فرق من و او، دیروز وقتی دیدیمت این بود که او قبلن بخت دیدنت را داشت و من نه. تو را جزء به جزء یادش مانده بود. اجزای ابروها و گردی صورت و برجستگیهای گونه و نوع قرار گرفتن گوشها و پرپشتی موهای مجعدت را. حتا یکی را آورده بود که به تو رفته و …
خدمت آن دوست گرامی که بیآنکه راهی برای پاسخ به سوالی که پرسیده بود بگذارد، عارضم که؛ ذکر منبع مطلبی که از خواندنش لذت میبرید، جزئی از اصول اخلاقی خواندن و نوشتن است. غرض، این نامستند نگاری، در دراز مدت کار دست ما خواهد داد و رفته رفته باعث خواهد شد که اعتمادمان به خواندن …
به عشق و امید روزی که بیاید و یک دل سیر، لذت حج و رمی و حلق و وقوف و بیتوته را در امن و امان بچشیم؛ انگار که این آیه دوباره و از نو نازل شود: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّـهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُءُوسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لَا تَخَافُون»
اربعین با اشک میآید و اشکهای سرازیر و امیدهای منتظر و مشتاقِ زائرانی که عاشقانه روزهای ذی حجه و محرم و صفر را شماره میکنند تا پای پیاده به بیستم صفر و به خیل مشتاقان سیدشهیدان برسند، یعنی این که مهیا باید شدن… .
سخت است همهی داشتههایت از کسی که دوستش داری، از کسی که بیش از همه و هر کسی دوستش داری، چند قطعه عکس سیاه و سفید و رنگیِ رنگ و رو رفته باشد و چند تکه لباس که حالا دیگر بعد از سی و چند سال کهنهی کهنه شدهاند و یکی دو تکه دمبل که …
و دورد خدا بر او باد که فرمود: جز برای رضای آل محمد – صلواتاللهعلیهماجمعین – کاری مکن… .
“تیری که خورد به پای ستارخان از سفارت انگلیس شلیک شد و پارچهای که با آن مدرس را کشتند… ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود اینجا همیشه دیگ سفارت میجوشید و رقاصهها میرقصیدند فرقی نمیکند زن یا مرد آخوند یا کراواتی پلو میدهند همیشه برای کشتن حسین” علی رضا قزوه
وزیر خارجهی کشور فخیمهی بریتانیا دارد برای دیدار دو روزه قدم رنجه میکند بیاید تهران تا هم تجدید دیداری بکند با همتای ایرانیِ همیشه خندانش و هم سفارتشان را باز بگشاید و هم اگر پا بدهند مثل باقی حضرات اروپائی یک سری به اصحاب فتنهی ۸۸ بزند. حالا از قضای روزگار این دیدار مصادف شده …
فکر میکنید چه چیزی در لابهلای متن “برجام” نهفته بود که میشد به مدد آن در دل اقتصاد و فرهنگ و سیاست ایران نفوذ کرد که حضرت آقا با موضعِ قدرتمندانهای که گرفتند، راه آن را سد کردند؟
“قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصهی پرحادثه حاضر باشم – – حکم پیشانیام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم” غلامرضا طریقی
