این حالاتى که شما در کسانى مثل امام رضواناللَّهعلیه در سنین بین هشتاد و نود سالگى مىبینید، ادامهى حالات جوانى ایشان است… بعد از ماه رمضان که انسان ایشان را مىدید، در یک دیدار و ملاقاتى که با مردم حرف مىزدند، آدم به طور محسوس مىفهمید که ایشان در این یک ماه، نورانیتر شدهاند. آدم، …
روزهی روزهای داغِ رمضانِ گرم از راه خواهد رسید. سفرهی میهمانی گسترده خواهد شد و تنفس در اتمسفر ِ ماهِ خدا، مساویِ تسبیح خواهد شد… رحمتِ خدا باز خواهد تراوید و به وسعت عالَم خواهد رسید و خدا درهای بهشت را گشودهتر خواهد پسندید و ابواب قهر و غضب و شدت و عذاب را و …
سقوطِ دولتِ به ظاهر اسلامگرای مصر و روی کار آمدن طیف سکولاری که متکی به زور ِ سر نیزهی ارتشِ به یادگار مانده از دورانِ فرعونِ سابقِ مصر عنانِ حکومتِ موقتِ مصر را به دست آورده و معرفی کسی مثل محمدالبرادعی که سابقهی اخوت و مودتش با غرب در قصهی هستهای ایران از یادها زدوده …
باید در هیاهوی اینروزهای حضراتِ جدید الانتخاب که هنوز از بادهی پیروزیِ بادآورده، مستانه میروند و هر دو سوی شمشیرشان بُــرّان است و دم از سازش و نفی ایستادگی میزنند، مثلِ مُرسی نامی به مسلخ اعتماد به یهود و نصارا میرفت که صدقِ وعدهی حقِ رهبـــر که فرموده؛ «امروز جنگ، جنگ ارادههاست! جنگِ عزمهای راسخ …
چه بگویم که غم از دل برود … چون تو بیائی!
تقصیر از من است که حتا نگاههایتان جفتِ هم است؟ تقصیر من است لبخندی که میزنی، لنگهی تبسمِ اوست؟ تقصیر ِ دلِ ناماندگار ِ بیدرمانِ من است؟
رفقایت که جا ماندهاند، هر کدام پرت شدهاند به یک طرفِ دایرهی زندگی و دچار دور ِ باطلی به اسمِ تجارت و درآمد و پول و شهرت که تنها دستآوردِ ماندنشان شده. اینروزها آدمهائی را میبینم که روزگاری نزدیکترین آدمها به تو بودهاند و امروز هیچ صنمی با تو نمیتوانند داشت! همآن بهتر که نماندی …
یکی که تو را تا به حال ندیده و هیچ تصویر و تصوری از تو ندارد و فقط چند خط از کتابت را خوانده، بیفتد پیِ یافتنِ نمرهی تلفنت و بعد اینکه پنچ نوبتِ پیدرپی زنگت بزند و در نوبتِ پنجم تلفنش را برداری و تمامِ هشت دقیقه را یک نفس انرژی و روحیه تزریقِ …
میارزید تعقیب آن یار خوش خرامی که محلت نمیگذارد و نگذاشت و پا تند کردنهایش و مداومتت و از دامت رهیدن و غیب شدنش به؛ زنده شدن خاطرات روزگار جوانیات و اشتباهاتی که سخت شیرینت بودند…؟!
حین گشت روزانهاش وقتی بلوار مقابل اداره را گز میکرده دیده که از روی صندوق عقب پرایدی داغان، کیسهی آردی سُر خورده و افتاده کف خیابان. تر و فرز کیسه را برداشته و انداخته پشت وانتش و به سرعت رفته پیِ پراید که کیسهی آردش را بدهد و هرچه گازیده و چراغ و بوق زده، …
