شهرها روح حاکم بر مدنیت، تاریخ، آئین و فرهنگ جماعتی را که میزبانی اش می کنند را نشان می دهد. به دیده ی من هر شهری برای خود ِ خودش، رنگ و بو و طعم و تصویر خود را دارد. و این از غنای فرهنگ و تمدن ایران است که حتی دو شهر هم جوار …
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب …
چشم چپش را عمل کرده است. قبل عمل پر از اضطراب و تشویش بود. حتی می ترسید سالم از عمل بیرون نیاید و آن نیمچه نوری هم که برایش باقی مانده کور شود و عمل ظریف پیوند قرنیه ی چشم چپ، منجر به کوری کامل و دائمی اش شود. چشم، و عمل پیوند و حواشی …
ده سال پیش تر بود آن وقت که عزم کردم باَّی نحو ٍ کان! سر از کار دنیای مجازی – آن روزها هنوز اینترنت می خواندندش و واژه ی دنیای مجازی استخدام نشده بود – دربیاورم، با کلی پرس و جو و تحقیق! موفق به ابتیاع مودمی شدم که با هزار ضرب و زور و …
موسم حج است و دوستان سفر قبله، یکان یکان زنگ می زنند که حال خوش شان را با من که روزی روزگاری هم پایشان و رفیق راه شان بوده ام در بیابان های پرلهیب حجاز، به اشتراک بگذارند. دوستانی که شاید اگر نبود ایام تشریق و منی و سعی و صفا، هنوز یاد من نمی …
بسمالله الرحمن الرحیم برادر عزیز و عقل منفصل و مکمل وجود و دورِ نزدیک و دوست ارجمند، حضرت بهشتی دام عزه. مدتی است که گفت و شنود با تو رو نداد. به علاوه صدها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، در پیش داشتیم. سعی کردم یکی دو بار گزارش کوتاه و بلندی …
اسمش رضاست. کربلائی حاج رضا! از هیئتی های قدیم خوی و پای ثابت هیئات سنتی شهر و بقول ما تُرک ها؛ حسین چی است. شب، در اثنای تشکیل صفوف جماعت، محمدباقر را به کناری می کشد و با لحنی که تَه ش غروری شیرین نهفته است می گویدش که شب جمعه عازم است و این …
نوشتن، یکی از موثرترین و ماندگارترین روش های انتقال مفهوم است. خیلی حرفها را می شود با نوشتن گفت که با هیچ شیوه ی دیگری نمی توان. و هر حرف و ربطی که مانده لاجرم جائی نوشته شده و به بند نوشتار کشیده شده که ماندگار است. از کتاب آسمانی مان بگیر تا هر عهد …
آخرهای وقت اداری است. این یعنی ته مانده ی ساعتی را که باید! در محل کارت باشی را تحمل کن و در وقت معلوم! فلنگ را ببند تا باز روزی دیگر آغاز شود. سرم از صبح که آمده ام درد می کند. آنقدر بی حالم که حتی جَنَم خواندن نماز را هم ندارم و بی …
پسرک با چشمانی پر از امید و شور و بی آنکه خود را مقید آدابی کند و جوّ ورود به یک دایره ی دولتی، او را آن سان که یک پسر بچه ی دوازده سیزده ساله را می گیرد بگیرد، داخل دفترم شد. بی هیچ اذن دخولی! و جلو آمد و مردانه دست داد و …
