۱.یک جمعه مانده به جمعهی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ در بوکمال سوریه مهمانِ فرمانده تیپ حیدریون بودم و او مثل همهی عربها که مهماننوازند و هرچه دارند در آنِ اول پیشکش میکنند، همان لدیالورود دستم را گرفت و مرا برد خانه خودش. خانه که میگویم، ساختمانی دو طبقه که به شکلی کاملا عربی با سرسرهای بزرگ که دور تا دورش را با مبل دورچین کرده بودند و گوش تا گوش اتاق مبله بود و از خانه بودن فقط حمام و آشپزخانه و نشیمن را داشت و عائلهای در آن زندگی نمیکردند و اثاثِ خانه، اگرچه مندرس و زهورا در رفته، مخدهای بود برای استراحتی ولو چند دقیقهای برای رزمندگانی که میآمدند یک تُکِ پا فرمانده را ببیند و هماهنگیای بکنند و بروند سر پستشان.
عمارت، یک اتاق کوچک داشت که خصوصیتر بود و همه را به آنجا راه نبود، برای استراحت ابوکرار و البته جلسات محرمانه درنظر گرفته شده بود و باقیِ خانه در اختیار هر کسی بود که اسم رمز داشت و از پست نگهبانی سر کوچه میتوانست عبور کند و خانه با فاصلهی کمی در حاشیه رود فرات بود و آنسوی رودخانه، پایگاه آمریکائیها؛ طوریکه از پشت بام خانه، بیرق آمریکائیها با چشم غیرمسلح قابل رویت بود.
آن چند روزی که مهمان ابوکرار بودم تا منتهی الیه پلِ تخریب شدهای که دو سوی فرات را روزگاری به هم وصل میکرد رفته بودم و همانجا بود که لابلای حرفها، بیآنکه قصدی برای استراق سمع داشته باشم، معلومم شده بود اسرائیلیها آمدهاند در پایگاه مقابل و برای شنودشان نیاز به لبنانیهائی داریم که عبری بلد باشند و میدانستم منظور از لبنانی یعنی بچههای حزب الله و میدانستم که آنها در رزم، خاصه با ارتش یهودی، یک سر و گردن بالاتر از بقیهاند.
گذشت تا جمعه شد و شبش ابوکرار هیئت داشت و وسط هیئت وقتی چراغها را کم کرده بودند، دیدم که چند نفر آمدند و خزیدند توی جمعیت. مجلس که تمام شد و چراغها را برگرداندند بُراق شدم توی صورت تازه واردها. خوش قد و قامت با پوستی شفاف و سر و ریش کوتاه و چشمهای آبی. انگار که خدا بخواهد سهم از زیبائی را به اینان دو سه برابر بدهد؛ رزمندگان حزبالله که در پوشش هیئت آمده بودند داخل و قرار بود در اتاق ملاقاتهای خصوصی ابوکرار، دم و دستگاه شنودشان را علم کنند برای رصد تحرکات عبری. کسی هم نمیگفت باز معلوم بود این دو سه سرو قامتِ زیبا رو، از مملکتی آمدهاند که وسط پرچمش با «سَرو» زینت شده است. روی بازوی راست یکیشان با خط نستعلیق زیبائی تتو شده بود «بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِین»[۱]
نه فقط من که ذوق دیدار بچه محلهای «سیدحسن» را دارم و در دلم نور امید رُسته، که همه در مقر ابوکرار میدانند که این دو سه سروِ سُهی[۲] به دو سه روز نکشیده، دمار از روزگار جهودِ آن سوی فرات در خواهند آورد و دوشنبهاش جنگال[۳] جوانان لبنانی چنان پنجه در چنگال پایگاه روبروئی انداخت که آفتاب نزده، اولین پهبادشان بالا سرمان آمد به ترکاندن بمبی صوتی که «سروها» گفتند تیر اخطار است و شیوهی ارتش عبری وقتی که ترس از تلفات گرفتن دارد و کار به تیر بعدی نکشید و ظهر نشده، «سروها» ابابیل شدند برای فرو کوباندنِ سجیل بر سر لشکریان فیل.
۲.جمعه بود. نیمه ماه رجب سال ۱۳۹۰ خورشیدی و احرام عمره به تن، داشتم بین صفا و مروه «سعی» میکردم. میدانید که طواف و سعی، ذکر واجب ندارند و هرکس به قدر بضاعت و ذوقی که دارد، آیات و ادعیه را قطار میکند همراه قدمهایش تا طواف و سعیش تمام شود. دور ششم سعی از سمت مروه به صفا، رسیده بودم آنجا که مهتابیهای سبز دارد. مستحب است مردها وقتی آنجا برسند حالت هروله بگیرند و پا تند کنند. پا که تند کردم رسیدم به دستهای از عمره گذاران که مردهای کاروانشان حلقه زده بودند دور زنها و همهشان پارچهی زرد متحدالشکلی روی دوش داشتند دعای فرج میخواندند و با چه لهجهی حزین و قشنگی. آنقدر نرم و روان که «جیمِ» «حجت ابن الحسن» را «ژ» میشنیدی؛ «الهم کن لولیک الحُژَّتِ ابن الحسن…». چنان زیبا که بیخیالِ استحبابِ هروله، سست شدم به همراهیشان و حیف که من فقط یک دور دیگر داشتم و آنها تازه قاطی سعی شده بودند… . لبنانی بودند. همشهریهای سید حسن و مثل او منظم و مرتب و زیبا و «شیعه». مال جنوب. لب به لب مرز اسرائیل و چقدر غبطه داشت همراهی با کسانی که خدا آنها را برای سرکوب عنادِ جهود برگزیده است… .
۳. جمعه است. ششم مهرماه ۱۴۰۳. ده روز داریم تا سالگرد حماسه ۷ اکتبر. در این ۳۵۵ روز، دچار سرعتی شگرف، هر ناممکنی ممکن شده و تمام معادلات و خطوط قرمزِ بازدارنده پاک شدهاند و حتا مجال نبوده که طرفین دعوا نفسی چاق کنند و مجالی داشته باشند برای تعریف مجدد محدودهی خطوط قرمز. روزی نیست که «جنوب» را طیارههای یهودی نکوبند و خطوط جنون را جابجا نکنند.
ته دلم قرص است که «سید» طوریش نمیشود. از جنسِ همان دلخوشی که برای «حاج قاسم» داشتیم و تنِ او را روئین میدانستیم و فکر میکردیم کسی که از این همه میدانِ خونین و از دلِ این حجم از آتش، ابراهیمطور به درآید، کجا طوریش میشود و خدا اینها را با دستِ محکمش! نگه داشته برای روز مبادا و عجبا از عقلِ محاسبهگرِ دنیا زده و صد افسوس به دلی که در این یک سال این حجم از جنایت و توحش ارتش شیطان را دیده و مشمول مروز زمانش کرده و هی زخم روی زخم، تماشا برایش عادی شده و کمکم در ملاقات روزافزون جنایت، از بمباران «بیمارستان المعمدانی» تا زنده زنده سوزاندن آورگان در چادرهای اسکان اضطراری، هنوز باورش نشده که «روز مبادا» رسیده و خدا «ذخیرهها» را رو کرده که قطار توحید از دلِ این هُرمِ آتشِ شیطانی هم! عبور کند و چه کسی لایقتر از «سید» برای این سکانداری… .
خبر پیچیده است. تلختر از چیزی که فکرش را بکنی. هیچ ذهنی آمادهی شهادت سید نیست. کسی حاضر نیست اول اسم سید «شهید» بکارد.
در سرزمین «سَرو»، سیدِ زیباروی رعنائی با لهجهی زیبای لبنانی که از شدت حلاوت، جیم را ژ تلفظ میکند به خاک افتاده است. کِی کسی گمان بکند «خاک» بتواند کوه را بپوشاند؟
ته دلم قرص است که «سید» طوریش نمیشود حتا اگر اول اسمش با «شهید» زیباتر شود… .
سرنوشت «سَرو»ها، تا ابد ایستادن است. چه در «سعی» چه در طواف و چه در جهاد… .
حالا دو سال از آن روزِ سخت و آن امتحانِ سخت گذشته است و «سعیِ سروها» در ایستادن و تاب آوردن و ماندن، تا امروز و تا ابد، مدام است.
منتشر شده در دفاع پرس
[۱] سور مبارکه هود. آیه ۸۶.
[۲] خوش قد و بالا
[۳] جنگ الکترونیک
