حجِ اولش را بیست سال پیش و در روزهای بهاریِ سنهی هفتاد و ششِ خورشیدی به جا آورده است. حج دوم را به سال هشتاد و یک و سومین حج را بعون الله الحی القیوم بناست که امسال به جا بیاورد؛ به نیابت از امامِ حج نکرده؛ حضرت حسنِ عسکری که درود خدا بر او …
شهر قبل آنکه کارخانه در آن راه بیفتد، شهر نبود؛ دِه بود. با جمعیتی کم و مساحتی کمتر از دو سه کیلومترِ مربع. کارخانه که راه افتاد، کمکم مساحت و محیط و مناسبات رشد کردند و امروز بعد از نزدیک به نود سال که از آغاز به کارِ کارخانجات نساجی مازندران میگذرد، قائمشهر، شهری شده …
اینجا از وقتی که راه افتاد، یعنی از بهمنِ هشتاد و سه که میشود به عبارتی سیزده سال، دو سه نوبت گردگیری و نونوار سازی شده تا شده اینی که الان میبینید. آخرینش همین هفتهی پیش بود که در یک حرکت بنیادین و تحولی، به نیروی وُرد پرس مجهز و مقاوم شد و تغییراتی در …
پس از خارج شدن از مقبره لنین که اکنون منفور حاکمان #کاخ_کرملین است، به سوی محوطهای در کنار دیوار بلند این کاخ راه باز میکنیم. #قبر سران #حزب_کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در آنجاست. همگی زیر دیوار کرملین دفن شدهاند. و آنها که معروفترند، حجاری ماهرانهای از چهرهشان روی قبر آنها عمود شده است. شاید در …
حامد، که اصرار دارم حامد بخوانمش و واژهای پس و پیشِ اسمش نگذرام، که دستش -که دستهای ابالفضلیش – هنوز بر سر دنیا هست، که باورم داد میشود گاهی به آسمان نگاه کرد و سر از دنیا برداشت و از لمس مکرر و بیحاصلِ تاچهای لمسیِ آلات الکترونیکیِ نوظهور دست کشید و به آسمان دست …
نه به اتکای اَعمال و نه به بلندای آمال که نه عَملم خالصِ قابل تقدیم به تو بود و نه آمالم به قدر همت و لیاقت و تلاشم. که به پشت گرمیِ رحمتِ بیمنتهائی که داری؛ امشب و هر شبِ قدر را میآیم به درت که بگویم: تو که یک گوشهی چشمت غمِ عالَم بِبَرَد …
ترقهبازی دیروز در تهران، هر چه که نداشت، روحِ –شاید- به خواب رفتهی همدلی و مودت و وحدت و میهندوستیِ ما ایرانیهای به ظاهر بیخیال را تکانید و زنده کرد و حرکتِ دوباره داد. الغرض، خدا بلد است حتا به دستِ شقیترین قومِ تاریخ، ملتی را متحدتر و منسجمتر کند. بماند که این جانیانِ احمق، …
رفته بودم تا از مصطفا برایم بگوید. از برادرش. از مصطفا حامدِ پیشقدم. آخرین فرماندهِ شهیدِ گردان امام حسین ِ لشکر عاشورا. قصه رسیده بود به سالهای اول انقلاب و داشت از روزهای اول انقلاب میگفت و از روزی که قرار شد مصطفا برود جماران و بشود محافظ امام. قصهاش که به امام رسید، شوق …
انتخابات که تمام بشود، امتحانات شروع میشوند! امتحان دوبارهی تحقق وعدههائی که چهار سال پیش داده شد و در چهل روز گذشته به آنها اضافه شد. از وعدهی اصلاح صد روزه تا وعدهی جدیدِ برداشتن کلیهی تحریمها در صورت دوباره انتخاب شدن. ما در مکتب امام آموختهایم که به رای اکثریت احترام بگذاریم و هم …
سیدابراهیم را اول بار در مراسم یادوارهی شهدای دولت در ارومیه دیدم. سالهای اول دههی هشتاد. آن روزها، سید تازه عنوان گرفته بود توی قوهی قضائیه و عبا و قبای قهوهایِ سوخته میپوشید و ریشش یک دست سیاه بود و مثل الانش سفیدی درش غالب نشده بود. سخنران ویژهی مراسم بود و از دری که …
