به شِکوه و گله که «تو با دادستان رفیقی، جای این ژانگولربازی‌ها به‌ش بگو یک ماه زودتر مرا خلاص کند!»

کاش فرصت زیاد بود و مجال هم‌نشینی و هم‌سخنی با ساکنین گورستانِ زندگان فراخ‌تر می‌شد… . اما مجال میهمانی و ازدحام ارباب رجوع شهرداری مانع شد… . برگشتم. از قفل دوم و اول که داشتم به سوی بیرون می‌آمدم، فکر کردم، کاش مجبور و محبوس در جائی بودم که فرصت مطالعه، قطار کتاب‌های هنوز نخوانده‌ام را کوتاه‌تر می‌کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *