حرف‌های خوب؛ آدم‌های خوب/۲

به عوض خیلی دیگر از هم‌کاران که اسم‌شان در لیست قبولی‌های آزمون اخیرِ سازمان نیست و دچار دل‌هُره و یأس و ناامیدی‌اند، اسم و تفضیلاتِ ایشان هم جزءِ قبولی‌های آزمون استان و شهر خودمان است و هم لایِ قبولی‌های استان هرمزگان. اسمش را می‌خواهی بگذار شانس و بخت و اقبال، یا هر سبک و صناعت …

سو قوربان‌لاری

مغازه‌ی زرگری، شبِ عید، جای هر چیز دیگری بود الا تصاویر شهدای والفجر۸. آن‌هم روی لب تابی که فلسفه‌ی وجودی‌اش ضبط ۲۴ ساعته‌ی تحرکات جناب زرگر و مشتری‌ها و ارسالِ آنلاین آن به دائره‌ی اماکن عمومیِ ناجاست جهت کنترلِ مال‌خرها و سارقین راسته‌ی زرگران و البته استعلامِ لحظه‌ای قیمت طلا و سکه و خبرگیری از …

در انتظار بهار

الهی؛ تو را به جانِ جوانه‌های تازه از رنجِ جمودِ زمستان رها شده و در آستان شکفتن، تو را به حقِ روحی که در کالبد زمین می‌دمی و زمین خاموش را به خروش می‌افکنی، به حقِّ ساقه‌های در تکاپو برای شکوفاندن بهار به حقِّ بهاری که در جانِ جهان خواهی آمیخت، به حرمت برگِ سبزی …

ایام به کام!

برای دوستی که این روزها پیمان زنده‌گی با محبوبش را آغازید؛ آرزوی کامی جاودان و بختی به کام و سعادتی همیشگی و ایامی به عشق می‌کنم، به برکتی که در صلوات بر محمد و آل محمد مستور است. الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

تکنولوژیِ نو، لذتِ قدیم

کتاب‌های قدیمی خواندنی‌ترند! چرا؟ چون به معنای واقعی کلمه، حروف‌چینِ چاپ‌خانه، دانه به دانه، حرف‌ها را کنار هم می‌چید و تا یک صفحه تمام شود، دست و چشمش کلی لابلای خانه‌های سرب اندود میز حروف‌چینی می‌گشت و کلمه به کلمه‌ی کتاب را در هم می‌تنید. تایپ اگرچه زحمت کم و سرعت عمل بالا و قدرت …

حرف‌های خوب؛ آدم‌های خوب

همان غلامِ سال‌های سابق بود. با سیبیلِ تُنُکِ آنکارد شده و ریش سه تیغ اصلاح شده و لباسِ یک‌دست مشکی و کفشِ پاشنه خوابیده‌ی واکس خورده‌ی براق. عشقش هم همان عشق سال‌های سابق بود. محبِ فاطمه و واله‌ی ایامِ فاطمیه. آمده بود پیِ کاری برای تدارک ایام فاطمیه که بعدِ “سیزده” شروع می‌شود. پرسیدم: غلام! …

عشقت رسد به فریاد…

گفت: بهشت همین نزدیکی‌هاست. کافی‌ست دستِ اراده دراز کنی و چشمِ ارادت به اهل نظر باز کنی تا میهمان بهشتی شوی که همین نزدیکی‌هاست… . حرفش آن‌قدر یقین پشتش بود که یقین کنم که به رغم مدعیانی که منع عشق می‌کنند، جمال چهره‌ی آدم خوب‌های شهر، حجتِ موجه ماست! شاید! حتی فهمیدم که | وَ …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۴

فرمانده‌شان سپرده بود: مرخصی که می‌روید، بروید دیدار خانواده‌ی شهداء. سرِ همین وقتی از منطقه برمی‌گشت، لباس عوض می‌کرد و قبل از همه می‌آمد خانه‌ی دخترعمویش که تازه‌گی‌ها شوهرش شهید شده بود. چهار زانو می‌نشست کنج اتاق و سرش را می‌انداخت پائین و حال و احوال می‌کرد و از کم و کسری‌ها می‌پرسید و از …