آقای پپسی کولا !

آقای پپسی کولا ! کاری کنید که غزه در محاصره کامل است آقای فانتا ! تو کاری کن که زمزم الحرمین کاری نمی کند اهرام مصر! خدای معبد آمون! خوابگزاران اعظم کاری کنید که من خواب سه مار سیاه دیده ام که مغز سیصد و شصت و پنج روز را در سینی ماه می بردند …

دلم می خواهد که هیچگاه صبح ندمد!

اینکه در «مثل شبِ دهمی» حسین علیه السلام راز برملا کند و بهشت را بنمایاند … اینکه سکینه ی دل خواهرش باشد … اینکه بهشت را بنمایاند … اینکه رب النوع اشک،‌ تا سحرگاهان اشک بریزد و با یاران مثل صدای بهم خوردن بال زنبورها در گراگرد کندو،‌ آرام و بی صدا با محبوب راز …

ح س ی ن

دلم لک زده برای گوشه ی دنجی هیئتی که کسی نشناسدت و کسی کاری به کارت نداشته باشد و تو باشی و خودت و یک بغل صفا از خزانه ی غیب حسین و بعد سر فرصت و از سر طیبت بنشینی و یک دل سیر گریه کنی … دلم یک بغل گریه می خواهد. یک …

حلوا به کسی دِه که محبت نچشیده ست!

آی آقائی که آب در حسرت لبهایش گرفتار حسرتی ابدیست، من – ما – هنوز گرفتار جهالت ازلی مانیم. می سوزیم. ما از تو و علم سرخی که برافراشته ای،‌ تو را می خواهیم. ما گرفتار توئیم … حلوا به کسی دِه که محبت نچشیده ست!

سر را هم نمی شود بالا گرفت!

نوشته بود: پای نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بودند:« بشتاب، ما چشم به راه تو هستیم.». نوشته بودند:« ما با تو هستیم و صد هزار شمشیر با ماست». نوشته بودند:« برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم». نوشته بودند:« میوه ها رسیده و باغها سبز شده. منتظرت …

اگرچه دیر؛ … می آید!

دهمِ برجِ دهم است. این جا برف تازه شروع شده. یعنی تا همین دی روز، هوای این جا ربطی به این موقع نداشت. نشسته ام در جائی دورتر از ریزش برف و دانه های بی نظم و ترتیب برف را می بینم که بر هم می خورند و فرو می ریزند در زمینی که تا …

در بار گاه قدس که جای ملال نیست …

باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏ باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا …

برای دو هزار و نهمین سال تولد کلمه ی خدا !

(صدای فریاد در بیابان پیچید که می گفت: « از گناهان خود توبه کنید. ملکوت خدا نزدیک است!». یحیی بود که فریاد می زد؛ یحیای تعمید دهنده. جامه ای از پشم شتر پوشیده و با کمربندی از چرم،‌ آن را به خود پیچیده بود. خوراکش چیزی نبود جز ملخ و شیره ی گیاهان صحرائی. چشمان …

شب یلدا سر مویت پری شان / مسلمانان هندویت پری شان

بگذار پائیز و دِیِ دور و دراز تا می شود سرد و دراز و دیجور باشند… بگذار، دور و درازی یلدا و سردی و سوز شبها، تا آنجا که – جا! – دارد، بتازند و خود بنمایند. بگذار مناسک درازی شب تار، جزئی از عادت مردمانِ دور از تو باشد و – ما -را تا …